رجز خوانی زنان در شاهنامه

رجزخوانی زنان در شاهنامه فردوسی
به قلم : جابر ترمک
کارشناس ارشد زبان و ادبیات فارسی
دانشکده ادبیات شیراز – کازرون
سال تحقیق : پائیز 91
شماره ثبت : 223789
به نام خدا وند جان و خرد کزاین بر تر اندیشه بر نگذرد
عنوان تحقیق : رجز و رجز خوانی در شاهنامه
چکیده :
در این مقاله قصد دارم یکی از مقوله های مرسوم میان پهلوانان افسانه ای شاهنامه یعنی رجز و رجز خوانی را مورد واکاوی قرار دهم . در ابتدای کار تعریف رجز و رجز خوانی را مستنداً ارائه می دهم و سپس ابیاتی از شاهنامه را که حکیم فرزانه ی طوس تحت عنوان رجز مورد استفاده قرار داده مورد بررسی قرار می دهم . در نهایت نتیجه گیری و دلایل مختلف رجز خوانی های پهلوانان شاهنامه را از دیدگاه فردوسی مورد تحلیل قرار می دهم

کلید واژه ها : رجز ، رجز خوانی ، گفتگو ، حماسه ، فردوسی ، شاهنامه و ......

1) مقدمه :
شاهنامه فردوسی یک سریال چندین قسمتی از یک رمان بزرگ اسطوره ای و حماسی است که در آن به تاریخ ، حماسه، خلقت انسان ، حکومت ها و سیر زندگی اجتماعی و سیاسی در چند مقطع افسانه ای و در نهایت رئالیستی نگاه ویژه ای شده است .
در بحث حماسه حکیم طوس در قالب داستان های مختلف و نه چندان دور از هم به تصویر صحنه های حماسی با شیوه ی داستانسرایی پرداخته است . فردوسی از دیدگاه حماسه به گفتگو بعنوان یکی از عناصر مهم داستانی در پردازش شخصیت های ذهنی و تعلیق داستان ها و همچنین ایجاد انگیزه و هیجان در مخاطبانش به طور مبسوط پرداخته است .
بهره گیری از فن خطابه و گفتگو بخصوص بین قهرمانان شاهنامه زمینه ساز مناظره های قهرمانان بصورت رودرو شده است که ما در این مقاله سعی کرده ایم از آن تحت عنوان رجز خوانی نام ببریم . این رجز خوانی ها که عموماً به مقابله های زبانی قبل از جنگ های تن به تن مربوط می شود . از اصول غیر قابل اجتناب جنگ ها و مبارزات پهلوانی بوده است .
در واقع رجز خوانی نوعی تاکتیک نظامی میان جنگاوران بوده است که به وسیله ی آن چند مقصد را دنبال می کرده اند :
1- غرور گوینده ( رجز خوان) که سعی می کند به نوعی خود را بر طرف مقابل تحمیل کند
2- شکست روحیه ی دشمن که در همه ی زمان ها و در همه ی جنگ های تاریخ بشر وجود داشته است .
3- تحقیر و خوار شمردن دشمن که می تواند در تغییر تاکتیک جنگ موثر باشد .
4- پوشاندن ترس و کتمان آن که بر دشمن تاثیر مستقیم دارد برای اطمینان بخشیدن به نیروهای خودی .
به نظر نگارنده رجز خوانی از بخش های ممتاز شاهنامه ی فردوسی بطور اخص و داستان های حماسی بطور اعم می باشد . که حماسه سرایان ایرانی با استفاده از فنون بلاغت و بخصوص مبالغه در تبیین آن به زیبایی قلم زده اند . هرچند در این زمینه مقالات متعددی نوشته شده است . و تحقیقات خوبی هم انجام شده اما به نظر می رسد هنوز جای پژوهش و تحقیق بسیاری را داراست .
به همین دلیل مقاله ی حاضر سعی می کند به این مقوله ی برجسته در شاهنامه نقشی پر رنگ داده و مواردی را که از لحاظ هنری و بلاغی ونوع بهره گیری از رجز و ارزش گذاری به ان را مورد تتبع قرار داده است .

2)معنای لغوی و اصطلاحی رجز
رجز در لغت به معنی های مختلفی بکار رفته است از جمله پلیدی ( منتهی الارب ، ناظم الاطباء غیاث اللغات و آنندراج – قدر ( بیشتر موارد ) و رجس . یاداداشت های مرحوم دهخدا

