تولد اعضا
عباس  یزدی(طوفان)

عمر خود را بی سبب من صرف نامی کرده ام چشم خود را گرچه خون بر پشت بامی کرده ام همره رندان شدم . ساکن شدم در میکده برده ای بودم که خدمت بهر جامی کرده ام آنچنان محو نگاهش گشته ام بی دانه ای ق...

ادامه شعر
علی سپهرار

بِگُشـــا در که یک فقیـــر آمــــد تشنه و خسته هم اجـــیر آمد تازه وارد به صیــــد جـــــلّادان صوت ترنا و یــــا وزیـــر آمـــــد قلب متروک من خوشــامد گفت به نوک خنــجری که دیــــر ...

ادامه شعر
حبیب رضایی رازلیقی

( چشم به راه ) بی تو گر رُسوایِ هر، میخانهِ مـن شمعِ من هستی ، تو را پروانهِ من میکـده شـد مَنزلـم ، از هجـر یـار درفـراقـت سوختـم ، ویرانـهِ مـن ای نگـارَم، بـُرده ای ، یَغمـا دلــم چشم و...

ادامه شعر
سیدمحمدجواد هاشمی

سکوت در من شعله‌ور است و بغض در من طوفانی به پاکرد که نیمی آتشم نیمی هم باد اما این طوفان آتشم را خاموش نکرد وتمام خاکسترم رابا خود برد وشعله ورم کرد...

ادامه شعر
سیدمحمدجواد هاشمی

هـــرکس از ساده بودن تمام وجودش را دراختیارت قراربدهد عاقبتش جان دادن اســـت ، ماهی ها را ببیـــن مردن دستِ جـــمعی ماهیهاروببین ................... ...

ادامه شعر
دادا بیلوردی

در گلشن ما غیر ِمحبّت خبــــری نیست جز عشق درین دایره بالا و سری نیست مرغان ِ هوا از دل ِ ما بـــی خبـرانـنـد جز طعنه ای از حاشیه بر دل ثمری نیست آن وارث ِ پیغمبـــــر ِ عشّاق ...

ادامه شعر
علی سپهرار

بال طوقی به بلندای طلوع حوض را بر هم زد! چینِ آب از نوک گیسوی پری به موزاییکِ ترک خوردۀ پاشویه چکید من و سودای بلوغ ، به بهای همه دُردانِگیَم ، به تراشیدنِ یک رخصتِ شر دست زدم ! ...

ادامه شعر
حبیب رضایی رازلیقی

( نغمه جانسوز ) در رازِگُل و بُلبل ، مَبهوت و پَریشانم من طالبِ این قصه ، درفصلِ بَهارانـم احوالِ گل ازبُلبل،پرسیدم و پاسخ داد گفتا که مگو جانا، سوزانم و نالانم بَر شاخه کنارِ گُل ، بنگر ...

ادامه شعر
طارق خراسانی

با صدایت کبوتران در خواب!! از نگاهت بِرُسته گل از خاک! روی گیسوی تو به آرامی موجِ نوری سروده شعری پاک دارِ خود را به دوش می بردند عاشقانت، چه مردمی بی باک!! وصفِ تو می کند خداوندم در حدیث...

ادامه شعر
علی سپهرار

"هین کج و راست میروی، باز چه خورده ای بگو" * کشته ی مروه پشت سر، سعی صفا به روبرو گفت نبی دادگر ، حلقه ی دست من نگر یک نفر از هزار تن، نیت حق طواف او خطبه ی لاشریک را، خوانده کرور تن ز م...

ادامه شعر
حبیب رضایی رازلیقی

( دعوت ) هَمدمِ باده نوشان ، گشتم و دیوانه ام ساغرِ من تُهی شد، طالـبِ پیمانـه ام گاهِ وصال آمده ، موسمِ وصلت رسید بگِردِشمعِ سوزان ، نِگَرچو پـروانـه ام اسیرِ دامِ چشمش ، صیدِ کمندِ گیس...

ادامه شعر
علی سپهرار

یک لطافت مرگ آور... بالشی پر از باد دلخوشی و رؤیاهای دوردست زمانی که ابر و مه اطراف خانه را میگیرند.. نم نم دیر باور باران صورت آبله روی شادیها ، آن سان که خاک خشک چنان شرحه ...

ادامه شعر
مهری  کندری

هیچ هم که نباشم؛ خدا که باشد هیچ دیگر ، بیمم نیست من هر روز معجزه اش را به انتظار نشسته ام ... ================ دلم آسمان می خواهد من از زمین خسته ام... ...

ادامه شعر
علی سپهرار

«تا آنجایی دانستم که ندانسته ام ! » ای دهرترا چیست به دل قفل و به اسرار؟ کز درد تو تسکین نتوان یافت به گفتار؟ هر کس به جهان آمده از روز تولد آمادۀ پیری و مرض بر دل و جان شد اول تب دند...

ادامه شعر
سلیمان پناهی

شرح دلدادگی ات را به من آری باز آر ترسم ار دیر کنی ره به تمنا برسد محو در زلف پریشان تو گشتم جانا ور نیایی به خدا جان به تقلی برسد پیچش موی تو مشکین بود از عطر وگلاب کو گلابی که ...

ادامه شعر
علی سپهرار

«امروز مستان را نگر در مست ما آویخته/افکنده عقل و عافیت وندر بلا آویخته» «حضرت مولانا جلال الدین بلخی» امروز روز اول و فردا نجات آخــــــــر است امشب به ره نیت نما،بر دِی چرا آویخته؟ شاید که...

ادامه شعر
سلیمان پناهی

پای از این ورطه برون گر ببری سخت شود عاشق چشم خمار تو نگون بخت شود گر شبی بی تو و بی روی تو بر ما گذرد روح و جان رفته کفن بر تن ما رخت شود می پسندی که کفن بر تن ما گردد رخت ؟ من خیالم همه از چش...

ادامه شعر
سلیمان پناهی

در شب خلوت دل زورق مهتاب منی روز و شب را ثمر و در دل بی تاب منی چنگ و آهنگ دلم بی تو نیاید به قرار چون تو تنهایی و آن گوهر کمیاب منی شوق وصلت صنما عشق فزون می طلبد کوک سازی است به عشقت که ز مضر...

ادامه شعر
علی سپهرار

شرحی که زگل نالهً بلبل به فغان گفت تفسیر و بیانی به از این کس نتوان گفت زاییدهً همخوابگی بلبل و شهد است فریاد بلندی که فلک جامه دران گفت ماییم سراسیمه که در آمد و رفتیم آلوده به خوا...

ادامه شعر
طارق خراسانی

دلم به جان تو بی تو بسی پریشان است ز هر قبیله به دل، درد و غم فـراوان است   چه سخت این غزلم می رسـد به لب، اما شـنیدنش به تو ای مهربان چه آسـان است   سپـرده ام دل خود را به موج چشمی که به یمـنِ...

ادامه شعر
ورود به بخش اعضا