همیشه آینه ها در غبار می رویند

ارسال شده در تاریخ : 28 آبان 1394 | شماره ثبت : H941799

سکوت قافلـــــــــــــــه را یک خرابه برهم زد
دوباره دست غـــــــــــــریبی به ساحت غم زد

سه سالـــــــه ای که در آغوش خاک می خوابید
به پلک آخر خود شعلــــــــــــــه ها به عالم زد

شکست بغض غریبـــــــــــانه ای که در تاریخ
جرقه اش دل حــــــــــــــــــوا و بغض آدم زد

همیشه آینه ها در غبــــــــــــــــــار می تابند
به رغم شب که مرتب از آسمــــــــــــان دم زد

شبیه خواهر مجــــــــــــــــروح ماه با اشکش
نگاه حضرت خورشید در غــــــــــــــزل نم زد

تمام اهل سفــــــــــــــــر درد بغض را خوردند
شبی که دزد به احســـــــــــــاس پاک شبنم زد

بتاب حضرت آئینــــــــــــــــه کاروان خوابست
رقیه با تب آیینــــــــــــــــــــه پلک بر هم زد

شبیه کودک ششماهــــــــــــه ای که با عطشش
به زخم آینه های شکستـــــــــــــــــه مرهم زد

همیشه جای لبش بر گلــــــــوی خورشیـد است
غبار بر رخ آئینــــــــــــــــــــــــه گرد ماتم زد
جابر ترمک

شاعر از شما تقاضای نقد دارد

تعداد آرا : 5 | مجموع امتیاز : 5 از 5
ارسال ایمیل
کاربرانی که این شعر را خواندند
این شعر را 355 نفر 692 بار خواندند
جابر ترمک (28 /08/ 1394)   | حامد زرین قلمی (28 /08/ 1394)   | منوچهر منوچهری(بیدل) (29 /08/ 1394)   | محمد جوکار (29 /08/ 1394)   | طلعت خیاط پیشه (30 /08/ 1394)   | اله یار خادمیان (30 /08/ 1394)   | علیرضا خسروی (30 /08/ 1394)   | مسعود احمدی (01 /09/ 1394)   | دادا بیلوردی (01 /09/ 1394)   | کمال حسینیان (01 /09/ 1394)   | مریم شجاعی (01 /09/ 1394)   | پویا نبی زاده (03 /09/ 1394)   | نسرین قلندری (14 /09/ 1394)   |

نظر 22

  • حامد زرین قلمی   28 آبان 1394 23:13

    دوست گرانقدر و فرهیخته ام به سایت شعر ایران سایت خودتان خوش آمدید
    سالهاست که بسیاری آمده اند و رفته اند
    از قدیمی ها من مانده و شما و اندکی ...

    ما تا وقتی انسانیم معنای انسان را میدانیم و می دانیم همه ما از یک جنسیم
    و یاد گرفته ایم یک دوست را با بزرگی هایش ببینیم زیرا که در کوچکی ها همه ما سهمی داریم
    خواستم بدانی... هر چه می شود بشود
    ارادت قلبی این دوست قدیمی ات پا برجاست استاد ترمک عزیز
    بخشی از یک غزل از چاپ های آخرم ...را امروز تقدیم می کنم به شما

    در این خراب آباد ، باید در به در باشی
    حتی اگر تنها بمانی ، معتبر باشی
    در قلب ها افزون تر از دریا بمانی و
    در چشم ها اما غریب و مختصر باشی
    خود را بسوزانی ولی از شعله هایت باز
    بیرون بیایی تا حریفی پرهنر باشی
    اینجا برای زندگی انگار می بایست
    گاهی برای ساقه های خود تبر باشی
    راه فرار از درد هایت دلخوشی ها نیست
    باید فراموشی بگیری بی خبر باشی
    حامد زرین قلمی

