تولد اعضا
حسن  مصطفایی دهنوی

« خوی » خوی بدخود،تو رها کن دراین روزگار خوی نکویت بُوَد از کردگار طبعت اگر در ره حق مایل است طبع2 تو بهتر شود از کردگار ای بشر آن فطرت ...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« دو رنگی » هر فرد بشر را نظری بر هنری هست گر نیک تکاپو کند آن آوردش دست هرکس هنری دارد و آن بر دیگری نیست هر کس که ندارد ، بتوان آوردش دست بعضی ب...

ادامه شعر
mehrdad gharavizade

من به سادگی حرف میزنم ولی پیچیده تنبیه میشوم من از خشونت بیزارم ولی مجبور به دیدن خشونتم من محتاج مهربانیم ولی مهربانی هم جرم میشود در دنیایی زندگب میکنم که خشونت دین است شادی مجازات دارد و ...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« دستور فقر » بـر مردم فقیـر ، تلافـی6 فقـر هست با فقر گو، به هر که تو خواهی بر آر دست دستور فقر ، هر که بـفرمود بهـر ما و تو گنجی است پُرعیار...

ادامه شعر
ابوالقاسم کریمی

کیمیا آمده بودیم تا بهاری باشیم ، پر از درخت سرو یا لااقل گل پیچکی بنشانیم در بهشت کوچک عشق اما برای باغچه ها زمستانی هزار ساله شدیم و عشق را به زندان سرد سکوت، حبس کر...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« پندار » غم مخور جانا که پندار منس ،جانانه وار هر که در پندار من باشد ،بداند این قرار کار جانان بشر،بر یک قرار و قاعده است در ره پندار ما ، جانان بدادند این...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« بی دانشی » خدا ، بی دانشی هم بد بلایی است اگر شهزاده باشد ، چون گدایی است به راه گمرهی و جنگ و جهل است برون از جاده ی صلح و صفایی است نه معلومـس زِ شهـر...

ادامه شعر
سعید فلاحی

و از جیرجیرک می پرسم کیست در دلت پنهان؟ ناله هایت با کیست؟ از سرِ تنهایست؟ ناله زد و جهید با نگاهی از تردید گفت از سیاهی از ظلمت از دل پر سودای شب است شب به سکوتش زیباست! شب قشنگ است به هم...

ادامه شعر
نیلوفر اسفندیاری

ساز مهر است که میکوبد و میرقصاند جرعه ای عشق به بر دارد و مینوشاند مست بر دامن رنگین زمان می خواند باز می آید و  می ماند  و غم می راند ...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« شعر» شعرت اگر چه نیک وگر بد به روزگار رسم سرانتان که نـباشد بر این مدار رسم سران و رسم هوسبازها بـبین هر کار زشت و بیهوده را دانند افتخار...

ادامه شعر
سعید فلاحی

درون جنگل بلوط کنار کلبه ای دنج، در هوای خیس و هوس آلود پاییز کاش میشد سر بر روی شانه هایت، عطر سکرآور موهایت و جرعه جرعه چای لبخند پهلوی تو بنوشم. سعید فلاحی (زانا کوردستانی) ...

ادامه شعر
ابوالقاسم کریمی

کیمیا دستانمان را به هم گره زدیم تا ناجی جنگل باشیم اما درختان ما را به خاطر نیاوردند چراکه انگشتانمان بوی تند تبر میداد و میوه ی خنده هامان طعع تلخ تمسخر داشت. ...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« حرف حق » کجا هر ناتوانی می تواند حرف حق گوید حسن آنگه مدبّر شد،که از حق حرف حق گوید کلام حق معین شد ولی گوینده اش کی بود ولی هر ناتوانی ،کـی توانـد حرف حق گ...

ادامه شعر
پژمان خلیلی

قِلق دَرید دِق دَقآیق گُذَشت بُلوکیِ سوء استفادهِ کُنان بَر بُلوکِ دیگَری پَرید رنگی بهِ تَدفینِ سُکوت پیچید تآبلویِ اندیشه پَلاسید چَشمها بهالوده ایِ تصاویر خوابی سبک نظآره ای طلوع ادامه ...

ادامه شعر
ایمان کاظمی (متخلص به ایمان)

آن زن که هوای مرد بودن دارد صد بند ز جان میل گشودن دارد مردانه بمان که تا ببینی او نیز صد شعر زنانه تا سرودن دارد...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« آفت انسانی » کار زشت هر بشر را بنگری دیوانگی است اینچنین دیوانگی ها ، از قدیم خانگی است عقل انسانی به ما هـر کار را دستور داد لیکن این دستور اندر ...

ادامه شعر
 نجمه عیدی

حس شعری که روی دستان شاعرش مانده است را دارم مانده ام روی دست های خودم به دلم یک غزل بدهکارم مثل یک شاه در سقوطم که کیش سرباز تازه کاری شد مثل یک جوجه اردک زشتی که نشد قو ،ولی قناری شد حس مان...

ادامه شعر
بهمن نوری قاضی کند

عشق یعنی، حالِ خوبی داشتن با خدا تنها قدم برداشتن

ادامه شعر
پژمان خلیلی

سرباز زینت کشور بود زمانی کهِ جغرافیا گُشادی زمینم را مفتَخَر بود چهل پی ( پیه) چراغ برای اندیشه وَ اینک چهل ها اندیشه برای چَرا جآودانگی، بَشآرت ِ چَراگاهی مصنوع تَه ماندگیِ امروز را چِگونه ف...

ادامه شعر
mehrdad gharavizade

لیاسهایم نو ولی فکر و حرفم نخ نما درون کهنه ای با ظاهرخوش نما بازارهای شهر م پر از جنس نو ولی افکارشهرم همه کهنه و نخ نما معماری شهرم تنزل کرده در حد نما برون گرایی درون بی نما در اینجا ...

ادامه شعر
ورود به بخش اعضا