محمد اخباری

محمد اخباری

امتیاز اعضا:

آخرین نوشته ها

معرفی کنید

    لینک به آخرین اشعار :
  • لینک به دفاتر شعر:
  • لینک به پروفایل :

((دردهای یکی مثل من ))

((دردهای یکی مثل من ))
تا حالا احساس کردی که تحت نظری؟مثل اینکه کسی کنارت نشسته باشد، وقتی تنهایی.جه میشد اگر میتوانستی چیزهایی را ببینی ، چیزهایی که دیگران نمیتوانند ببینند.فکر میکنی به کسی میگفتی؟ و اگر میگفتی به که میتوانستی اعتماد کنی که باورت کند .یا وقتی همه به تو میگویند دیوانه ،آیا تو باورشان میکنی.وقتی که میتوانی هر دو دنیا را ببینی ،زنده ها ومرده ها.همه تنهایت میگزارند.مرده ها همیشه نگاهت میکنند.آنها نه میترسند ،نه قضاوت میکنند.نگران چیزی نیستند.حتی فکر هم نمیکنند .فقط نگاهت میکنند.عرق سرد بر پیشانی سا یه ات نقش میبنند .مرده ها سایه تو را مرده تو میدانند .آنان بدنبال سا یه ات هستند .هر جا که بری سا یه ا ت را میبینند و تو از دست آن خلاصی نداری.خیلی وقتها سا یه ات با آنها حرف میزند ، از دردهای تو با آنها میگوید .دردهای که به هیچکس نمیتوانی بازگو کنی . دردهایی که انگار فقط مرده ها میفهمند .بعد سبکبال به کنار زنده ها برمیگردی و سعی میکنی نقش زنده ها را تقلید کنی.
کار آسانی نیست .رفت و آمد در مرز دو دنیا .تازه هیچ سنخیتی هم با هم ندارند.تکلیفت با خودت مشخص نیست ،به کدام جبهه تعلق داری .مرده ها یا زنده ها؟ اینجا دیگر انتخاب با تو نیست .سا یه ات با مرده هاست و تو با زنده ها، و در نهایت بازنده این بازی کسی جز تو نیست .چرا که سا یه ات با همدستی با مرده ها بیرونت میکند و غاصبانه به جایت مینشیند. و تو آنوقت همانند اسبی که از خشم شیهه میکشد و سم بر زمین میکوبد ، هوییتت را لگد مال میکنی. بوی خیانت سا یه ات درونت را اشباع میکند.و دیگر برایت مهم نیست که کجایی.با زنده ها یا با مرده ها.فرقی نمیکند .چون دیگر نه متعلق به آن دنیایی ونه به این دنیا.معلق در برزخی که خود ویرانگریهایت برایت به ارمغان میآورد.به جنگ با خود مینشینی.واینجاست که نه چیزی میبینی و نه چیزی میشنوی.حتی در آن لحظه سا یه خیانت کارت را نیز فراموش میکنی.


