«دل محوری و سیرو سلوک درونی دردیوان شاه نعمت الله ولی و دیگرعرفا»

«دل محوری و سیرو سلوک درونی دردیوان شاه نعمت الله ولی و دیگرعرفا»

دکتر رجب توحیدیان - استادیار و عضو هیات علمی دانشگاه آزاد اسلامی واحد سلماس

چکیده:

سیروسلوک درونی وتوجّه به دنیای باطن ودل برخلاف عالم ظاهر،موضوعی است که ازابتدای ادبیات عرفانی-اسلامی موردتوجه بیش از حدّ عرفا واقع گردیده است. موضوعی که درامهّات متون عرفانی-چه نظم وچه نثر- با اصطلاح «سفر درباطن[1]» و «ازخود بطلب[2]» مطرح گردیده ودر راس اهمّ مسائل واندیشه های عرفانی قرارگرفته است.براساس باور ایمانی ویقین قلبی عرفاءونیز درجهان بینی آنان ،آن گنج عشقی را که سالک راه، سالیان سال درسیر وسلوک به سوی حق وحقیقت همواره درپی دست یافتن بدان است،درکنج ویرانه دل خود او دفین است.شاه نعمت الله ولی کرمانی ازجملة آن عرفای دل آگاه و باطن اندیشی است که دربرگ برگ دیوانش مدام گنج عشق را درکنج ویرانه دلش دریافته وهمگان را به سیروسلوک درونی جهت دست یافتن به گنج عشق به کنج دل فرا میخواند.نعمت الله ولی دردیوان خود بیش ازهر عارف وعاشقی وبیشترازهرمطلب ومبحث عرفانی دیگر ، محور دل وسیروسلوک درونی را مدّنظرقرارداده است.این نوشتارموضوع دل و سیر و سلوک درونی در دیوان اشعار این عارف نامی قرن هشتم و نهم هجری را همراه با ذکرشواهدی ازمتون منظوم ومنثور عرفانی مورد مداقّه قرارداده است.

مخزن اسرار سبحــانـی دل است مظهـــــر انوار ربـــانی دل است

دل بـــود آیینـه گیتی نمــــا هفت هیکـل را اگر خـوانی دل است

جنـت المــاوای جـان عاشقـان نزد سرمستـان روحــانی دل است

دل بــدست آور در او دلبر بـجو خلوت دلـــدار اگر دانــی دل است

گوهــــر دریـای بی پـایان مـا بـاز جو گـرطـالــب آنـی دل است

دل بـــــود گنجینـه گنج الـه نـقـد گنج وگنج سلطانی دل است

راز دل از دل بــجــو از دل بگو نــزد سیدمحـــرم جانی دل است

(نعمت الله ولی،غ181ص86)

پیشگفتار:

سید نور الدین نعمت الله بن عبدالله بن محمد بن عبدالله بن کمال الدین یحیی کوه بنانی کرمانی،معروف به شاه ولی مؤسس سلسلة نعمت اللهی،یکی از عارفان ایران وبزرگترین متصوّف سده هشتم هجری است.پدران وی ازقهستان خراسان بودند،پدرش از قهستان به کیج ومکران آمد وبه واسطة وصلتی که با امیران شبانکاره کرد، در کوه بنان کرمان متوقف شد و شاه ولی در روز پنجشنبه بیست ودوم رجب سال 731 هجری متولد شد.در جوانی نزد شیخ رکن الدین شیرازی وشیخ شمس الدین مکی وسید جلال الدین خوارزمی وقاضی عضدالدین ادبیات وکلام وحکمت الهی وفقه رادریافت وسپس در سلک تصوف درآمد وبه فرقه قادری داخل شد.نوشته اند که فصوص الحکم ابن عربی را حفظ داشت.سیدپس از تکمیل اطلاعات خود در فنون وعلوم ظاهری به سیر وسیاحت پرداخت و در مصر ودیارمغرب ومکه ومدینه وخراسان(بلخ) وماوراءالنهر به ویژه سمرقند سیاحت واقامت کرد وبزرگان ومشایخ آن نواحی را زیارت نمود وسپس به مولد خود بازگشت ودر روز پنجشنبه بیست ودوم رجب سال834هجری در یکصدوسه یا چهارسالگی زندگی را بدرود گفت وجسدش در ماهان کرمان به خاک سپرده شد.[3]