    rose rose rose rose rose rose rose

    • جابر ترمک   28 آبان 1394 23:26

      استاد ارزشمند جناب دکتر زرین قلمی همیشه عزیز
      سپاس خدای بزرگ که مرا انسان آفرید و توجیهم کرد کجا و چگونه باشم . هردوی ما از چیزهایی که باید بدانیم آگاهیم . تنها از همه ناملایمات دنیا به خداوند بزرگ پناه می برم و تنها از او مدد می جویم کل من علیها فان الا وجهه و خدای را شکر می کنم
      سپاس از لطف و بزرگواری تان
      از حنجره ام شراب بر می خیزد
      صد پرسش بی جواب بر می خیزد
      هرکس به دل خرابه ام بنشیند
      من مطمئنم خراب بر میخیزد

  • منوچهر منوچهری(بیدل)   29 آبان 1394 16:25

    سلام بر شما استاد از اینکه دوباره از قلم زیبای شما فیض میبریم خوشحالم درود بر شما عالیست rose rose rose rose rose rose rose rose rose rose rose rose rose rose rose rose rose

    • جابر ترمک   29 آبان 1394 19:57

      درود جناب استاد منوچهری عزیز
      سپاس بیکران از لطف ارزشمندتان
      من نیز خوشحالم که باز با حضرتعای همنشین باشم
      باز هم سپاس

  • محمد جوکار   30 آبان 1394 00:48

    کاش می شد ، که از این پنجره ، بارید ترا
    از صدای نفس فاصله ، فهمید ترا

    مثل عطر خنک کوچه ی نارِنجِستان
    در هم آغوشی گل ، یکسره بویید ترا
    =======================
    درودها بر استاد مهرم جناب ترمک عزیز
    مقدمتان گلباران
    بودنتان در این انجمن مهر ، مایه ی مباهات است
    خرسندم از مهر حضورتان
    rose rose rose rose rose

    • جابر ترمک   02 آذر 1394 10:06

      درود استاد محمد جوکار بسیار عزیز
      از لطف و بزرگواری تان سپاسمندم rose rose rose

  • طلعت خیاط پیشه   30 آبان 1394 05:37

    استاد ترمک ارجمند
    قلمتان شعله ور است .درود بر شما
    rose rose rose rose rose

    • جابر ترمک   02 آذر 1394 12:09

      بانوی ارجمند سرکار خانوم طلعت خیاط پیشه
      از لطف و بزرگواری تان سپاسمندم

  • اله یار خادمیان   30 آبان 1394 06:05

    درود و سلام بر شما جناب ترمک نوشیدم از زلال معرفت و اندیشه ی شما محظوظ شدم
    بزر گوار تا همیشه درخشندگیت بر قرار rose rose rose rose

    • جابر ترمک   02 آذر 1394 12:49

      درود استاد خادمیان عزیز و ارجمند
      از لطف و بزرگواری تان ممنونم
      تقدیم به شما :
      جاده در شیب قدم های بیابان مانده است
      آدمیت تَهِ ته مانده ی وجدان مانده است
      در پریشانی ابیات غزل می رقصد
      شعر هایی که فقط در تب عرفان مانده است
      کوه تا کوه به هر قطره سلامی بدهد
      تکه ابری که ته حنجر انسان مانده است
      سایه ها در هنر صاعقه برچیده شدند
      شب در اعماق سیاه رگ زندان مانده است
      فرق آئینه و زنگار غزل می فهمد
      گرچه بر آینه یک سیلی پنهان مانده است
      جابر ترمک

  • علیرضا خسروی   30 آبان 1394 10:22

    applause applause applause applause applause applause applause applause applause applause applause rose rose rose rose rose rose rose rose rose