(2)
اینها را چرا به تو میگویم؟ که تو را منصرف کنم؟ نه کار من دیگر تمام است.خودم هم خوب میدانم.این را وقتی فهمیدم که از دیوار روبرو وارد شدی، مثل یک آب روان.آخر آب هم همانند توست، شوخ و با طراوت و دیوانه .از مد تها پیش پیله کرده ام به آب.شاید هم آب پیله کرده است به من.بعضی وقتها رخنه می کند به دیوار مغزم و همان جا جاری می شود.توی سرم مدام خیس است .تلاش میکنم تا آبهای داخل سرم از گوشهایم بزند بیرون. روی یک پایم لی لی میکنم و سرم را به سمت گردنم خم میکنم .فقط گوشهایم میگیرد و سوت میکشد.بعضی وقتها صدای سوت بصورت ممتد چندین روز ادامه میا بد . به گوشه اطاق پناه می برم و سرم را با دو دستم محکم میگیرم .چشمهایم را می بندم.با ادامه سوت قطار وارد تونل می شود.همه جا تاریک است.قطار از برابر دیدگانم میگذرد و تمامی ندارد ، از پنجره های کابین قطار صورتکهایی صاف بدون چشم و بینی و لب دست به سویم دراز می کنند.زانوانم در شکمم فرو رفته و از سرما به خود می پیچم.بوی سرمای روشن را می شنوم.و تو دستم را میگیری.توده هوای سرد در سرم می پیچد، سرم سنگین شده و آب توی مغزم یخ میزند.روی آب را می شکنی و در برابرم نگه میداری و من بخود خیره میشوم.میخندی و میگویی)) مثل آدم برفی میمونی ، تا یه آفتاب داغ بهت میخوره آب میشی.))
گرمای درونت آبم میکند و قبل از اینکه ته نشین شوم با دستهایت از روی زمین جمعم میکنی و بر روحت می پاشی.با تولد دوباره ام صدای دردم در سکوت می پیچد وبه هزاره های دور میرسد و تو راهی میشوی ، گامهایت با نبض سرم هماهنگ میشود و شمارش معکوس آغاز میگردد.
ده : غیر قابل پیش بینی هستی ، اینبار از کجا وارد میشوی.
نه : همیشه از جایی که انتظارش نمیرود ظهور میکنی.
هشت : درد هایم وقتی به اوج خود میرسد ، نوید بازگشت دوباره توست.
هفت : درد در وجودم همانند یک سیکل عمل میکند ، به اوج خود میرسد ، تو راهی میشوی و با گامهایت سیکل تنزل شروع میشود.
شش : همه از درد و رنج خود گریزانند ، اما وقتی ترا کم دارم ، به دردهایم پناه میبرم.رنج ذره ذره وجودم را فرا میگیرد و تو قدم پنجم را بر میداری.
با قدم چهارم نومیدی سفره اش را از روی دلم بر میچیند.
سه ، یعنی آغاز. یک و دو بهانه ایی بیش نیست تا ((سه)) پدیدار گردد.همه چیز با سه آغاز میشود و هستی رقم میخورد.با قدم سوم نورت قبل از تو حضورش را اعلام میکند.دیگر دردی را احساس نمیکنم .بآرامی مینشینم و تو وارد میشوی.مثل همیشه هیچ تغییری نکردی.به همان زیبایی ، با همان لباس سپید و موهای شرابی رنگ.شنلی سپید رنگ نیمی از چهره ات زیبایت ر ا پوشانده است.شنل را با دست از صورتت کنار زده و بر دوشت میآندازی و با متانت روبرویم مینشینی.قهوه سیاهت را در فنجان سپید بهم میزنی.چشمانت آرامشیست در سکوت.سر بر زانوانت میگزارم و تو دست بر سرم میکشی. یخهای درون مغزم آب می شود.امروز سه سال است که بی من سفر آغاز کردی .هر شب از هزاره های تو در تو و پر و پیچ و خم عبور میکنی ، با کفنی بر دوش از کنار سایه ها میگذری.من حرفهای نیمه تمام شب قبل را آغاز میکنم و تو با وقار و متانت گوش میدهی.آنگاه کفشهای خاکیت را به پا میکنی ، شنل سپیدت را بر سرت می کشی و بعد بی من به سجل باطل شده ات باز میگردی.