افکار وعقاید شاه نعمت الله ولی:

سرکار خانم ده بزرگی در مورد افکار وعقاید شاه نعمت الله براین عقیده اند که:«تعالیم وافکار صوفیانه شاه نعمت الله ولی متأثر از عقاید محی الدین عربی بودکه منشأ دعوی ارشاد وهدایت وتعلیم وتربیت خلایق ودعوت طالبان وجویندگان عرفان به محفل انس ومکتب عرفان اوشد.وبه لحاظ بروز همین طرز اندیشه،تصور مأموریت خاص الهی در اشعار وسخنان وی ظاهرشد.چنانکه خود را طبیب حبیب دانا معرفی کرد.وجودچنین افکار صوفیانه وشطحیاتی در سخنان وآثار وی برای برخی ازمعاصرانش خوشآیند نبود،به طوری که خواجه حافظ شیرازی این دسته از سخنان وافکار وی را در اشعارش به طعن وتعریض گرفت،وجامی هیچگونه اشاره ای به نام وزندگی این عارف بزرگ ومؤسس سلسله نعمت اللهی در کتاب نفحات الانس خود نکرد.»[4] «منشأ عقاید عرفانی شاه نعمت الله ولی یعنی دعوی ارشاد وهدایت را خصوصاً باید در آثار ابن عربی جستجو کرد.زیرانعمت الله در قرن هشتم وثلث اول قرن نهم هجری بهترین شارح اقوال وافکار صوفیانه ابن عربی بوده است.به عبارت دیگر،نعمت الله ولی در وضع اصول عرفان وتصوف مبتکر نیست،بلکه مانند عرفای ایران که بعد از قرن هفتم ظهور کرده اند،تحت تأثیرآراء وعقاید عرفانی ابن عربی واقع گردیده، در این طرز تفکر،عقیدة خاص«دعوی ارشاد»نیز طبعاً از شیخ مذبور الهام گرفته است.»[5]

سبک شعری شاه نعمت الله ولی:

دکتر شمیسا در مورد سبک شعری شاه نعمت الله ولی وشعر فارسی در عهد شاهرخ(نیمه اول قرن نهم) براین عقیده اند که:«...اما این دوره آغاز انحطاط شعر فارسی است(البته شعرسبک عراقی).بعضی از نشانه های این انحطاط تا اواخر عصر قاجار ادامه می یابد.از آغاز دوره مورد بحث،فصاحت واستواری کلام قدما اندک اندک روی به زوال می نهد.در غزل سبک خاصی نیست وبیشتر مسألة تقلید وتتبع[چنانکه در شعر شاه نعمت الله که یگانه شاعر این عهد است نیز تقلید وتتبع از شعر مولانا وحافظ ودیگران مشهود است]مطرح است ،اما به ندرت برخی از مضامین جزیی تازه دیده می شود..لیکن به طور کلی شاعر صاحب سبکی در این دوره ظهور نکرد....غزل عارفانه دراین دوره طرفداران بسیار داشته است.این گونه اشعار در این زمان با قاسم انوار تبریزی وشاه نعمت الله ولی رواج کلی یافت.در عهد شاهرخ غزل بیش از هرقلب دیگر رایج بوده است.به نظر آقای دکتر احسان یار شاطر دو سبک غزل(به تبع دودسته شاعر) در این دوره یافت می شود:1-شاعرانی که به دنبال سلامت لفظ وروشنی معنی بودند وغالباً پیرو سعدی وحافظ هستند،مانند:شاه نعمت الله ولی،شمس مغربی، قاسم انوار، لطف الله نیشابوری و...2-شاعرانی که دنبال مضامین ومعانی باریک بودند ودر کلام آنان غالباً عیوب لفظی ومعنوی دیده می شود،مانند:کمال خجندی،شیخ آذری،کاتبی ترشیزی،خیالی بخارایی و... که غالباً از پیروان امیر خسرو دهلوی وحسن دهلوی هستند.»[6]

ازجملة مواردی که می توان آن را ازخصایص مهم سبکی شاه نعمت الله ولی ذکر کرد،استفاده از صنعت تکرار است. در سرتاسر دیوان شاه نعمت الله ولی،تکرار بیت،مصراع ومضمون کاملاً مشهود است وعلت این تکرار را می توان درمحدود بودن مضامین وموضوعات شعری وی دانست. تکرار بیت در غزلیات239 تا 241 که هر سه غزل دارای مطلع یکسانی است:

