تولد اعضا
علی رضایی پور مشیزی

شکسته بال و خسته ام درون خود نشسته ام کسی مرا نمی خرد به آسمان نمی برد چرا که من فتاده ام فتاده نه؛ که ساده ام اگر نبودم اینچنین اسیر دست آن و این دوباره می شدم رها لطیف و پاک و بی ریا چوغ...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« جلوه ی حُسن » به تماشای تو گرمنـد ، تماشایی ها گِرد شمع تو بگردند ، به زیبایی ها بی بصیرت نتوان دید ، تو را یک نظری به بصیرت بتوان ...

ادامه شعر
محمد شهماری

هچ اولور اینسان عمری..هچ ندن تنها قالان گونو قارا..گینه ده من

ادامه شعر
پژمان خلیلی

آرام به آرامش مردان، گرمی رسد اینبار، حرام است/ در وادی بینایی اِحکام ، /عُرفی که بنازد همه آوار جهان است دردانه توُ ما که به در ، در طلب آنیم هیوای خوجلانه ای مَکرراست وُ عیان است در...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« پیر مو سفید » نامی زِ توست ، آنچه مرا در نظر بُوَد کوشش به جستن تو ، برایم خطر بُوَد هرکس صراط مستقیم تو را در نظر گرفت راه دراز پُـر خطرش ، ...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« ناصح » ناصح3، نصیحت تو فقط بر زبان بُوَد صحبت مکن،که چشم من اندر نشان بُوَد ای ناصح فقیه ، تو ما را به خود گذار علمی درون سینه ی ما ، در نه...

ادامه شعر
هما تیمورنژاد

homa: خدا مرا ز سر بی وفاییت وا کن دمی به عشق بخوان و دوباره حاشا کن پرنده ام که قفس را به ذهن من بستند مرا بخوان به رهایی در از قفس وا کن برای باور پرواز پر نمیخواهم کلید واژه ی هستی به چشم...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« یار دانا » یار داناتری از خلق جهان ، یار من است یاور خلق جهان ، ناظر گفتار من است جلوه ای کرد رُخش بر من و بر بست نقاب من تفؤل2 زدم آن ،در پ...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« بلبل شیدا » ای فدایت دیده ی بینای من ای به یادت هِی هی و هِیهای من پا برهنـه در بیابانـت دَوَم خاری آنجا کی رَوَد در پای من بلبل باغ جنانـم...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« نسیم لطف » خوش آن دلی که تولا4،به سوی دلبر کرد چه کار نیک و بدش ، باز کار بهتـر کرد هر آنکه دل به تولای تیـر عشقـت داد به عشق تیـر بل...

ادامه شعر
داود کیانی

دخیل ....... و صونرا سئوگی حرام آدلانیب یاساغلاندی کوپون کی قیرپی قیریلدی قدح قاپاغلاندی اَیاغ یالین باش آچیق گیردیم عشق آدیلا یولا ایاغلاریم چیخیب الده ن باشیم ایاغ...

ادامه شعر
پژمان خلیلی

قطع می شوی وُ زمین می مِکد مرا انگار وصل به خُرانیدگیِ بُتی ، بس اس با ما دریغ که پندار ادمی _ در پرتگاه شَعف مُبتلا تَر اس وقتی به کهنگی حرف بَر می خورم ایماو اشاراتی ازتو ،مَنی بس...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« پادشه خوبان » آن پادشه خوبان ، بـر جمله و بـر پاکان از امر خودش راندس،بر جمله بشر فرمان توفیر نـمی داند ، فرمانبـری خلقـش آیات صحیح آورد ، در دایره ...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« کوی دوست » کردیم التجا زِ نکات دیار دوست آمد ندا به گوش من از رهگذار دوست هرکس هوس بِـپُخت در این عاریتسراس2 زینت براندامش،به همین خاک او فروست از غی...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« پیر جهان دیده » یک شب خبری آمده بود ، از برِ یارم خواهم قدمی نزد تو یکدم بگذارم از شوق چنین مجد2،سر از پا نـشناسم شکرانه ی این مجد،سپاس...

ادامه شعر
ابوالقاسم کریمی

گلی که ریشه های تشنه دارد به روح سبز خود ایمان ندارد دعا کن مادرم بعد از نمازت به شهر ما کمی باران ببارد شاعر: ابوالقاسم کریمی:فرزندزمین...

ادامه شعر
سیده مریم جعفری

از رنگ خون نوشتند فریادها زنی را من مجتهد نبودم از شعر، کدکنی را اما دریغ و افسوس از غصه ی همیشه این مرگ تاسیان شد از قصه دامنی را آدم! که از دل من عشقی به صفحه کردی من عجز بر تماشا،دل داده...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« راه جهل » جان من در عقل و جهلِ من بسا پیکار شد عاقبت علمم به من ،گویای این گفتار شد جهل را تابع مشو،هر راه جهل از گمرهی است راه جهلـس منتهـی آخر به قع...

ادامه شعر
علی رضایی پور مشیزی

آن شنیدم مرد پاکی لنگرود
اهل معنا بود و اهل فضل و جود
باز می کرد او گره از کار خلق
جامه اش بودی به تن یک کهنه دلق
در وجودش نور سبزی دیده شد
هر که شد محرم وجودش دیده ...

ادامه شعر
ابوالقاسم کریمی

زمین جزعی از این دنیای زیباست وَ دنیا چشمه ی ترس و معماست اگر مانند انسان در جهان نیست بگو پس وسعت عالم چه معناست...

ادامه شعر
ورود به بخش اعضا