    • جابر ترمک   02 آذر 1394 12:50

      درود و عرض ادب جناب خسروی گرامی
      متشکرم از لطف شما
      افتاده عکس مـــــــاه رخت در درون آب
      ای انعطاف حنجـــــر مشک تو خون آب
      تصویر شاعرانــــــــه ترین بخش زندگی
      دستی بریده موج هـــــــزاران ستون آب
      شرمنده ی دو دست تو دریای عشق شد
      وقتی فرات رد شـــــــــــده در آزمون آب
      پای فرات مصحـــــف مویت گشوده است
      ماهی غروب می کنـــــــــــد اما بدون آب
      اهل حرم به آمدنت تشنـــــــــــه تر شدند
      برگرد ای عزیز حـــــــــــرم از جنون آب
      من مانده ام چگونه به شعـــرت در آورم
      ای ماه سر شکسته بماند ...
      سکون آب
      جابر ترمک

  • مسعود احمدی   01 آذر 1394 17:00


    همیشه آینه ها در غبــــــــــــــــــار می تابند
    به رغم شب که مرتب از آسمــــــــــــان دم زد

    شبیه خواهر مجــــــــــــــــروح ماه با اشکش
    نگاه حضرت خورشید در غــــــــــــــزل نم زد

    درود بر استاد عزیزم جناب جابر ترمک .
    خوشحالم که شما را در این سایت می بینم استاد.

    • جابر ترمک   02 آذر 1394 12:52

      درود جناب احمدی گرامی
      از لطف شما سپاسمندم
      شرح غم می داد نقاش لبت آرام تر
      می کشید آهوی چشمانت به دفتر رام تر
      نبض شوقی در دلم احساس باران می کند
      منتها در بیت بیت یک غزل الهام تر
      شان این باغ پر از گیلاس بالا می رود
      تا زمانی که نظر می پرورد بادام تر
      طعن صیادان شنیدن گرچه غم می آورد
      صید گاهی می نشیند پای تو در دام تر
      آخر این قصه را باران به پایان می برد
      مثل یک دیوانه اما باز نا فرجام تر
      جابر ترمک

  • دادا بیلوردی   01 آذر 1394 18:34

    درود بر جناب ترمک گرامی
    غم حضرت زینب (س ) را در جانم تازه کردید
    التماس دعا rose

    • جابر ترمک   02 آذر 1394 12:54

      استاد بیلوردی گران ارج
      از لطف شما بی نهایت ممنونم
      آنقدر خسته ام که می خواهــــــــم روی خنده گلن گدن بکشم
      زاغ ها درد را نمی فهمنــــــــــــد تا خودم را بدون تن بکشم
      دشت در مثنوی رقم خورده سقف احساس من غزل خیز است
      پلکهایت اگر به هم نزنی آسمــــــــــــان را پر از دهن بکشم
      فرق کفتار با کبوتر چیست وقتی دنیـــــای ما پر از درد است
      بگذارید غزه را پشتِ حلب و بنـــــــــــــــــــــــدر عدن بکشم
      من فلسطین زخمی شعرم که به اشغــــــــــــــال تو در آمده ام
      صبر کن طرح ساده ای از گــــــــــل بر عقیق تن یمن بکشم
      هوسم سیب های لبنانی است نفســـــم در هوای زیتون هاست
      صور و صیدای سینه را باید در دل نقشــــــــه ی وطن بکشم
      خسته ام از تمام آدمهــــــــــا از کسانی که اسمشان مرد است
      مرد را هم نمی شود گاهی توی دفتر شبیـــــــــــــه زن بکشم
      آسمان دلم پر از ابر است پس چـــــــــــرا بی خبر نمی بارم
      می روم توی دفتر شعـــــــرم زندگی را بدون « من » بکشم
      جابر ترمک

  • کمال حسینیان   01 آذر 1394 23:06

    سلام و درود بر استاد عزیزم جناب ترمک
    صدای تان هنوز طنین خوش دوستی در گوشم می خواند
    دلزدۀ دلشکستگی ها نباشید که

