خضر با آن عظمت سجده بر آن خاکی زد

ارسال شده در تاریخ : 15 شهریور 1398 | شماره ثبت : H947974

در دلم حک شده ای دوست دو صد دفتر عشق
سرِّ یار است ، کشش می بردم ، کشورِ عشق

خسته یِ دوری راهم ، نکند همچو خلیل
پشت پایی بزنم بر خود و بر آذر عشق

از خودی یاد نیارم که ز خود بی خود شد
هر که یک جرعه بخورد آب طهور بَرِ عشق

خضر با آن عظمت سجده بر آن خاکی زد
تا که شد محرم اسرار و گدای درِ عشق

جذب دل می کِشد آن کس که خدایش خواند
ذکر یار است که بر سر نهد او افسر عشق

عشق زاییده حُب گشت و محبّت کن بیش
تا که در عبد شوی ، سروری محضر عشق

والیا ، مرغِ هما سایه یِ رحمت گسترد
قاف را می نگرم هاله شده در پَرِ عشق

ولی اله بایبوردی

شاعر از شما تقاضای نقد دارد

تعداد آرا : 1 | مجموع امتیاز : 4 از 5
ارسال ایمیل
کاربرانی که این شعر را خواندند
این شعر را 40 نفر 50 بار خواندند

رای برای این شعر
اولین نفری باشید که به این مطلب رای می دهید
تعداد آرا :0


ورود به بخش اعضا

کانون ادبی ققنوس
کانون ادبی ققنوس