یک هیچ غلیظ

بعضی وقتا دقیقا نمیدونی برای چی باید ادامه بدی؟

چرا باید بجنگی؟ چیو باید ثابت کنی؟

بعضی وقتا خودتو توی یه "هیچ غلیظ" غرق میبینی...

دوست نداری به هیچکی گزارش بدی. دوست نداری با کسی سلام علیک داشته باشی. دوست نداری...

اون وقت همه چی بی معناست... از تلاش یک کارگر برای سیر کردن زن و بچه ش تا کلاه برداری های چند میلیاردی...

معمولا هر از چند گاهی به این حس و حال دچار میشم. وقتی نمیدونم دقیقا باید چکار کنم، یا میدونم و نمیتونم انجامش بدم... اون وقته که غرق میشم توی یه دریا از آرزو ها و رویاهایی که خودمم میدونم دیگه دست یافتنی نیستن...

بعضی وقتا دلم یکم ترمز میخواد، یه ترمز عمیق از عمق دل، یه ترمز که منو از خودم نگه داره... یه ترمز که نذاره تو این احساس لعنتی صفر تا صد پر کنم... یه ترمز مثل وقتی که یه دوست قدیمی بعد از مدتها بهم برخورد میکنه و برام از روزای گذشته میگه؛ که حالا تازه میفهمم چه روزای خوبی بودن...

شاید این روزها هم روزای خوبی باشن که بعدا متوجه شم...

شایدم...

کاربرانی که این نوشته را خواندند
این نوشته را 212 نفر 343 بار خواندند
علی حاتمیان (10 /09/ 1394)   | کرم عرب عامری (20 /09/ 1394)   |

نظر 1

ورود به بخش اعضا

کانون ادبی ققنوس
کانون ادبی ققنوس