همچنین در مفهوم شعر کوتاه گفتن (مصادراللغه زوزنی) شعر رجز گفتن ( تاج المصادر بیهقی
) و بیماری پای شتر ، سکندری خوردن و خلف وعده نیز آمده است ( ابن منظور 1968ذیل ماده ی رجز ) و نیز به معنی سرعت و اضطراب نیز آورده اند ( مصاحب 1356 ذیل بحر رجز ) رجز اصطلاحاً در فن عروض شعر به نوع خاصی از شعر گفته می شود که در آن وزن مستفعلن 6یا 8 بار تکرار شود که به بحر رجز معروف است ( معین : بحر رجز ص1639 ) اما در زبان فارسی رجز در معنای مفاخره کردن و بیان مردانگی و شرافت خویش ، مباهات و فخر فروشی و لاف زنی به کار رفته است و ترکیباتی همچون رجز خوانی و رجز خواندن و رجز گویان در زبان فارسی رواج دارد ( دهخدا لغتنامه ) و در اصطلاح ادبی شعری است که جنگاوران در مقام مفاخره و مباهات در بیان بزرگی خویش و خاندانشان به ویژه در میدان جنگ می خوانده اند .
( دهخدا – معین ذیل رجز )
3) رجز خوانی در شاهنامه
شاهنامه مهمترین اثر حماسی ایرانیان است که شامل یک روایت یکدست با هارمونی منسجم و پیوسته می باشد . در این روایت یکپارچه گفتگو های متنوع بازیگران اصلی داستانها بعنوان یکی از عناصر برجسته و موثر داستان مورد توجه فردوسی قرار گرفته است . حتا در داستان هایی که تحرک و هیجان زیاد است و حالت میدان وسیعی دارد که بالطبع توصیف را بیشتر می طلبد اما می بینیم که باز گفتگوها نقش پررنگ و برجسته ای دارند. و توصیف دویدن ها کشتی گرفتن ها و شمشیر زدن ها و تیر اندازی ها سهم ناچیزی را در شاهنامه دارند « از شگرد های فردوسی در دگرگون کردن روایات ساده و کم پیرایه ی باستان به داستان یکی
هم آراستن وقایع به گفتارهای متناسب و سزاوار بوده است » ( سرامی 1373 ص 177)
1-2) کاربردهای رجز در شاهنامه
بخش اول : رجز خوانی مردان
در شاهنامه فردوسی از رجز برای مقاصد خاصی مورد استفاده قرار گرفته اند که البته همه ی آنها در جهت پیروزی بر حریف است که برخی از آنها عبارتند از :
الف) برجسته کردن پهلوانان خودی
فردوسی که در ظرافت و دقت کم نظیر است در رجزخوانی ها به نوع و فرم شخصیت گوینده و جایگاه های آنان توجه ویژه ای معمول داشته است و سعی کرده است موضع پهلوانان ایرانی و بخصوص رستم را نسبت حریفانش بسیار برجسته تر به تصویر بکشد . فردوسی در نبرد رستم با اشکبوس که رستم پیاده به جنگ او می رود رستم را در برابر تحقیر های اشکبوس با صلابت تر از تصویر می کند :
خروشیـــــد کای مرد رزم آزمای هم آوردت آمــــــد مشو باز جای
کشانی بخندیــــــد و خیره بماند عنان را گران کــــرد و اورا بخواند
بدو گفت خندان که نام تو چیست تن بی سرت را که خواهــد گریست
تهمتن چنین داد پاســـــخ که نام چه پرسی کــــزین پس نبینی تو کام
مرا مادرم نام مرگ تو کــــــرد زمــــــــــانه مرا پتک ترگ تو کرد
کشانی بـــــــدو گفت بی بارگی به کشتن دهـــــــــی سر به یکبارگی
تهمتن چنین داد پاســـــخ بدوی که ای بیهـــــده مرد پرخاشجــــوی
پیاده ندیـــــدی که جنگ آورد سر ســـــرکشــــان زیر سنگ آورد
به شهر تو شیـــــر و پلنگ ونهنگ سوار انــــد ر آیند هرســـــه بجنگ
هـــــم اکنون تورا ای نبرده سوار پیـــــاده بیــامــــــــوزمت کارزار
( شاهنامه جلد 4 ص195 ابیات 1275-1284)
در این گفتگوها اشکبوس اگرچه رستم را می شناسد اما خود را به نادانی می زند که به این آرایه تجاهل العارف نیز می گویند و این هنر فردوسی است که از یک شیوه ی بلاغی در رجزخوانی ها استفاده می کند . همچنین پاسخ استعاری رستم نیز بسیار عمیق است که مادرم نام مرا مرگ تو نهاد . همچنین است وقتی اشکبوس می پرسد پیاده به جنگ آمده ای ؟ رستم با یک حسن تعلیل و استعاره ی بسیار زیبا پاسخ می دهد : آیا جنگ کردن پیاده را ندیده ای و در شهر تو آیا شیر و پلنگ و نهنگ سواره به جنگ می روند ؟
این شیوه ی سخن گفتن رستم برای خواننده نیز جالب توجه است که از پیش هیجان پیروزی رستم را پیش بینی نماید .
همچنین است در جنک رستم با کاموس کشانی نیز رستم در برابر طعن و سخره ی کاموس که کمند رستم را به ریشخند می گیرد پاسخی قاطع می دهد :
بدو گفت کــــاموس چندین مدم به نیروی این رشته ی شصت خم
چنین پاســـــخ آورد رستم که شیر چو نخجیـــــر بیند بغــــرد دلیر
نخستین بر این کینـــــه بستی کمر زایــران بکشتــی یکی نامــــور
کنون رشتــــــه خوانی کمند مرا ببینی همی تنگ و بنـــــــد مرا
(شاهنامه جلد 4 ص 205 – ابیات 1440-1443)
همچنین در داستان بیژن و هومان تورانی می بینیم که هومان با وجود رجز خوانی در برابر بیژن بخاطر فرارسید شب از مبارزه با او سر باز می زند :
زیزدان سپـــــــــاس و بدویم پناه کت آورد پیشـــــم بدین رزمگاه
به لشکـــر بران ســــان فرستمت باز که گیـــو از تو ماند به گرم و گداز
سرت را زتن دور مــــــانم نه دیر چنــــــــان کز تبارت فراوان دلیر
چه سود است کامد به نزدیک شب رو اکنون بـــــه زنهار تاریک شب
من اکنون یکــــــی باز لشکر شوم به شبگیــــر نزدیک مهتـــــر شوم
( شاهنامه جلد 5 ص 126 ابیات 720تا 724)
و بیژن در مقام رجزخوانی به سخنان او با طعنه چنین پاسخ می دهد :
چنین پاســـــخ آورد بیژن که شو پست بـــــاد و اهریمنت پیش رو
همه دشمنـــــان سر بسر کشته باد گـــــر آواره از جنگ برگشته باد
چو فردا بیــــــــایی به آوردگاه نبیند تو را نیز شـــــــــاه و سپاه
سرت را چنــــــان دور مانم زپای کزآن پس به لشکــــر نیایدت رای
ب) تحقیر حریف
پس از عبور رستم از هفت خوان و آزادی کاووس و پهلوانان ایران در جنگی که میان ایرانیان با دیوان مازندران روی می دهد ، پهلوانی به نام جویان ، از ایرانیان مبارز می طلبد . رستم پس از تعلل پهلوانان ایران ، خود به مصاف او رفته در رجزی کوتاه او را تحقیر ، شایسته بخشش و ترحم می داند :
بــــــه آوردگه رفت چون پیل مست یکی پیـــــل زیر اژدهایی بدست
عنان را بپیچیــــــد و برخاست گرد زبانگش بلــــــــــرزید دشت نبرد
به جویان چنین گفت کای بی نشان بیفکنــــــده نامت زگردنکشـــــان
کنون بر تو بر جای بخشاـیش است نه هنگــــــــام آورد و آرامش است
بگرید تو را آنک زاینـــــده بود فزاینــــــــــده بود ار گزاینده بود
( شاهنامه ص 406 )
گاهی نیز فردوسی در مقام تحقیر حریف را اصلن شایسته ی حتا گفتگو با رستم نمی داند . به نمونه ای از آن اشاره می کنم که در همان داستان اتفاق می افتد جنگ چنگش با رستم :
بــــدو گفت چنگش که نام تو چیست نژادت کدامست و کام تو چیست
بدان تا بـــــــــدانم که روز نبــــرد کرا ریختم خون چو برخاست گرد
بدو گفت رستـــــم که ای شور بخت که هرگز مبــــــاد گل آن درخت
کجا چـــــــــون تو در باغ بار آورد چو تو میــــــــوه اندر شمار آورد
سر نیــــــــزه و نام من مرگ توست ســـــرت را بباید زتن دست شست
همان ص 391)
همچنین است وقتی رستم بسوی توران حرکت می کند و در مرز با سپاه توران به فرماندهی تژاو داماد افراسیاب روبرو می شود رجز خوانی بین آنان چنین آغاز می شود :
زگردنکشان پیش او رفت گیو تنی چنـــــــد با او زگردان نیو
برآشفت و نامش بپرسیـــد زوی چنین گفت کی مرد پرخاشجوی
بدین مایه مردم به جنگ آمدی زهــــــامون به کام نهنگ آمدی
به پاسخ چنین گفت کای نامدار ببینی کنون رزم شیـــــــــر سوار
به گیتـــــی تژاو است نام مرا به هـــــــــــر دم برآرند کام مرا
نژادم به گوهر از ایران بدست زگـــــردان و از پشت شیران بدست
کنون مرزبام بدین تخت و گاه نگین بزرگان و دامــــــــــــاد شاه
( شاهنامه جلد 4 ص 76 ابیات 1059-1065)
گیو وقتی می فهمد که نژاد تژاو ایرانی است با خشم او را بخاطر داشتن سپاه اندک تحقیر می کند :
بدو گفت گیو این که گفتی مگوی که تیـره شود زین سخن آبروی
از ایران به توران که دارد نشست مگر خوردنش خون بود گر کبست