(3 )
قول داده بودم که کاری نکنم که به تخت زنجیرم کنند . به موقع قرصهایم را خوردم و برای مرد سپید پوشی که از پشت شیشه نگاهم میکرد شکلک در نیآوردم.امروز به لطف خوشرفتاریم توانستم در هواخوری باشم .چهره های آشنا و قدیمی رفته رفته کم میشوند و به جایشان چهره های جدید میبینم.احمد را گوشه حیاط میبینم ، باز هم با آجرها دیوار میسازد، تا صحنه آخر فیلم دیوار پینگ فلوید را بازسازی کند.او عاشق دیوید گلیمور است. بعد از آنکه دیوارش را ساخت ،گیتارش را بدست میگیرد و فریاد میزند))باید دیواری باشد تا هر کسی که در هر سوی آن قرار میگیرد، بداند که آزادی فقط در آنسوی دیوار است.))
با حرکات تند بدنش شروع به نواختن می کندو با دهانش صدای زیر وبم گیتار برقیش را می زند، و بعد دیواری را که ساخته ،با ضربه های محکم و پی در پی در هم میریزد تا به آزادی برسد.و خیلی زود چند مرد گردن کلفت و سفید پوش با آمپولی در دستبه سراغش میآیندو احمد مثل همیشه با دیدن آنها به تشنج می افتد ،دست و پا میزند و کف از گوئشه لبانش سرازیرمیشود.احمد را کشان کشان بطرف داخل میبرند ومن نظاره میکنم تا از جلوی چشمانم محو میشود.انگار که هیچوقت نبود و همه اینها فقط زا ئده ذهن من بود، اما هنوز دیوار خراب شده احمد که زیر لگدهایش از بین رفته می توانم ببینم.آیا واقعا در آنسوی دیواری که احمد هر روز می سازد آزادیی وجود دارد؟
یکی از تازه واردان که هیکل خیلی مهیبی هم دارد ، با کاغذ و قلمی در دست به سویم هجوم میآورد.یقه ام را با یک دست گرفته و مرا به سمت دیوار هل می دهد.ترس بر وجودم مستولی گشته و قادر به دفاع از خود نیستم.در چشمانش فقط خون میبینم و شرارت .آب دهانم را قورت میدهم و فقط میتوانم بگویم از من چه میخواهی؟کاغذ سپیدی را جلوی چشمانم میگیرد و از من می خواهد که برایش تصویر خروسی را بکشم که صبحها قبل از طلوع آفتاب بیدارش کند.دستش راه بر گلویم بسته و نمیتوانم حرف بزنم ،اما با اشره سر به او میفهمانم که باشد برایت میکشم.دستش را از گلویم بر میدارد.به سختی شروع به نفس کشیدن میکنم با دستهای لرزان کاغذ و قلم را میگیرم و سعی میکنم خروسی را که در حال قوقولی قوقول خواندن است برایش بکشم.نشانش میدهم ،کاغذ و قلم را از دستم میگیرد.نگاهی به تصویر خروس می اندازد و در حالی که دوباره در چهره اش نمایان است با تهدید میگوید)):باید خیلی خوش شانس باشی که صبح خواب نمونم.))
بی اختیار می پرسم چرا میخواهی قبل از طلوع آفتاب بیدار شوی.به چشمانم خیره میشود.((خداوند ماموریت جدیدی را بر عهده ام گذاشته است))
چه ماموریتی؟
از جانب خداوند.
پرسیدم تا به حال از جانب خداوند مامور بودی؟
گفت من تقصیری ندارم .نیت بدی هم در کار نیست .مرگ آنها فقط ماموریتی است که به من داده شده.
یاد آن کافه قدیمی افتادم که به اتفاق هم آنجا جمع میشدیم.روزهای تعطیل در همان کافه به مناظره فلسفی مینشینیم ، و تو خوب بیاد داری.مناظره هایی که موضوع اصلیش ترس بود.از همه نوع ترسی صحبت شده بود جزیک ترس: ((اگر خداوند دوباره به او ماموریت بدهد؟))
پرسیدم :((چه تضمینی هست که فردا خداوند شما را سراغ کسی دیگری نفرستد؟))
از جیبش یک جلد کتاب جیبی تورات را در آورد و نشانم داد :(( همه جیز در اینجاست.))
یعنی ممکن است که روزی هم سراغ من بیآیید؟
من کاره ایی نیستم .تنها چیزی که میتوانم بگویم این است که اتفاق ناگواری در انتظار توست.بعد ضمن اشاره به تورات اضافه کرد)):طبق محاسباتی که در اینجاست تخت اطاق شماره شش و تخت اطاق شماره دوازده ،تخت شیطان است.))
اطاق شماره شش اطاق احمد بود واطاق شماره دوازده اطاق من!

