حالا بخوان برای دلم سوره ای غریب

ارسال شده در تاریخ : 02 آذر 1394 | شماره ثبت : H941843

از روی نی نوای تو شد سوره ای غریب
افتاد در گلوی تو دلشوره ای غریب

سهم خدا شدی که تو را مژده داده بود
آن شب که خنده می زدی از کوره ای غریب

یک کاروان مسیر زمان را ادامه داد
پشت سرت به قامت یک دوره ای غریب

از دشت سرخ خون سیاوش دمیده است
در ساحت سلاله ی مستوره ای غریب

من زینبم پیمبر یک آسمان شعور
حلا بخوان برای دلم سوره ای غریب
جابر ترمک

شاعر از شما تقاضای نقد دارد

تعداد آرا : 5 | مجموع امتیاز : 5 از 5
ارسال ایمیل
کاربرانی که این شعر را خواندند
این شعر را 306 نفر 554 بار خواندند
کمال حسینیان (02 /09/ 1394)   | محمد فولادی (02 /09/ 1394)   | محمد جوکار (02 /09/ 1394)   | مسعود احمدی (03 /09/ 1394)   | پویا نبی زاده (03 /09/ 1394)   | فاطمه خواجویی راد (03 /09/ 1394)   | علیرضا خسروی (03 /09/ 1394)   | جابر ترمک (03 /09/ 1394)   | اله یار خادمیان (03 /09/ 1394)   | زهرا حسین زاده (03 /09/ 1394)   | مهدی صادقی مود (04 /09/ 1394)   | امیرعلی مطلوبی(سخن سنج تبریزی) (04 /09/ 1394)   | محسن بیاتیان (04 /09/ 1394)   | رضا محمدصالحی (07 /09/ 1394)   | نسرین قلندری (14 /09/ 1394)   |

رای برای این شعر
کمال حسینیان (02 /09/ 1394)  مسعود احمدی (03 /09/ 1394)  اله یار خادمیان (03 /09/ 1394)  مهدی صادقی مود (04 /09/ 1394)  علیرضا خسروی (08 /09/ 1394)  
تعداد آرا :5


نظر 22

  • کمال حسینیان   02 آذر 1394 22:28

    غزل زیبندۀ قلم تان است و بس
    درود استادم
    و تقدیم تان از حزن نوشته های حزین :

    سخت است که از حالِ قلم حوصله افتد
    اســـرار عیـان گویــد و در ولولـه افتــد

    ای داد از آن تیر سه پهلوی نگاهت
    حیف است که دل دستِ چنین حرمله افتد

    این شانه بدستم شده گریان و پریشان
    تا یک گرهی کور بر این سلسله افتد

    من کشتی دریا زده از موج نگاهت
    چون قصد به ساحل بکنم اسکله افتد

    هر بار نشستم که ز نامت بسرایم
    افــکار غزل پاره و در مشـغله افتد

    صد بیـت بســوزد به غزل های نـگاهت
    باز این قلـــمِ لنــگ پیِ قافلــه افتد

    آغوش تو چون معبد بت های اساطیر
    کافر بشود دل چو درین مرحله افتد

    در سایۀ غم های فراق تو نشستم
    راضی نشوم یک نفسی فاصله افتد

    بی شک که«حزین»رفته ازین دهر زمانی
    شــوری شـــود از آمــدنت هلــهله افتد

    کمال حسینیان(حزین)

    rose

    • جابر ترمک   03 آذر 1394 14:23

      درود و عرض ادب استاد حسینیان گرامی
      از لطف و بزرگواری تان ممنونم
      یک روز می فهمی تو مفهـــــوم سکوتم را
      اندازه ی حجم سیاه جیـــــــــــغ و سوتم را

      یک روز از دیوارهــــا تفسیر خواهی کرد
      اندوه بر جـــــــــــا مانده های عنکبوتم را

      از مسجد شعـرم بپرسی صاف خواهد گفت
      طعم غزل از دست مجــــــــــروح قنوتم را

      دنیا مجال امتحان هــــــــــــر کلاغی نیست
      باید بسنجی قد کشیدن هـــــــــــــای توتم را

      گندم بهای سیب شـــــد وقتی که من خوردم
      این باغ می فهمید اســــــــــــــرار هبوطم را

      دارم به آخر می رسم در شهـــــــــر بدنامان
      یک شب غزل کن سوز و آواز فلــــــوتم را

      ناباورانه در وجــــــــــــــــودم داوری کردی
      شب بود مثل جغــــــــــــدها بد باوری کردی

      بنشان کــــــــلاغی زرد گاهی روی بامت را
      آتش بزن این کفــــــــــــرهای پشت نامت را

      بنویس با دست خـــــــــــودت بر دفتر تاریخ
      با گریه ای از صفحه هـــــــــــای اتهامت را