اگر مرزداری و داماد شـــــــاه چـرا بیشتر زین نـــــداری سپاه
( شاهنامه جلد 4 ابیات 1066-1068)

و تژاو دوباره به مرزبانی افراسیاب مفاخره می کند و به گیو چنین پاسخ می دهد :
مرا ایدر اکنون نگین است و گاه پرستنده و گنج و تاج و سپاه
همان مرز و شاهی چو افراسیاب کس این را زایران نبیند بخواب
(شاهنامه ج 4 ابیات 1075-1076)
تو این اندکی لشکر من مبین مرا جوی با گرز بر پشت زین
من امروز با این سپاه آن کنم کزین آمدنتان پشیمان کنم
( همان ج 4 ابیا 1078-1079)
در غم نامه ی رستم و سهراب نیز زبان گفتگوی پهلوانان رجز خوانی است که در اینجا چون نگارنده بیشتر دنبال رجز خوانی هایی است که کمتر مورد تحلیل قرار گرفته اند به یک نمونه از رجز خوانی های سهراب اکتفا می کنم سهراب به تحقیر رستم و اسب او پرداخته، میگوید:
دگـــــــــرباره سهراب گرز گران ز زین برکشیــــــد و بیفشارد ران
بزد گـــــــرز و آورد کتفش به درد بپیچیــــد و درد ازدلیری بخورد
بخندید سهـــــراب و گفت ای سوار به زخــــــم دلیران نه ای پایدار
به رزماندرون رخشگوییخــــــراست دو دست ســـوار از همه بتّر ست
اگر چه گوی ســـــــــــر و بالا بود جـــــــــوانی کند پیر کانا بود