(4)
صدای زنگ نهار به گوشم میرسد.می دانی صدای زنگ و احساس گرسنگی بعد از آن من را یاد آزمایش پاولف و سگش میاندازد.فکر میکنم که ما هم در اینجا مثل سگ پاولف به صدای زنگ شرطی شدیم و بعد از شنیدنش بزاقمان ترشح می کند.سرم را پایین انداخته و به دنبال جمعیتی که تصمیم دارند به ندای زنگ پاوولفی پاسخ دهند راه میآفتم.چشمانم در نهارخوری به دنبال احمد است.اما از او خبری نیست.سینی را برمیدارم و توی صف می ایستم .دسر امروزنارنگی و سیب است
هنوز مرددم که کجا بنشینم .چشمم به هرمز میآفتد،همنشینی با او آرامم میکند.بطرف میزش میروم و سلامش می کنم ،با سرش جوابم را میدهد.دهانش پراست،لقمه اش را قورت می دهد و می پرسد تو میتوانی تصویرت را در آیینه ببینی؟هرمز دچار بیماری آیینه گشته و صورتش را در آیینه نمیبیند.هنگام ریش زدن فقط ریشتراشش را میتواند در آیینه ببیند،و به همین خاطر صورتش همیشه زخم است.معتقد است که سه بیماری را با خود یدک میکشد.اولیش همین بیماری آیینه است.دومیش خود ویرانگز بودنش ،
و سومی ترس از دیوانه شدن.فکر میکنم همه ما در سومی با او شریک هستیم.معتقد است که همین ترس از دیوانه شدن آدمی را به تیمارستان میکشاند.درهمین حین همان تازه وارد قلچماق با سینی در دستش به سمت میز ما میآید.نگاه خشمناکی بر چشمانم میکند و بلافاصله دست توی سینی میکند و سیب و نارنگیم را بر میدارد و میگوید مثل اینکه تو امروز نیازی به اینها نداری .با سر تصدیق می کنم. بوضوح لرزش را بر لبهای هرمز میبینم،به آرامی دستش رامیگیرم و فشار میدهم ، قلچماق رفته است اما هنوز هرمز می لرزد.ناظر آشپزخانه مثل اینکه قلدری قلچماق را دیده است ،به سراغش رفته و دسرهایم را پس میگیردو روی سینیم میگزارد و دستی بر پشت سرم میکشد.با ترس و لرز نگاهی به پشت سرم میآندازم، چشمم به قلچماق میخورد.با انگشت سبابه اش بر گردنش اشاره می کند وبه من میفهماند که اگر دسرم را به او هدیه ندهم سرم را از دست خواهم داد.هرمز افسربازنشسته نیروی زمنیی است .می خواهد شیپور جنگ را بزند.اما من به دنبال صلح هستم.به همین خاطر دسرم را بر میدارم و به سمت میزش میروم .به خودم جرات داده و درچشمانش نگاه میکنم و میگویم امروز به اینها نیازی ندارم.و بلافاصله به سمت میزم بر میگردم.بعد از خوردن نهار هرکس به اطاقش بر میگردد تا از آفتاب سر ظهر که آدم را کلافه میکند درامان بماند .کمی بر تختم دراز می کشم تا قیلوله کنم اما چشمانم بسته نمیشود.از اطاق بیرون میآیم .راهرو خلوت است به سمت اطاق احمد میروم ،اما دراطاقش قفل است به سمت اطاق تلویزیون میروم،اما کسی هم آنجا نیست .سکوت مرگ بر همه جا خیمه زده است ،از کسی صدایی به گوش نمیرسد حتی نگهبانهای سپید پوش هم غیبشان زده است.همه جیز گواهی میدهد که این سکوت آبستن چیزهای دیگر است .مثل سکوت بعداز کودتا .فقط روز بعد مشخص میگردد که هرکس چقدر از دست داده است .ناگهان احساس کردم در تله افتاده ام.دستی مرموز به طرزی ماهرانه اطرافم را خالی کرده است تا فریاد رسی نباشد.بعد در کمین مینشیند تا وقتش که رسید چاقو را در پشتم فرو کند.چه روز سهمگینی و چه شبی از آن سهمگینتر.صبح که بلند شدم اول ماجرای احمد با آن وضع تاثر بارش ،بعد ماجرای قلچماق و خروسش ودست آخر شیپور جنگ هرمز و صلحطلبی بزدلانه من.تازه میفهمم که دارم به دست خودم گور خودم را میکنم.









