تولد اعضا
پژمان خلیلی

قدم هایش را ریز بدون تعادل برمی داشت داشتن را با داشته هایش متساعد می کرد، بر هم ریلی سابق که اخیرا وجودش را حس نمی کرد چَشم هایش را در طول ریل با شعاع برگشت پیوند می زد . او می بُود بر زیر سنگ...

ادامه شعر
محمد علی رضا پور

مردی به دلنوازیِ آوازِ سرگذشت / آرام و دلنواز، پُر از رازِ سرگذشت / در یک اتاقِ نازِ عتیقه، نشسته بود./ کم‌کم ولی غمی / در آن اتاق شیک / می‌کرد وا، نقاب./ حال عتیقه‌ای / در چشم‌های من / می‌شد کمی ...

ادامه شعر
ابوالحسن  انصاری (الف. رها)

. درگوشه ی اطاقی تا انتهای شب زاری و آه یک زن غمناک می رسید معتاد بی خیال از رنج عیال خویش در یک اطاق دیگر تر یاک می کشید . یارو کنار منقل تر یاک می کشید یاد خدا ز عر صه ی فکرش ...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« صحبت نیکان » جان من قصه ی نوح(ع) از اثر قهر خدا است قهر حق را طلبی ، عمر تو بر آن باد است هیچ گه قصه ی طوفان نـرود از یادش هر که را آرزوی...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« آب انار » کجا آن یک نفرگوید ، دلش زآب انار است آن اگر ظلمی مرا گوید ، تظلم3 را نگوید آن اگر ظلمی مرا سوزد،که درخواب خمارست آن من از ظلم و جفا سوزم ،نمی سو...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« حیله و تزویر » این حیله و تزویر زِ کی در بشر آمد آیا به کجا بود ، در این رهگذر آمد این حیله و تزویر گر از آدمیان نیست از کیست که بر ط...

ادامه شعر
قاسم پیرنظر

دُخترکی چشم گریان بدیدم دُختری با چشم گریان کنار تک درختی درخیابان دم از زخم عمیق کینه میزد گهی برسرگهی برسینه میزد همانند اَبر ابر بهاران بدامان می چکید اشکش چوباران ملامت می نمود احسا...

ادامه شعر
سجاد حبیبیان

ز عرشیان بشنو این حدیث قدسی را و از خودت بِرَهان این گناه و سستی را به هر دمی که نشینی زبان نجو ز سخن ز شهریار بیاموز شهد و رستی را نصیحتی کنمت تا کزان مشی غافل ز پاکی دل خود جوی تن درستی را...

ادامه شعر
عباس خورشیدی

بنشان روی لبم بوسه ی نابی که خدا بدهد امریه ی شرب شرابی که خدا خود به روی لب شیرین تو آورده عمل تا بنوشم پس از آن رنج و عذابی که خدا در جهانش به دل ساده ی من کرده رسوخ در زمینی همه بیدا...

ادامه شعر
پرستش مددی

کار تو را به عهده ی باران گذاشتیم بعد از تو ما سر به بیابان گذاشتیم شبها برای اینکه تو را جستجو کنیم آئینه را مقابل قرآن گذاشتیم ما دلسپرده ایم به نور چراغ ها مهتاب را به گوشه ی ایوان گذا...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« آب سرچشمه » آب سرچشمه زُلالس ، ولـی در ره دور خار و خاشاک زمین ، جذب کند وقت عبور صافی و سادگیَـس ، آب زلال بشـر است ...

ادامه شعر
محمدرضا کوزه گر کالجی

نگاه رنگ رنگ تا که بر صورت نقاب افکنده ای عشق را در اضطراب افکنده ای کرده ای بر پا بساط فتنه را فتنه ها در شیخ وشاب افکنده ای ای که دل را در مسیر آرزو در مسیر التهاب افکنده ای اشک چشمان قلم سر...

ادامه شعر
ابوالحسن  انصاری (الف. رها)

خدایا خداوندا مجیبی و رحمانی پناه تو می جو یم به هنگام حیرانی ... چه دریای مهر تو چه آن کان جود تو خدایا... نمی یابد سر انجام و نقصا نی........

ادامه شعر
شبنم سادات  کشفی

هیچ تغییر نکرده ام شاید بتوانم قولی بدهم که روزی چند بار بیشتر برایت نمیرم نه، نه حالم خوب است با تو بهتر می شوم اما می دانی آخر، ذهن من باور است چند جرعه شعر و یک، دو و سه شبنم باران بی تو ...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« آتش » آتش کجا افتادگی ،جوید زِ هر خار و خسی باید تو خود ای یار من ،فریاد یار خود رسی در این زمان ای یار من ،نَـبْود برایم ...

ادامه شعر
ابوالحسن  انصاری (الف. رها)

. پرسیدم ای ستاره ندانی که صبحدم کی می رسد زراه آنجا معا شرانت او را ندیده اند آیا صدای پایش هر گز شنیده اند موج نگاه صبح به دلشان عبورکرد حرفی نزد ستاره که گفتم تاکی ترا هراس و ...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« حساب خلق » خدای من،که به هر لحظه لحظه یار من است طراز حکم خدا بر دهان ، شعار من است برادرا زِ خرافات ، دَم مزن تو دیگر که نقد دین به همین نیّت ا...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« شیشه و سنگ » خدا ما را نمی خواهد،از این عالم دلم تنگس برای آنکه دنیایـش ، مداماً کینه و جنگس خدا ما را نمی خواهد،وگر نه این چه نیرنگس به هرجا پا نهم آ...

ادامه شعر
شکیبا  درخشانی متخلص به روح الغزل

امشب ای ماه دلم بغض دلم ناشکن است شعر بی واژه ی من از دل یک پر سخن است آه من حنجره را می شکند از غم دل این شکستن همه از عاشقی و عشق زن است بغض این زن که به خود شاعره گفته است منم خون...

ادامه شعر
ابوالحسن  انصاری (الف. رها)

رفتی و این منم نمک گیراز خاطراتی که بر پای مانده مهر واحسان بر جای مانده نه مرا تاب و نه توان باشد

ادامه شعر
ورود به بخش اعضا