شنگل پادشاه هند نیز در مقابله با رستم سعی می کند تبار رستم را زیر سئوال ببرد و از این طریق اورا تحقیر نماید که صد البته با پاسخ محکم رستم مواجه می شود :
بغرید شنگــــــــل به پیش سپاه منم گفت گرد افکن و رزمخواه
ببینم که آن مرد سگزی به چنگ چـــه دارد به مردانگی ساز جنگ
همان ( ص 999 ابیات 585 586)
سگزی لقبی بوده است که تورانیان در نبردها به رستم نسبت می داده اند و از این نقطه ضعف برای کوچک کردن رستم بارها استفاده کرده اند و این کار شنگل تازگی ندارد ، و اتفاقن دقیقاً خطابی است که رستم را خشمگین می کند ، و همواره در برابر اینگونه حقارت ها در شاهنامه شاهد عکس العمل و واکنش رستم هستیم . حال پاسخ رستم :
چنین گفت کز کـــــــردگار جهان نجستم جــــــــز این آشکار و نهان
که بیگانه ای زین بزرگ انجمــــــن دلیری کنــــــــد رزم جوید زمن
نه شنگل بمـــاند نه خــــــاقان چین نه گردان و مـــــردان توران زمین
بر شنگل آمـــــــــــد به آواز گفت که ای بــــــــد نژاد فرو مایه جفت
مرا نام رستم کنــــــــــــد زال زر تو سگــــزی چرا خوانی ای بد گهر
نگه کن که سگزی کنون مرگ توست کفن بی گمان جوشن و ترگ توست
(همان ص999 ابیات 590-598)
مقابله رستم با پیران و تحقیر رستم توسط پیران نیز از جمله رجزهایی است که در جهت تحقیر بیان شده است :
از ایشان سپاهی چو دریای آب گرفتند بر جنگ جستن شتاب
سراپای خود را ند انند هیچ ترا جز به سگزی نخوانند هیچ
نبرد تو خواهد همی شاه هند به تیر و کمان و به هندی پرند
مرا این درست است کز پیلتن به فرجام گریان شود انجمن
(همان ص 996 ابیات 535-538)
و رستم در پاسخ پیران که از طرف شاه هند آمده بود چنین پاسخ می دهد :
چو بشنید رستـــــم برآشفت سخت به پیران چنین گفت ای شور بخت
چه داری چنین بند و چندین فریب کجـــــــا پای داری تو اندر نهیب
مرا از دروغ تو شـــــــــاه جهان بسی یاد کـــــــــــرد آشکارو نهان
( همان ص 996 ابیات 539-541)
رستم و اسفندیا ر
بلندترین رجز خوانی ها در شاهنامه ما بین رستم و اسفندیار روی داده است در مهم ترین داستان حماسی شاهنامه ، یعنی داستان رستم و اسفندیار این دو پهلوان هم زور در برابر هم روی گردان نیستند . نکته جالب در داستان رستم و اسفندیار اصرار اسفندیار بر تحقیر رستم و خاندان اوست اسفندیار با تحقیر خاندان رستم ، رجز خوانی را شروع می کند :
چنین گفت با رستـــــــم اسفندیار کـــــــــه ای نیک دل مهتر نامدار
که دستان بدگوهـــــــر از دیوزاد به گیتی فــــــــزوز زین ندارد نژاد
تنش تیـــــره وروی و مویش سپید چو دیـــــــدش ، دل سام شد ناامید
بفرمـــــود تا پیش دریا برنــــــد مگر مــــــــــرغ و ماهی ورا بشکرند
بیامد بگسترد سیمــــــــــــرغ پر ندیــــــــد اندرو هیــچ آیین و فر
اگـــــر چنـــــد سیمرغ ناهار بود تن زال پیش انــــدرش خـــوار بود
رها کــــــــرد وی را به پیش کنام به دیـــــدار او کس نبــــد شادکام
و رستم در برابر این سخنان خموش نیست و مفاخره او چنین است :
بــــدو گفت رستـــم که آرام گیر چـــــه گویی سخن هــای نادلپذیر
جهــــــــاندار داند که دستان سام بزرگ است و بــــــادانش و نیکنام
همان سام پور نریمـــــــان بدست نریمــــــــان کرد از کریمان بدست
نیاکانت را پادشــــــــاهی زماست وگرنـــــــه کسی نام ایشان نخواست
همان مادرم دخت لهـــــراست بود کـــــــــــزو کشور سند شاداب بود
نژادی از این نامـــــورتر که راست خردمنــــــــد گردن نپیچد ز راست
هنر آنکه اندر جهـــــــان سر به سر یلان را ز مــــن جست بایــــــد هنر
زمین را همـــــه سر به سر گشته ام بسی شـــه بیـــــــدادگـــر کشته ام
در داستان رستم و اسفندیار ، در حین رجز خوانی ها ، ستایش خاندان مادری هم از زبان رستم و هم از زبان اسفندیار بیان می شود .رستم می گوید:
همــان مادرم دخت لهراسب بود بــــــــــدو کشور سند شاداب بود
که ضحـــاک بودیش پنجم پدر زشــــاهان گیتی برآورده ســــــر
نژادی ازین نامــــورتر که راست خردمنــــــــد گردن نپیچد ز راست
اسفندیار نیز در شآن مادر خویش می گوید :
همــــــان مادرم دختر قیصر است کجــــــــــا بر سر رومیان افسر است