(5 )
دلم برایت تنگ شده بود .از پرستار خواستم که برایم کاغذ و خودکار بیآورد.می خواستم برایت نامه بنویسم.پرستار شکه شده بود .گفت: می خواهی چکار؟خوب معلوم است می خواهم برایت نامه بنویسم.سوالهای بی مورد اینها آزارم میدهد.برایم کاغذ و خودکار آورد.و من برایت همه چیز را از نو نوشتم.روزهای خوب با هم بودن را .روز رفتن را فراموش کردم.تو نرفتی و ماندی و ما ادامه دادیم ،کاغذها تمام شد اما تو هنوز جاری بودی، همانند رودخانه ایی که ترا با خود برد.رفته بودی تا از کوهپایه های آنسوی رودخانه برایم شقایق وحشی بچینی.باید از رودخانه عبور میکردی شب قبل باران باریده بود،جریان رودخانه بیش از همیشه بود.آب را عاشقانه میپرستیدی.ظاهر آرام رودخانه فریبت داد دامن چین دارت را بالا دادی ، پاهای تراشیده و سپیدت را بر آب زدی .رودخانه از شوق دیدارت از خود بیخود شد.باورش نمیشد که اینگونه توانسته ترا در آغوشش جای دهد.از شادی در پوست خود نمیگنجید.امواج برای رسیدن به تو از هم سبقت گرفتند.همه جیز به یکباره بر خم خورد.رودخانه به عشق تو طغیان کرد،امواج خروشان دست در کمرت انداخته و ترا به آغوش خود کشیدند.سایه ات را جا گذاشتی .سایه ات در مسیر رودخانه بدنبالت می دوید ، اما جرات اینکه خود را به آب بیآندازد نداشت.مادر میگفت سایه آدم غرق شده همیشه توی آب دنبالش میگردد.بعدها من سایه های سرگردان زیادی را دیدم که در کنار رودخانه بدنبال صاحبانشان میگشتند.سایه های بلند ،کوتاه ، عریض، اما سایه تو از همه روشنتر بود.سایه ات بوی شقایق وحشی میداد.
مادر تسلیت گفت.گفتم خدا کجا بود؟ خندید ،چشمانش روشن شد.گفت در همین نزدیکی ، بویش را حس نمیکنی.مادر پشت پیچکها سایه خدا را میدید.
هرروز از طلوع صبح با سایه ام بر سر کوره راهی که به کوهپایه منتهی میشد به انتظارت مینشستیم و غروب بی تو باز میگشتیم.ویکروز صبح زود سایه چند مرد سپید پوش دوره ام کردند ، دستهایم را بستند و داخل ماشین سپیدی انداخته و به اینجا آوردند.


