سر در سنان ندا داد ما راست عشق الله

ارسال شده در تاریخ : 10 شهریور 1398 | شماره ثبت : H947951

آن غنچه لب نگارم خوش گفت این حکایت
گر دردمند عشقی ، بشنو ، تو این شکایت

در آستان جانان هر خدمتی که کردم
مزدی گرفتم از حق این است آن عنایت

در راه عشق دیدی ، تشنه لب دلاور
با یار و یاور خود رفتند از این ولایت

در کربلای خونین دیدی چه شور برخاست
سرها ز تن جدا شد ،بی جرم و بی جنایت

در زلف آن کمندش هفتاد دو تن به خون شد
از ماجرای عشقش ، راهی سوی بدایت

سر در سِنان ندا داد ما راست عشق الله
یا رب تو حکم فرما ، مظلوم را حمایت

در آستان قُدسی سرها به خاک بینی
ای کوکبِ هدایت ، احوال ما رعایت

از آتش درونم می سوزم همچو خورشید
ای آفتاب خوبان ، محروم را عنایت

ایام را سیاهی ، در بر گرفت و ماندم
بر آسمان نظر شد ای کوکب هدایت

ما را در این زمانه شایسته نیست گریه
دستش بریده بادا هر کس کند جنایت

والی به عشق خوبان ، نتوان رسید زیرا
جان را فدای جانان دادند به یک روایت

ولی اله بایبوردی

شاعر از شما تقاضای نقد دارد

تعداد آرا : 2 | مجموع امتیاز : 3 از 5
ارسال ایمیل
کاربرانی که این شعر را خواندند
این شعر را 21 نفر 25 بار خواندند
ولی اله بایبوردی (16 /06/ 1398)   |

رای برای این شعر
اولین نفری باشید که به این مطلب رای می دهید
تعداد آرا :0


ورود به بخش اعضا

کانون ادبی ققنوس
کانون ادبی ققنوس