همان قیصر از سلـــــــم دارد نژاد زتخــــــم فریـــــدون با فر و داد
همان سلـــــم پور فریدون گرد کــــه از خســـــروان نام شاهی ببر
ج) رجز برای تهدید دشمن
در رجزخوانی یکی از مقاصد رجز خوانان بیان اقتدار عناصر و نیروهای خودی و تهدید حریفان می باشد گاه پهلوانان در هنگام برشمردن امتیازات خویش شجاعانه به ارعاب حریف می پردازند و به غلبه کردن بر پهلوانان گذشته مفاخره می کنند . تا روحیه ی حریف را بشکنند . توس پهلوان ایرانی در رجز خوانی برای هومان پهلوان تورانی به کشتن ارژنگ دلاور تورانی مفاخره می کند :
به هومان چنین گفت کای شوربخت زپالیز کین بر نیــامد درخت
نمــــــودم به ارژنگ یک دست برد که بود از شمـــــــا نامبردار و گرد
تو اکنون همانا به کین آمـــــــدی که با خشت بر پشت بر پشت زین آمدی
به جــــــــــان و سر شاه ایران سپاه که بی جوشــــن و گرز و رومی کلاه
به جنگ تو آیــــم به ســــان پلنگ که از کـــــــوه یابد به نخچیر چنگ
ببینی تو پیکـــــــــــار مردان مرد چــــو آورد گیــــرم به دشت نبرد
( همان ج 4 ص 127 ابیات 188-193)
و هومان در پاسخ به او می گوید که بیشی نجوید و او را با ارژنگ مقایسه نکند :
چنین پاسخ آورد هومان بدوی که بیشی نه خوبست بیشی مجوی
گر ایدونک بیچاره ای را زمان به دست تو آمــــد مشو در گمان
به جنگ من ارژنگ روز نبـــرد کجــــا داشتی خویشتن را به مرد
( همان ج 4 ص 127 ابیات 194 تا 196)
د) تقویت روحیه شجاعت و پهلوانی در میان نیروهای خوبی
رجز خوانی در حضور سپاه در تقویت روحیه ی آنها تاثیر بسزایی داشته است و این امر یکی از شگردهای پهلوانان در میدان های شاهنامه است .
در ماجرای رستم و شنگل شاه هند شنگل شاه با غرور و تکبر در پیش سپاه افراسیاب حرکت می کند و با ادای کلمات زشت رستم را به مبارزه فرا می خواند و رستم قبل از اینکه به مبارزه با او وارد شود در حضور سپاه خود چنین می گوید :
چنین گفت رستم که از کردگار نجستم جز این آرزوی آشکار
که بیگانه ای زان بزرگ انجمن دلیری کنــد رزم جوید زمن
نه سقلاب ماند از ایشان نه هند نه شمشیر هندی نه چینی پرند
پی و بیخ ایشان نمــانم به جای نمانم به ترکان سرو دست و پای
( شاهنامه 0 ج 4 ص 243 ابیات 530-533)
هـ ) رجز خوانی رستم و اسفندیار
بلند ترین رجز خوانی شاهنامه رجز خوانی های رستم و اسفندیار است در این رجز خوانی ها که بیشتر روی جنبه تحقیر متمرکز شده است و مفصل در برابر هم رجز خوانی می کنند و رجز خوانی آن دو به چند قصد انجام می شود :
الف) پافشاری اسفندیار بر تحقیر خاندان رستم
در داستان های فردوسی معمولن به خاندان و اصل و نژاد افراد زیاد اهمیت داده شده است و نمونه های بارز آن بر تخت نشستن شاهانی است که نژادشان به یکی از شاهان گذشته می رسیده است . در میدان های نبرد پهلوانان برای تحقیر حریف روی این نقطه ضعف حریفشان داست می گذاشتند . بنابراین تحقیر خاندان و نژاد موجب سست کردن روحیه ی جنگجو می شود . نکته ی قابل توجه اصرار و پافشاری اسفندیار بر تحقیر خاندان رستم است که هر بار که رو درو میشوند از این حربه استفاده می کند . و در اولین برخورد اسفندیار رجز خوانی اش را چنین آغاز می کند :
چنین گفت با رستــــم اسفندیار که ای نیک دل مهتــــــر نامدار
من ایدون شنیدستم از بخــردان بزرگان و بیـــــــدار دل موبدان
از آن برگذشته نیــــــــاکان تو سر افــــراز و دین دار و پاکان تو
که دستان بــــــد گوهر دیوزاد به گیتی فـــــــــزونی ندارد نژاد
فراوان ز ســـــامش نهان داشتند همی رستخیــــــــز جهان داشتند
تنش تیره بد موی و رویش سپیـد چو دیــــــدش دل سام شد ناامید
( همان ج 6 ص 255 ابیات 624-629)
اسفندیار سام را نادان و بی فرزند و غرچه خطاب می کند و زال را مردار خوار و برهنه می خواند و مدعی است که نیاکانش سام و زال را بر کشیدند و زیر سایه ی خویش پرورده اند و سال ها بعد رستم از درختی نتراشیده بیرون آمد و راه نا پارسایی را پیش گرفت :
تو آنی که پیش نیــــــاکان من بزرگان بیـــــــــدار و پاکان من
پرستنده بودی همی با نیــــــا نجویم همی زین سخـــــن کیمیا
بزرگی زشاهـــــــان من یافتی چو در بنـــــــــدگی تیز بشتافتی
( همان ج 6 ص 259 ابیات 698- 700)