(6 )
فراموشی دفاع طبیعی بدن است در برابر رنج.پس به همین خاطر است که در آن راهرو تنگ می خواهم ، یا سعی میکنم که حضور شبح قلچماق و تهدید هایش را فراموش کنم.دردی که نوزاد در هنگام عبور از آن دریچه تنگ متحمل میشود چنان شدید است که ترجیح میدهد رنج زاده شدن را برای همیشه از یاد ببرد.و من آمده بودم تا سرانجام خود را از شر رنجی خلاص کنم که با ورود قلچماق به من تحمیل شده بود.حالا باید همه حواسم را جمع میکردم که مبادا چشمم به بینی عجیب پرستار بیفتد و فراموش کنم که برای چه آمده ام.صدای پا از راهرو افکارم را بر هم میریزد.بطرف صدا بر میگردم ، اما دیگر از قلچماق نمیترسم.صدای پای آشناست.پرستار از گوشه دیوار به اطاق سرک میکشد.بینی عجیبش جلوتراز خودش خود نمایی میکند.((آه تو اینجایی،نگرانت شدم.))سرم را پایین می اندازم تا بینی اش را که افکارم را در بر میگیرد،فراموش کنم.با لبخند به سمتم میآید و دستم را میگیرد.اما خنده اش را نمیتوانم ببینم.((راحت باش عزیزم، دکتر میخواهد ببیندت ،بهتره پسر خوبی باشی و به سوالاتش خوب جواب بدهی.))
فکر میکنم بخشی از یک داستان هستم که دارد روایت میشود.این همان جمله ایی بود که در آخرین ملاقاتم به دکتر گفته بودم و او آنرا فوری در دفترچه اش یادداشت کرده بود.
((این دقیقا چیزی بود که تو در مورد صدایی که میشنیدی با من در میان گذاشتی ، معتقد بودی که کسی در ذهنش راجع به تو حرف میزند.مثل یک راوی ،کسی که زندگی ترا داشت روایت میکرد.)) در حالی که بغض کرده ام با سر حرفهایش را تائید می کنم.مهمترین چیزی که مرا به وحشت انداخته بود ، مربوط به روزی بود که در ایستگاه اتوبوس ساعت مچی ام از کار افتاد ،و عقربه های ساعت بر روی ساعت 30/6 دقیقه صبح ایستاد و ثانیه شمار دیگر حرکت نکرد.زمان از حرکت باز ایستاد.چیزی که من دقیقا امروز به دنبالش هستم.بی زمانی ،یعنی در لحظه ماندن نه آینده وهم شود نه گذشته خاطره گردد.فقط اقتدار لحظه بماند و بس چه خوش و چه ناخوش.فرقی نکند که تو بی من رفتی یا در کنارم هستی ، فرقی نکند که من در تیمارستان چه میکنم.هیچ شکنجه ایی برای یک لحظه تحمل ناپذیر نیست اگر فقط اقتدار لحظه بود.و حقیقت تنها در آن لحظه است که جاری میشود.در آن لحظه بود که بوضوح شنیدم که کسی گفت

کسی میگفت: (( که هرگز به ذهنش خطور نمیکرد که این اتفاق ساده منجر به مرگش شود.))
دقیقا همین جمله مرا به وحشت انداخته و تمامی نظم زندگیم را بهم ریخت.در بی زمانی گرفتار بودم ، اما یاد تو مرا به گذشته برگرداند.به باغ پدری در لواسان ، تو و خانواده ات مهمان مادر بودید،من یکساعت پیش از تو خداحافظی کرده بودم .وقتی برگشتم ازدحام و همهه جمعیت مرا بوحشت انداخت،مادر به سراغم آمد.بار دیگر به ساعت مچی ام نگاه کردم،30/6 دقیقه صبح را نشان میداد.دقیقا زمانی بود که تو با آمواج رودخانه سفرت را آغاز نمودی.
سایه ات در گوشم نجوا میکند که وقت رفتن است،قبل از اینکه مرگ از شمارش مردگانش به غیبتت پی ببرد باید برگردی.اما اینبار نه بی من.اینگونه غریبانه نگاهم نکن، خواب دیدم همین لحظه را .نوری سبز فضا را میپوشاند.تو سریع برمیخزی، مرگ از گوشه اطاق بآرامی وارد میشودبا گل سرخی در دست و لبخندی بر لب ،سرت را از شرم پایین میآندازی. مرگ لبخندی از سر رضایت بر چهره ات می افکند ،نوری سبز هاله ایی را بر اطرافت ترسیم میکند وغیبتت موجه میگردد.برویم لبخند میزنی،دستم را میگیری و من به سبکی یک پراز جایم برمیخیزم.به جسدی که بر روی زمین افتاده نگاه میکنم، چشمانش به دور دست خیره گشته از گوشه لبانش آبی کف آلود به سمت گردنش راه باز می کند.دستم را محکم میگیری و من غرق در نگاهت با تو راهی میشوم....................
27/9/88
محمد اخباری

کاربرانی که این نوشته را خواندند
این نوشته را 239 نفر 366 بار خواندند
محمد اخباری (11 /03/ 1394)   | زهرا نادری بالسین شریف آبادی (14 /03/ 1394)   | کرم عرب عامری (15 /03/ 1394)   | مریم شجاعی (30 /03/ 1394)   | منوچهر منوچهری(بیدل) (31 /03/ 1394)   | عباس خوش عمل کاشانی (26 /04/ 1394)   |

تنها اعضا میتوانند نظر بدهند.

ورود به بخش اعضا