عالـــم بدن است و عشق جــانـان جـان است که در بــدن روان است

یا از غزل400تا402 باز هرسه غزل دارای مطلعی یکسانند:

عشق مست است وعقـل مخمور است عـــاقـل از ذوق عاشقی دور است

برای تکرار مصراع در دیوان شاه نعمت الله ولی،می توان به این موارد اشاره کرد:

آفتــاب او وعـــــــالم سایه بان حضـرت او مظهـر لطف خداست

(غ190ص89)

آفتــاب است او وعالــــم سایبان عالــمی در سایـــه آن پادشاست

(غ191ص89)

عشق جـانــان حیات جان من است خـوش حیاتی چنین از آن من است

(غ273ص114)

عشق جــانـان حیات جان من است حاصل عمـــــر جاودان من است

(غ275ص115)

خرابات است وماسرمست وساقی جام می بردست درین خلوتسرای دل بــجـز دلبر نمی گنجد

(غ501ص187)

خرابات است وماسرمست وساقی جام می بردست چنین بـــزم ملوکــانه نمی دانم کجا باشد

(غ619ص223)

دُردِ دَردش دوای دَردِ دل اسـت نوش می کن که آن بــود بهــبود

(دیوان،غ646ص232)

دُردِ دَردَش دوای دَردِ دل است به از این خود دوا چـــه می جویی

(دیوان،قطعات،ص581)

دکتر دانش پژوه درمورد سبک شعری شاه نعمت الله ومقایسه مضامین شعری وی با شعر سعدی براین باورندکه:«تکرار مضمون در شعر نعمت الله ولی فراوان است،امّا مضامینی که تکرارشده،مانندمضامین سعدی که سرایندة عاشق پیشه است،مبتنی برعشق این جهانی نیست،بکله مضمون هایی عارفانه است که از عشق حقیقی وعرفانی منشأ گرفته است.در سخن بلند سعدی مضامینی مانند:نشستن وبرخاستن،تشبیه قامت یار به سرو وسرو روان و...مکررآمده است،اما نعمت الله ولی مضامینی مانند«دُرد دَرد»و«دریا وموج وحباب»[وفنا وبقا] را که نمادها وتمثیل های عارفانه اوست،مکررمی آورد.»[7]

از دیگرمواردی که میتوان آنرا درایجاد سبک شعری واندیشه های عرفانی شاه نعمت الله دخیل دانست،صنعت طرد وعکس است. نعمت الله بواسطه علاقه ای که به کاربرد این صنعت دلنشین ادبی از خود نشان میدهد،کل غزل ودیگرقوالب شعری را مزیّن به این صنعت می کند.صنعتی که بعدها توسط نورعلی شاه اصفهانی که مقلّد افکار وعقاید نعمت الله است نیز دنبال می شود.نعمت الله ولی گوید:

اگر آیــــی در این دریا بیابی آبروی ما بیابی آبروی ما اگر آیی در این دریا

(غ 1ص32)

از جام وحدت سرخوشم هردم میی درمی کشم هر دم میی در می کشم ازجام وحدت سرخوشم

(غ1158ص392)

آینة جمـــال اونیست به جزجـلال او نیست به جــز جــلال اوآینه جمال او

(غ1358ص455)

خُلق حسن باشدش هرکه حسینی بود هر که حسینی بود خُلق حسن باشدش

(دیوان،قطعات،ص573)

تعریف دل وانواع آن:

« دل آن حقیقت لطیفی است که انسانیت انسان در پرتو آن شکل می گیرد به طوری که میزان ارزش وعظمت آدمی درمیزان رشدوشکوفایی دل نهفته است ازاین حقیقت درعربی به قلب و فؤاد تعبیر شده است.»[8] «دل درفرهنگ وادب فارسی به دومعنی اطلاق شده است:گاهی منظور ازآن همان گوشت صنوبری شکلی است که در طرف چپ سینه آدمی قرار دارد وکارش رساندن خون به تمام اعضاءوجوارح وجود آدمی است.درمعنای دیگر؛دل عبارت است ازآن حقیقت ولطیفة الهی که حقایق عالم غیب وشهود را دریافته وآدمی رابا آنها مأنوس ساخته وازآن حقایق درتصعید حیات تکاملی وکمال لایق وی استفاده می کند.»[9]