ب ) پاسخ رستم به تحقیر های اسفندیار
رستم در برابر این تحقیرها ساکت نمی ماند و از اسفندیار می خواهد که کژی بگذارد و

طوری سخن بگوید که شایسته شاهان است .
رستم نیاکان خودش را اینطور ستایش می کند :
بدو گفت رستــــــم که آرام گیر چــــه گویی سخن های نا دلپذیر
دلت بیش کـــــــژی بپالد همی روانت زدیــــــــوان ببالد همی
تو آن گوی کز پادشاهان سزاست نگوید سخن پادشــا جز که راست
جهاندار دانــــــد که دستان سام بزرگست و با دانش و نیکنــــــام
همان ســــام پور نریمان بدست نریمان گــــرد از کریمان بدست
بزرگست و گرشاسپ بودش پـدر بــــــــه گیتی بدی خسرو تاجور
به دریا نهنگ و به خشکــی پلنگ ورا کس ندیــتدی گریزان زجنگ
( همان ج 6 صص256- 257 ابیات 644-652)
و نیز در ادامه رستم خودش را چنین معرفی می کند :
دگـــــــــر آنکه اندر جهان سر بسر یلان را زمـــــــن جست باید هنر
همان عهـــــد کاووس دارم نخست که بر من بهانه نیارنــــــــد جست
همان عهــــــــــد کیخسرو دادگر که جز او نبست از کیـــان کس کمر
زمین را سراسر همــــــــه گشته ام بسی شــــــــــاه بیدادگر کشته ام
( همان ج 6 ص 257 ابیات 663-666)
در ادامه رستم بقای پادشان را مرهون دلاوری های خود می داند و اعلام می کند که اگر من نبودم حکومت شاهان ایران نیز نبود و بعنوان نمونه به کشتن فرزندش اشاره می کند که من برای دوام حکومت کاووس پسرم سهراب را نیز کشتم ناگفته نماند که رستم در خلال این گفتگو سعی دارد که اسفندیار جوان را از جنگ با او نهی کند .
وقتی رستم نمی تواند اسفندیار را از جنگ باز دارد از ترفند رجز خوانی استفاده می کند . او برای اینکه به اسفندیار بفهماند که او ایرانیست و برای حفظ این آب و خاک جنگیده است چنین افتخارات ملی اش را به رخ اسفندیار می کشد :
زمین را همــــه سر به سر گشته ام بسی شاه بیـــــــدادگر کشته ام
چو من بر گذشتم زجیحون بر آب زتوران به چیــن رفت افراسیاب
برفتم به تنهــــــــــا به مازندران شب تارو فرسنگ هــــای گران
نه ارژنگ مانـــــــدم نه دیو سپید نه سنجــــه نه اولاد غندی نه بید
همان از پی شــــــــاه فرزند را بکشتم دلیــــــــــــــر خردمند را
که گردی چو سهراب دیگر نبود به زور و به مـــــردی و رزم آزمون
زششصد همانا فزون است ســـال که تا من جــــــدا گشتم از پشت زال
همی پهلوان بودم انــــدر جهان یکی بود با آشــــــکارم نهــــــــان
او می گوید که در راه وطن خویش فرزندش را کشته و ششصد سال برای سربلندی ایران تلاش کرده است . او نماینده تمدنی کهن است که حتا برای سربلندی این تمدن کهن فرزندان خویش را نیز قربانی می کند .
اما اسفندیار چنین رجزخوانی می کند :
هر آنکس که برگشت از راه دین بکشتم به میدان توران و چین
گریزان شد ارجاسب از پیش من بدان سان یکی نامدار انجمن
به مردی ببستم کمـــــر بر میان همی رفتم از پیش شیر ژیان
شنیدی که در هفت خوان پیش من چه آمد زشیران و آن اهرمن
و ادمه میدهد که چگونه دژ روئین را تسخیر کرده است البته در نبرد رستم و اسفندیار فردوسی جانبداری خود را از رستم پنهان نمی کند و رستم و حتا اسب رستم را در مقایسه با اسب اسفندیار چنین توصیف می کند، که این می تواند روند پیش بینی مخاطب را نیز آسانتر نماید
ببینیم تا اسب اسفنـــــــــــدیار سوی آخـــور آید همی بی سوار
و یا باره ی رستـــــم جنگنجوی به ایوان نهــــد بی خداوند روی
در ادامه رجز خوانی ها رستم به خاندان مادری اش نیز اشاره می کند و با زبان حماسی خاندان مادری اش را نیز مورد تمجید قرار می دهد . البته ناگفته نماند که پهلوانان بزرگ هم از ناحیه پدر و هم از ناحیه مادر دست به مفاخره می زدند اگرچه این مفاخره ی رستم پاسخی است به تحقیر های اسفندیار جوان اما رستم از خاندان مادری اش نیز چنین دفاع می کند :
همان مادرم دخت مهراب بود بــــــــدو کشور هند شاداب بود
که ضحــاک بودیش پنجم پدر زشـــــــــاهان گیتی برآورده سر
نژادی از این نامورتر کـــراست خردمنــــــد گردن نپیچد زراست
( همان ج 6 ص 257 ابیات 660-662)
اسفندیار که این پاسخ کوبنده را از رستم می شنود مادر خود را در مقابل رستم چنین ستایش می کند :
همان مادرم دختر قیصر است کجا بر سر رومیان افسر است
همان قیصر از سلم دارد نژاد زتخـــم فریدون با فرّ و داد
همان سلم پور فریدون گرد که از خسروان نام شاهی ببرد
( همان ج 6 ص 259 ابیات 694-696)

رجز خوانی برای ارعاب و ترساندن حریف
یکی دیگر از مقاصد دشمن در مواجهه با حریف در حوزه ی رجز خوانی ایجاد رعب و وحشت در میان اطرافیان حریف می باشد ، که معمولن قهرمانان از این حربه نیز استفاده می کرده اند .
یکی از این نمونه رجز خوانی ها در نبرد ور آزاده با فرامرز اتفاق می افتد آنجا که ورآزاده نزد فرامرز می آید و فرامرز را چنین خطاب قرار می دهد :
بپرسید و گفتش چه مردی بگوی چرا کرده ای سوی این مرز روی
همانا به فرمـــــــان شاه آمدی گــــــــر از پهلوان سپاه آمدی
نداری زافراسیـــــــاب آگهی زوارنگ از تـــــاج و تخت مهی
سزد گر بگویی مرا نام خویش ببینی بدین کار فرجــــام خویش
نباید که بی نــــام بر دست من روانت برآیـــــــــد زتاریک تن
( همان ص 700 ابیات 129-134)