    دوست دلِ شکسته میدارد دوست

    استاد عزیزم چقدر خوشحالم که حضورتان مجالی شد بر همکلامی و مبحثی بر یادگرفتنم
    شاعر تغزل ها و انشاد عشق تان فقط درد است و درد، حال چه مدیحه باشد چه رثا، چه عشق باشد چه امید
    واین درسی شد بر شبگردی های امشبم که از مکتب تان آموختم

    تقدیم به پیشواز شما و پیشگاه ناب سرودۀ تان :

    پشت چشم ابرها ،مهتاب می بارد هنوز
    قطره قطره از غمش، سیماب می بارد هنوز

    حجله گاهِ نوعروسی در تب داماد سوخت
    اشک خونابش چنان سرخاب می بارد هنوز

    ساز نومیدی در آن صحرا شکسته نت به نت
    تارِ غم سوزِ بلا ،مضراب می بارد هنوز

    پادشــاهِ عشـــق در گرداب خونِ کربلا
    لابه لای غنچه ها بی تاب می بارد هنوز

    ای نمازِ آخرت تفسیر قربانگاهِ عشق
    در حریمِ خونِ تو محراب می بارد هنوز

    از همان لحظه که خونِ اصغرت افشانده ای
    تا ابد از آسمان خوناب می بارد هنوز

    تیر غم آرامش از چشمان عباسم گرفت
    چشم من در ورطه ای بی خواب می بارد هنوز

    زاده ی زهرا به دشتِ تشنه کامانِ بلا
    غوطه ور در خون خود سیراب می بارد هنوز

    کی شود از لطف او نومید امیدِ «حزین»
    در طواف خیمه ی ارباب می بارد هنوز

    کمال حسینیان

    rose

    • جابر ترمک   02 آذر 1394 12:56

      استاد کمال حسینیان عزیز
      من نیز از حضور ارزشمند تان پای این شعر سپاسگزارم
      لطف عالی مزید
      دیشب ســــــــراغ حضرت باران گرفته بود
      سروی که عشق در تن او جان گرفته بود
      از هر طــرف اسیر سمومی سیاه و سخت
      بر سر دوباره محض تو قـــرآن گرفته بود
      آتشفشان شعله وری شــــــــرح غم نوشت
      رد نگاه زخمی پنهــــــــــــــــــان گرفته بود
      پر می زد آن پرنده که پایش شکسته بود
      بغضش درون حنجره میــــــدان گرفته بود
      در من سکوت خسته ی سرخی سیاه کرد
      اندام غــــــــم که دامن شیطان گرفته بود
      این بغض ها حکایت مردی غریبــــــه اند
      دست غزل گلوی غزلخـــــــوان گرفته بود
      نه !! این منم تصور مـــردی غریب ... آه
      اصلن زمانه قحطی انســــــــان گرفته بود
      جابر ترمک

  • مریم شجاعی   01 آذر 1394 23:13

    rose rose سلام
    بسیارزیبا بود rose rose rose

    • جابر ترمک   02 آذر 1394 12:57

      بانو شجاعی گرامی
      ممنونم
      اللهم عجل لولیک الفرج
      نشسته ام سر راهت نمی روم که بیایی
      فدای چشم سیاهت نمی روم که بیایی
      چه می شود که بخوانی غزل به طعم نگاهی
      منم گدای نگاهت نمی روم که بیایی
      نگاه منتظرم را نکش به جاده ی فردا
      خزیده ام به پناهت نمی روم که بیایی
      رفیق آینه بودم شبی که محو تو بودم
      خیال آینه راحت نمی روم که بیایی
      کناره پنجره هرشب نشسته ام که ببینم
      فروغ صورت ماهت نمی روم که بیایی
      جابر ترمک

  • نسرین قلندری   14 آذر 1394 13:21

    درود

تنها اعضا میتوانند نظر بدهند.

ورود به بخش اعضا

کانون ادبی ققنوس
کانون ادبی ققنوس