دل درعرفان:

عزّالدین محمود کاشانی درمورد دل وجایگاه آن درعرفان می گوید:«...اکنون بدانکه مراد از دل به زبان اشارت،آن نقطه ای که دایرة وجود از او درحرکت آمد وبدو کمال یافت،وسرّ ازل وابد دراو بهم پیوست، ومبتدای نظر در وی به منتهای بصر رسید،وجمال وجلال وجه باقی،بر او متجلّی شد.عرش رحمان ومنزل قرآن وفرقان وبرزخ میان غیب وشهادت و روح ونفس و مجمع البحرین مُلک وملکوت وناظر ومنظور پادشاه ومحبّ ومحبوب اله وحامل ومحمول سرّامانت ولطف الهی،جمله صفات اوست.ومراد از ازدواج روح ونفس،نتیجة وجود او.وغرض ازارتباط مُلک وملکوت،مسرح نظر ومطرح شهود او.صورت او ازعین عشق مصوّر.وبصیرت اوبه نور مشاهده منوّر.چون نفس ازروح جدا گشت ،عشق ونزاع ازطرفین پدیدآمد.واز ازدواج هر دو عشق صورت قلب متولّد گشت.وبرمثال برزخی میان بحرروح وبحرنفس واسطه شد.وبرملتقای هردوبایستاد،تا اگر درمروج ایشان با یکدیگر به غیبی وتعدّیی رود مانع گردد«بَیْنَهُما بَرْزَخٌ لا یَبْغِیان»[10].ودلیل آنکه صورت دل ازعین عشق پدیدآمدآن است که هر کجا جمالی بیند با اودرآمیزد.وهرجا که حُسنی یابدبدو درآویزد.وهرگز بی منظوری ومحبوبی ودلارآمی نباشد.وجود او به عشق قائم است،و وجود عشق بدو.ودل دروجود انسان بر مثال عرش رحمان است.عرش قلب اکبر است درعالم کبیر.وقلب عرش اصغر در عالم صغیر...ودل راصورتی است وحقیقتی همچنان که عرش را. صورت اوآن مُضغة صنوبری است که درجانب ایسر ازبدن است. وحقیقت اوآن لطیفة ربّانی است که ذکرش تقدیم یافت»[11] امام محمد غزّالی درکیمیای سعادت خویش در مورد شناخت پیکر ظاهری وحقیقت دل ونفس وسیروسلوک باطنی وجایگاه دل درعرفان می گوید:«بدان که کلید شناختن خدای،شناختن نفس خویش است وبدین سبب گفته اند:«مَنْ عرف نفسه فقد عرف ربّه» وخلاصه،هیچ چیز به تو نزدیکتر از خود تو نیست،اگر خود را نشناسی، دیگران را چگونه خواهی شناخت؟باخود می گویی من خود را می شناسم درحالی که اشتباه می کنی.آن شناختی که تو از خویش داری،شناختی است که چهارپایان نیز از خود دارند... اگر می خواهی خود را بشناسی بدان که تو را از دوچیز آفریده اند:کالبد ظاهر که آن را«تن» گویند ومعنی باطنی که آن را «نَفْسْ» گویند وجان ودل گویند.حقیقت وجود تو، آن معنی باطن است که ما آن را«دل» نام می نهیم وهر وقت سخن از«دل» بگوییم منظورمان این است که آن را«روح» و«نفس» نیزمی گویند ومنظور از دل،آن گوشت پاره نیست که در طرف چپ سینه قرار دارد که آن دل را ستوران ومردگان هم دارند وآن را به چشم ظاهری می توان دید وهرچه با این چشم بتوان دید مربوط به این عالم«شهادت» نامیده اند وحقیقت دل ازاین عالم نیست بلکه از عالم غیب است.[12]«دل درنزد عرفاء عبارت از نفس ناطقه است ومحل تفضل معانی است وبه معنی محرم اسرار حق است.»[13] «وازآن به جام جهان نما وآیینة گیتی نما تعبیر می شود که باطن مرد حق وانسان کامل است.»[14] دکترکی منش در مورد جایگاه دل وباطن انسان درعالم عرفان براین باورندکه:«مفهوم «جام جم»در ادب عرفانی فارسی عبارت است ازدل پاک و روشن ومهذب عارف که جلوه گاه جمال حقیقت ومظهر معشوق ازلی وآیینة تمام نمای کلیة اسرار ناگشودنی ومبهم آفرینش است ودر تفسیر آن باید این سه بیت سنایی را یاد کرد:

قصـــة جـــام جـــم بسی شنوی اندر آن بیش وکــــم بسی شنوی

به یقین دان که «جام جم»دل توست مستقـــر سرور وغــم دل توست

چـــون تمنّــــا کنی جهان دیدن جملــــه اشیا در آن توان دیدن»[15]

عزیز الدین نَسَفی در کتاب(انسان کامل)دربیان دل انسان کامل می گوید:«ای دوست!بدان که هربلا یا عطا(نعمت یا نقمت)که از عالم غیب راهی می شود تا به جهان شهود(عالم ظاهر)برسد،پیش از آن بر دل انسان کامل پیدا می شود و وی از آن امر آگاه می گردد.هر کسی در نزد انسان کامل حاضر شود، حال وفکر و باطنش بر او آشکار می گردد. گویی دل انسان کامل آینة جهان نماست.هر چیز که از دریای عالم غیب راهی ساحل وجود می شود ،عکس آن در دل انسان کامل ظاهر می شود.»[16] نَسَفی انسان کامل را:«شیخ ،پیشوا،هادی،مهدی،دانا،بالغ،کامل،مکمّل،امام،خلیفه،قطب،صاحب زمان،جام جهان نما،آیینة گیتی نما واکسیر اعظم خطاب می کند.»[17] . دکتر حسین رزمجو درمورد شأن وعظمت وخلاصه وزبدة آفرینش بودن انسان کامل ، براین عقیده اندکه:« درجهان بینی عرفان اسلامی،انسان به واسطة دارا بودن گوهر دل وجان که گنجینة اسرارحق وتجلّیگاه انوارالهی است وبه حکم آیات:«ولقد کرمنا بنی آدم...»[18] و«....انی جاعل فی الارض خلیفه....»[19] و«علم آدم الاسماء کلها»[20] مظهر جمیع اسماء وصفات خداوندی شده ومباهی به تکریم و جانشینی باری تعالی وشایستة پذیرش بارامانت وصفت «احسن التقویم»[21]گردیده ودر عرصة کاینات تنها موجودی است که:

تـــاج کرّمنــاست بر فـــرق سرش طـــــوق اعطینــــاست آویز بــرش

جوهــر است انسان وچرخ او را عرض جملــه فـــرع و پایـــه اند و او غرض

بحـــــر علــمی در نمی پنهان شده در سه گــز تن،عالــمی پنهـــان شده

(مثنوی،دفترپنجم،ابیات81 و 77و3576)

....در آثار عارفان شهیری چون:سنائی،عطار،مولانا ،[شاه نعمت الله ولی] ودیگران هدف نهائی از طرح وتحلیل کلیة مباحث عرفانی وارائة داستانها وتمثیلات شیرین وموشکافیهای دقیق روانی وکلامی از ابعاد شخصیتهای در اوج یا حضیض اخلاقی ،چیزی جز تبین وتوجیه صفات ارزشمند انسان کامل و رهنمونی به مکتب روحانی او منظور نظر نیست.این انسان که در نظر صوفیّه هدف غائی تربیت به شمار می رود،مظهرجمیع اسماء وصفات خداوندی،نگهدار جهان وشرط بقاء طبیعت است واگر او نبود، طبیعت خلعت وجود نمی پوشید ونوری که خدا را به خود می نماید،پدید نمی آمد.»[22]« شاه نعمت الله ولی حجم نسبتاً قابل ملاحظه ای از اشعارش را به توصیف «انسان» به خصوص انسان کامل وعارف اختصاص داده است.اودر اشعارش انسان را خلیفة خدا وجامع صفات الهی معرفی می کند وبا توجّه به اینکه وی از معتقدان سرسخت وحدت وجود است، انسان را ظهور وتجلی اسم اعظم خداوند می داند .نعمت الله ولی گاه در اشعارش به پیچیدگی وکیفیت خلقت انسان اشاره دارد وگاه از مقام معنوی وبرتر او سخن می راند وازمیان اجزای وجودی انسان،نظر خاصی به «دل» که به قول اوخزانه اسرار ربوبی است، دارد ومکرر دل را ستایش وتوصیف کرده است واز عظمت آن سخن می گوید.»[23] شاه نعمت الله ولی ،پیرطریقت وانسان کامل را که به خاطر داشتن دل، نخبه وزبدة عالم و آفرینش است با عناوین و القابی نظیر:مظهر ذات وصفات کبریا، آفتاب عالم وجود،مظهر لطف خدا، کون جامع، گنجینه ولایت والی، جان ولایت،جام گیتی نما،حافظ جامع خدا،صورت اسم اعظم،محرم راز کبریا، صوفی صفّة صفا، مجلای ذات خداوندی،چشمة حیات ،حیّ جاودان و...خطاب کرده،می گوید:

هر کجــا پیریست طفـل پیر ماست این چنین پیـری دراین عالم کرا ست

در صفـــــات و ذات او دیدم عیان مظهـــر ذات وصفـــات کبریاست

آفتـــــاب او وعـــــالم سایبان حضـــرت اومظهــر لطف خداست

(همان،غ190ص89)

انسان کاملست که اوکون جامع است تیغ ولایت است که برهان قاطع است

(همان،غ352ص140)

گنجینـــة ولایت والـــی دل وی است جانم فدای اوست که جان ولایت است

(همان،غ394ص153)

جــــام گیتـــی نمــای ما انسان حافـظ جامع خــدا انسـان

صـــــورت اســم اعظـمش دانم محرم راز کبــریا انســان

گنــــج و گنجینـه وطلسم بـه هم می نماید عیان ترا انســان

هـــــرچــه درکاینـات می خوانند بنــدگانند و پادشا انســان

خـــانقــاهیست شش جهت به مثل صوفی صفة صفـا انســـان

مــــوج و بحـر وحباب وقطره و جو همه باشنـد نـزدما انســان

ایـــــن سرا خــانه ای خراب بود گرنباشد دراین سرا انسان

دُردی دَرد دل که درمـــــان است می کندنوش دایما انسـان

نعمــــت الله را اگـــــر یــابـی خوش ندا کن بگو که یا انسان

(همان،غ1238ص417)

انسان کاملست که مجلای ذات اوست مجموعه ای که جامع ذات وصفات اوست

او چشمــه حیات وهمه زنده اند ازاو او حی جــاودان و به بقای حیات اوست

(همان،دوبیتی ها،ص585)

در جـام جهان نما نظر کن به جمال تـا نقش خیـــال او نمــاید به کمال

هر آینه ای که در نظـــر می آری تمــثال جمــــالش بنمــاید تمثال

(همان،رباعیات،ص618)

اسیری لاهیجی:

جام جهان نما دل انسان کامل است مرآت حق نما به حقیقت همین دل است

دل مخـــزن خزاین سرّالهی است مقصود هردوکون زدل جو که حاصل است

(دیوان ورسائل،ص354)

«توجه به باطن ازآداب صوفیان وعرفاست ونه تنها خودشان درخلوت تنهایی به تزکیه نفس پرداخته اند؛بلکه ارمغان سیرو سفر باطنی خویش را به مشتاقان معنوی جامعه بخشیده اند . زدودن زنگار دل را تا آنجا توصیه کرده اند که جمال جمیل حق درآن تجلی کند...عرفا فلسفه خلقت انسان را درشناخت خویش وتوجه به باطن و درنتیجه شناخت دانسته اند وپی برده اند که مقام انسان بسیارگرانبهاتر ازآن است که عمر خویش را بیخبر از شناخت حق به کسب مال صرف کند.»[24] «حافظ شیرازی ومولاناجلال الدین بلخی وعطار وسنایی وسایرعرفای بزرگ برخلاف نظرحکما ومتکلمین که حقیقت را درعالم خارج میجویند،وخالق عالم رادرعرش وفوق افلاک ومنفصل ازعالم وآدم ومباین عالم وجود می دانند،معتقدندکه هست ونیست درخودآدمی و وجودخود آدمی است واگر کسی درخود ودردل خود به سیروسیاحت بپردازد ،همه چیزوهمه حقایق را دروجود خودپیدا خواهد کردحتّی خالق را،وبرای کشف حقایق ودرک رازآفرینش وادراک آفریننده نباید دور رفت ودرعالم خارج به وسیله استدلال ومنطق وعقل که متّکی به مبانی سست وناقص دانش وتجارب محدودانسانی ومأخوذ ازطبیعت است به کشف وحقیقت پرداخت،زیرامفتاح کلیة رموز واسرار ودقایق درباطن خودآدمی است تاجایی که با تهذیب وتنویردل وتعمّق در باطن خدا را می توان پیدا کرد واینجاست که عارفان آیه کریمة«ونحن اقرب الیه من حبل الورید»راناظربه مدعای خویش میدانند ومیگویند برای مردحقیقت بین ،خدا درهمه چیز وهمه جا متجلی است»[25]