و فرامرز چنین پاسخ می دهد :
فرامرز گفت ای گو شور بخت منم یار آن پهلـــــوانی درخت
که بر دست او شیر پیچان شود چو خشم آورد پیل بی جان شود

مرا با تو بـــــد گوهر دیو زاد چرا کرد باید چه و چنـــــد یاد
( همان ص 700 ابیات 134- 136)
یکی از دیگر از رجز خوانی های شاهنامه رجز خوانی پیلسم است در مقابل سپاه رستم که ابتدا گیو و سپس رستم پاسخ رجز خوانی او را می دهد . نوع نگاه پیلسم نیز در رجز خوانی تحقیر رستم همراه با طعنه و کنایه است :
به ایرانیان گفت رستم کجاست که گویند روز نبرد اژدهــــاست
بگوئید تا پیشم آیـــد به جنگ که بر جنگ او کرده ام تیز چنگ
( همان ص 704 ابیات 331-332)
گیو در پاسخ به رجز خوانی پیلسم می گوید :
بدو گفت رستم به یک ترک جنگ همانا نســــــازد که آیدش ننگ
( همان ص 705 بیت 136)

و سرانجام خود پیلتن وارد میدان می شود و به رجز خوانی پیلسم چنین پاسخ می دهد :
چنین گفت کای نامـــــور پیلسم مـــــرا خواستی تا بسوزی به دم
کنون آمــــــــــدم تا ببینی مرا زدگردنکشان برگـــــــــزینی مرا
ببینی کنون زخمــی جنگی نهنگ کزآن پس نپیچی عنان سوی جنگ
بسوزد دلم بر جــــــــــوانی تو دریغــــــــا بر پهلـــــــوانی تو
( همان ص 705 ابیات 356-359)
رجز دیگری که توجه مخاطب را جلب می کند رجز خوانی فرامرز و سرخه پسر افراسیاب است که در جریان لشکر کشی منوچهر برای خونخواهی سیاوش اتفاق افتاده است . که باز از مقابله های بسیار زیبای شاهنامه است .
ابتدا فرامرز رجز خوانی اش را چنین آغاز می کند :
بدو گفت کای ترک برگشته بخت همین دم ببندمت بر تختـــــه سنگ
سیاوخش را خون بریزی به خاک ؟ نترسی زدادارو نایــــــــــدت باک
تو باری چه نامی در این پهندشت که مرگ اندراین دشت سوی تو گشت
همان ( ص 704 ابیات 309-311)
و سرخه چنین پاسخ می دهد :
بدو گفت سرخه که اینهــا مگوی چه دانی که گیتی چه آرد بـــه روی
منم سرخه از تخم افراسیـــــاب که سوزد زبیمــــــــم نهنگ اندرآب
از آن آمدم سوی میـــــدان تو که از تن رهانم مــــــــــگر جان تو
(همان ص 704 ابیات 312-314)

بخش دوم رجز خوانی زنان
در شاهنامه و اکثر داستان های کهن علیرغم اینکه اغلب مردان و پهلوانان مرد در مبارزه با دشمن اقدام به رجز خوانی نموده اند . زنان نیز در این عرصه فعال هستند و بعضی از زنان شاهنامه نیز که در پهلوانی چیزی از مردان کم ندارند اقدام به رجز خوانی نموده اند . زنان پهلوان،در شاهنامه حضور چشمگیرتری دارند و معروف‌ترین‌ این زنان گردآفرید است.گردآفرید پهلوان،در داستان رستم و سهراب،این‌ چنین از سپاه توران هماورد می‌طلبد::
فرود آمد از دژ به کـــــردار شیر کمــــر بر میــان باد پایی به زیر
به پیش سپـــاه اندر آمد چو گرد چو رعد خروشان یکی و یله کرد
که گردان کدامنــد و جنگ‌آوران ‌ دلیـــــــران و کارآزموده سران
( همان ص 182 )
هنگامی‌که گردآفرید،بعد از نبرد با سهراب،به درون دژ باز می‌گردد،از بالای دژ این‌چنین سهراب را ریشخند می‌کند و برای‌ او رجز می‌خواند:
بخندید بسیــــــــــار گردآفرید به باره برآمد سپـــــــه بنگرید چو سهراب را دیـــد بر پشت زین‌ چنین گفت کای شاه ترکان چین‌
چرا رنجه گشتی کنون بازگــــرد هم از آمـــــدن هم ز دشت نبرد بخندید و او را بـــه افسوس گفت‌ که ترکان ز ایران نیابنــــــد جفت
... ...
ولیکن چو آگاهی آید بــــه شاه‌ که آورد گردی ز توران سپـــــــاه‌
شهنشاه و رستم بنجنبــــد ز جای‌ شمـــــا با تهمتن نداریـــــــد پای‌