      یک روزمی فهمی گناهت کمترازشک نیست
      یک روز می فهمی غـــــزل های حرامت را

      آئینه بودن در غــــــــــــــزل ها دردسر دارد
      یک شب الک کن بیت هــــــــای ناتمامت را

      خنجر نزن پروانه هـــــا یک روز می کوچند
      این ایل می فهمد زمـــــــــــــــــان انهدامت را

      این بغض ها آلوده ی دنیــــــــــــایی از دردند
      یک روز می فهمی تو مفهــــــــــوم سلامت را

      مصراع آخر نا تمامی هـــــــای یک مرد است
      مردی که
      می فهمد
      پرستو باز خواهد گشت
      بداهه

      • کمال حسینیان   03 آذر 1394 21:26

        بیا بشکن برادرجان تو این بغض و سکوتت را
        قناری در قفس جان داد چو بشنید آن هوبوتت را

        بیا یکبار، برای هم ، بسان کوه غم باشیم
        و چون ابری ببارم تا، کنم چون باغ، لوطت را

        من آن دلگیر دلگیرم، به گیر و دار غم هایت
        تغزل کن به اعجازت، معطر کن قنوتت را

        شکوه شعر دورانی ، قلم را گر بچرخانی
        ترنم ها ببارانی، بتاران دونِ شوطت را

        نترس از پنجۀ گرگان، در این دورانِ سرگردان
        فراری می شوند آری، چو دم سازی فلوتت را

        کمال حسینیان(حزین)
        بداهه
        rose

  • محمد فولادی   02 آذر 1394 22:38

    درودتان باد
    اجرکم من الله

    • جابر ترمک   03 آذر 1394 14:25

      درود و عرض ادب سپاسگزارم
      شب که شد روبروی من بنشین ، تا برایت غزل اعاده کنم
      در غزل های ساده چشم تو را من بجای ردیف استفاده کنم

      بنشینم به کسر لبخندت حس کنم رمز و راز هندسه را
      بعد کسر نگاه مبهم تو با هزاران طریق ساده کنم

      آسمان با رخ تو نورانی ست این غزل را ستاره ها گفتند
      من همانم که هر شبی گل را از سکوت شما اراده کنم

      در مسیر نگاهتان غرقم زخمی جاده های بن بستم
      تا کجا باید از هجوم غزل دائمن رو به سمت جاده کنم

      شاعر شعرهای بارانم نم نم از از واژه ها نمی بارم
      مثل رکبار می زنم بیرون تا به موهای تو افاده کنم
      بداهه

  • محمد جوکار   03 آذر 1394 00:55

    همیشه درود بر استاد مهربانم جناب ترمک عزیز
    او زینب است و پر از مهر و عاطفه ست
    او اسوه ی رشادت است و اسطوره ای غریب
    ============
    خرسندم که مجالی یافته ام برای عرض ارادت و خوانش غم سروده ای در رثای زینب اطهر (س)
    پاینده مانید به مهر

    rose rose rose

    • جابر ترمک   03 آذر 1394 14:29

      استاد جوکار گرامی
      از لطف و بزرگواری تان ممنونم
      سر به راه نگاه پاک تو ام مــــــــــــــدتی می شود که تب دارم
      غزلم بغض کرده توی دلم روی کاغـــــــــــــــــذ انار می کارم

      تو نشستی و شاعرم خواندی هی نوشتی که بچه دردت چیست؟
      من نشستم نوشتم از انسان هم طــــــــــــرازان مست و طرارم

      مجلس انقلابی بغضت بی محــــــــــــــابا به توپ خواهم بست
      فکر کن روبروی مشروطه من محمـــــــــــــــــــد علی قاجارم

      شعرها بغض تلخ تاریخند برگـــــــه های عبور هرکس نیست
      بیهقی بیهقی بخوان هر شب فصـــــــــلی از بیت های اشعارم

      عنکبوتی همیشه زهرآلــــــــــــود روی نعش قبیله می رقصد
      دختر ایلیاتی شعرم اتفــــــــــــــــــــــــــــــــــاقن بریده افکارم

      به کجا ختم می شوم شاید مقصـــــــــــــــد من دیار آهوهاست
      من همان شاعرم که می فهمــــــــــــــم ارزش شعرهای تبدارم

      جابر ترمک

  • فاطمه خواجویی راد   03 آذر 1394 08:22

    درود بر شعر با صفای زیبایتان

    بسیار عالی














    محضوظ شدم از صفای شعرتان rose rose applause applause

    • جابر ترمک   03 آذر 1394 14:32

      درود و عرض ادب و احترام
      بهانه های قناری تمام خواهد شد
      و شعر من عملن قتل عام خواهد شد