نماند یکی زنـــــــده از لشکرت‌ ندانم چه آیـــــــــــد ز بد بر سرت
وقتی اسکند ر از قیدافه حاکم زن اندلس تقاضای باج و مالیات می کند وطی نامه ای از او میخواهد که باج به اسکندر بدهد قیدافه در پاسخ به‌نامه‌ی اسکندر چنین می‌گوید:
چو قیدافه آن‌نامه‌ی او بخوانـــد ز گفتـــــــــــار او در شگفتی بماند
به پاسخ نخست آفرین گستریــــد بدان دادگــــــــر کو زمین گسترید
مرا زان فزون است فـــــر و مهی‌ همان لشکــــــــر و گنج و شاهنشهی‌ که من قیصران را به فرمــان شوم‌ بترسم ز تهدید و پیچــــــــــان شوم‌ هزاران هــــزارم فزون لشکرست‌ که بر هر سری شهـــــــریاری سرست‌ وگر خوانم از هر ســوی زیردست‌ نماند برین بوم جــــــــــای نشست‌
یکی گنج در پیش هـــــر مهتری‌ چو آید ازین مرز با لشکــــــــــــری‌ تو چندین چه رانی زبان بر گزاف‌ ز دارا شـــــدستی خداونـــــــد لاف
گردوی»یا«گردیه»خواهر بهرام چوبین نیز،از زنان بسیار جنگ‌جو و دلیر در شاهنامه است.وی به هنگام جنگ با خاقان،خطاب به«تبرگ» از دلیران سپاه دشمن چنین می‌گوید:
بدو گفت گردیـــــــه اینک منم‌ که بر شیر درنده اسب افکنــــم چو تنها بدیدش زن چــــاره‌جوی‌ ازان مغفر تیـــــــره بگشاد روی‌ بدو گفت بهرام را دیــــــــده‌یی‌ سواری و رزمش پسندیـــــده‌یی‌ مرا بود هم مـــــــــادر و هم پدر کنون روزگار وی آمــــــد به سر کنون من تو را آزمایش کنــــــــم‌ یکی سوی رزمت نمایش کنــــم‌ اگر از در شوی یابی بگـــــــــوی‌ همانا مرا خود پسنـــــدست شوی‌ بگفت این وزان پس برانگیخت اسب‌ پس او همی تاخت ایــــزد گشسب‌ یکی نیزه زد بر کمربنــــــــــد اوی‌ که بگسست خفتـــــان و پیوند اوی




نتیجه گیری:
یکی از عناصر بسیار موثر در داستان و منظومه های روایی گفتگوست . گاه مقابله های بیانی و زبانی چنان هیجان انگیز می شود که مخاطب تا ته داستان یا روایت پیش می رود . هنر فردوسی در شاهنامه فراتر از سخنوران و شاعران قبل از اوست . فردوسی بخش عظیمی از شاهنامه را به گفتگوی پهلوانان با پهلوانان دیگر ، شاهان ، همرزمان و حریفان اختصاص داده است . ورود فردوسی به دنیای درونی شخصیت ها، یکی از وجوه تمایز شاهنامه نسبت به بسیاری از آثار کهن است. این مهم در کنار توصیف گاه دقیق تر خصوصیات جسمانی شخصیت ها برای شرکت در کشمکش ها و ثبت شدن در خاطر خواننده، تأثیر فراوان دارد. توجه فردوسی به توصیف ویژگی های درونی قهرمان ها در آثار پژوهشگران دیگر نیز انعکاس یافته است. همان گونه که می بینیم گفتگوها، علاوه بر ایجاد کشمکش و پیشبرد حرکت داستان، در گسترش شخصیت نیز نقش اساسی ایفا می کنند. در مقابل گفتگوهای پرصلابت کاموس و رستم که از آغاز با رجزخوانی همراه است، گفت و شنود پیران و گودرز بسیار خواندنی است. این گفت و شنود، دو شخصیت پیر و سال خورده و حکیم را به تصویر می کشد( گسترش شخصیت)؛ شخصیت هایی که آرام آرام داستان را با گفتگوهایشان به فاجعه نزدیک می سازند. همیشه گفتگوهای پهلوانان شاهنامه رجز خوانی نیست ؛ گاه گفتگو، وظیفه ی اطلاع رسانی دارد و در ایجاد کشمکش بی تأثیر است، اما در انتقال اندیشه ی داستان مؤثر است؛ مانند زمانی که افراسیاب خبر سر برداشتن سهراب را می شنود: :
چو بی رستم ایران به چنگ آوریم جهان پیش کاووس تنگ آوریم
وز آن پس بســــــازیم سهراب را ببنـدیم یک شب بر او خواب را
رجز خوانی نیز از نمونه گفتارهایی است که در شاهنامه استفاده شده و باعث گسترش کشمکش و در نتیجه پیشبرد حادثه و ایجاد حرکت در بسیاری از داستان های حماسی شاهنامه
شده است .هرچند در باب رجز خوانی محققان تلاشهای زیادی نموده اند تا این مقوله و عنصر موثر داستان را مورد تحلیل و بررسی قرار دهند . به نظر نگارنده هنوز نیز جای دارد تا محققان دیگر در این زمینه تلاش گسترده تری بنمایند .
7/10/91
جابر ترمک


منابع مورد استفاده :
1- شاهنامه فردوسی نسخه مسکو با شرح و توضیح دکتر محمد خطیب رهبر
2- شاهنامه فردوسی نسخه کلکته بشرح دکتر محمد دبیر سیاقی
3- فلاح، غلامعلی (1385) «رجز خوانی در شاهنامه»، مجله ی دانشکده ی ادبیات و علوم انسانی، سال چهاردهم، شماره ی 54- 55
4- شمیسا، سیروس( 1376 ) طرح اصلی داستان رستم و اسفندیار، تهران، میترا
5- صفا، ذبیح الله( 1352 ) حماسه سرایی در ایران، تهران، امیرکبیر
6- فرهنگ معین
7- لغتنامه دهخدا
8- عنوان: بررسی گفتگو در شاهنامه حکیم فردوسی
9- تاج المصادر بیهقی
10- منتهی الارب ناظم الاطبا
11- یادداشت های مرحوم دهخدا








کاربرانی که این نوشته را خواندند
این نوشته را 2520 نفر 3791 بار خواندند
جابر ترمک (18 /09/ 1394)   | کرم عرب عامری (24 /09/ 1394)   | فواد شجا ع الدینی (20 /12/ 1394)   |

تنها اعضا میتوانند نظر بدهند.

ورود به بخش اعضا