      کسی نشسته ببیند بهار آینه ها
      اسیر دست شب انتقام خواهد شد

      شکوه کاخ همین واژه های ساکن دور
      دوباره آفت لطف کلام خواهد شد

      بخند خنده ی تو انسجام شعر من است
      بخند فصل غزل ها تمام خواهد شد

      شکوه کعبه دل را طواف خواهم داد
      شبی که روی تو بیت الحرام خواهد شد

      بداهه

  • علیرضا خسروی   03 آذر 1394 10:15

    applause applause applause applause applause rose rose rose rose rose rose rose

    • جابر ترمک   03 آذر 1394 14:34

      درود و عرض ادب
      رسانده اند که از سمت عشق می آیی
      چه میشود که به ما هم نظر بفرمایی

      شنیده ام که نگاهت به ما عوض شده است
      و مانده ام به زمانی که پرده بگشایی

      اگرچه دست من از دامن تو کوتاهست
      مباد اینکه مرا رسم عشق ننمایی

      تو بهترین غزلی در ردیف رویاهام
      تخیلی که پر از موج های دریایی

      تو آسمانی و من لای آبی ات دلخوش
      تویی همان که نوشتند اوج دنیایی
      بداهه

  • اله یار خادمیان   03 آذر 1394 13:52

    درود و سلام معطر شدم از گل اندیشه ی شما بزرگوار


    سهم خدا شدی که تو را مژده داده بود
    آن شب که شعله میزدی از کوره ای غریب

    • جابر ترمک   03 آذر 1394 14:36

      درود و عرض ادب
      افتاده ها زخم زمین را خوب می فهمند
      هر حرکت چین جبین را خوب می فهمند

      این دشت ها آبستن کوچند از شعرم
      مفهوم مار و آستین را خوب می فهمند

      آیینه ها را هم بپرسی ساده می گویند
      مقصود جغدی در کمین را خوب می فهمند

      این آب های تشنه ما را غرق خواهد کرد
      زیرا ترک های زمین را خوب می فهمند

      پایان همیشه ی نقطه ابهام آدم هاست
      اهل یقین این نقطه چین را خوب می فهمند
      جابر ترمک

  • زهرا حسین زاده   03 آذر 1394 14:13

    rose rose rose rose rose

    • جابر ترمک   03 آذر 1394 14:38

      درود و عرض ارادت
      از سکوتم ستاره هم فهمید که من از کهکشان خورشیدم
      جانمازم غزل نگاهم نور بی جهت مستحق تبعیدم

      سایه های شب از تو لبریز است موج فریاد های تو تاریک
      خنجرت توی سینه ی خورشید من فقط در محاق می دیدم

      شانه های اصیل من زیرِ بار تشییع تو پر از زخم است
      بارها هی تکان خود دادی من فقط درد شانه فهمیدم

      انتقالت برای دل سنگین که ترا بسپرد به خاکستان
      من فقط روی هرگسل هر شب مثل مجنون به خویش لرزیدم

      بر لبم عشق قفل باران زد بوسه در من همیشه می بارید
      تو نبودی ببینی ام که چرا بی جهت در غزل تراویدم

      بنشین هر سکوت عصیان نیست باغ آهنگ داس می فهمد
      تبرت را غلاف کن شاید سایه ها را دوباره بخشیدم

      رحمت عشق مثل باران است گاه می بارد و نمی بارد
      زحمت آسمان نباید داد من فقط یک ستاره را چیدم
      بداهه

  • مهدی صادقی مود   04 آذر 1394 18:00

    سلام بر شما استاد عزیز
    بسیار زیبا
    لذت بردم هم از شعر و هم از اشعار موجود در نظرات
    applause applause
    درود برشما

    • جابر ترمک   05 آذر 1394 09:51

      درود جناب صادقی عزیز
      از لطف شما سپاسگزارم

  • امیرعلی مطلوبی(سخن سنج تبریزی)   04 آذر 1394 22:28

    درود بر شما
    مرحبا دوست گرامی ام
    rose rose rose rose
    یا حق

    • جابر ترمک   05 آذر 1394 09:52

      درود بزرگوار جناب مطلوبی عزیز
      از عنایت شما ممنونم

  • محسن بیاتیان   04 آذر 1394 23:49

    سلام بر شما استاد عزیز
    بسیار زیبا بود و متفکرانه
    شاد باشید applause applause applause applause applause applause applause applause

    • جابر ترمک   05 آذر 1394 09:53

      درود جناب بیاتیان عزیز
      از لطف شما سپاسگزارم

  • نسرین قلندری   14 آذر 1394 13:20

    درود

تنها اعضا میتوانند نظر بدهند.

ورود به بخش اعضا

کانون ادبی ققنوس
کانون ادبی ققنوس