نعمت الله ولی:

در دیدة مجنون همه جا صورت لیلیست در چشم محبّــان همه معنی حبیب است

(دیوان،غ395ص154)

صائب:

چشم وحدت بین بدست آری اگرچون آفتاب در دل هر ذرّه ای نور الهی بنگری

(دیوان،ج6،غ6692ص3249)

« انسان مجموعه ای از روح وجسد وهیأت اجتماعی است و اصل وحقیقت او روح اعظم وعقل کلّ است.چون حضرت ذوالجلال می خواست تجلّی وظهور نماید،اولین بار به صورت حقیقتی انسانی مرکب از روح اعظم وعقل کلّ تجلّی نمود وتمام صفات خود را در او مشاهده کرد،تا کمال واقعی انسان نمودار گردد وبه مرتبة انسانی که نهایت تنزلات است،برسد وهیچ آینه ای جزانسان حقیقت حق را ظاهر نمی سازد.ای انسان!به مقام ومرتبه ای رسیده ای که همة جهان را در خود می بینی ودر می یابی که همه چیز به صورت حقیقی توگشته است.یعنی درهمه چیز ظهور نموده ای.حقیقت این امر وقتی به ثبوت می رسد که از تعینات بگذری تا معرفت حقیقی بر تو حاصل شود.»[26]

شاه نعمت الله ولی، رند وقلندر سرمستی است که با نوشیدن دُرد دَردِ عشق ، سیرو سلوک درونی راجهت دست یافتن به گنج عشق ومعرفت حقیقی به اتمام رسانیده وآن گنج را درکنج ویرانه دلش دریافته است. شاه نعمت الله ولی دردیوان خودکه الحق اطلاق اصطلاح«دلنامه »برای آن ازهرجهت شایسته وبرازنده مینماید، بعد از به اتمام رساندن سیر وسلوک درونی، به عظمت ومقام دل پی برده ، دل و جان ودرون انسان را بااوصاف وصفاتی نظیر:گنجینه وگنج پادشاهی،مظهرالطاف الهی،مجموعة کمالات وجود،آیینة حضرت الهی،درّصدف بحرعشق،مجمع البحرین،جامع مجموع،خلوتسرای خاص دوست،جام جهان نمای جمال جانان،مخزن گنج «کُنتُ کنزا»،صفّه صفا، سیمرغ قاف معرفت، آیینه دارحضرت جانان،بندة خاص خدمت جانان، مظهر حضرت الهی،منزل نُزل نعمت جانان،امّ الکتاب،مسندپادشاه عشق،لوح محفوظ وگنجینة گنج العرش،تختگاه سلطان عشق،نظرگاه حضرت عشق،گنج خانةعشق،گلشن عشق،مخزن اسرارالهی، بحرمحیط وجان عالم ، سرچشمة آب حیات معرفت،قبله عاشقان وسرمستان،مظهرکبریا،خلوت محبّت جانان،کعبة عشق،جامع غیب وشهادت،مَظهَرمطهر،مغزحقیقت،کشتی خدا در دریای معرفت و...خطاب کرده وسالک راه وانسان راکه بخاطرداشتن همین دل عصاره ونقاوه عالم آفرینش است،به خودشناسی وسیروسلوک درونی جهت یافتن گنج وگوهر عشق ومعرفت، بکنج دل فرا میخواند:

گنجینه وگنــج پادشاهی دل توست وان مظهـرالطـــاف الهــی دل توست

مجموعة مجمــــوع کمالات وجود ازدل بـطلب که هرچه خواهی دل توست

(رباعیات،ص606)

درآدرکنج دل بنشین که دل گنجینه شاه است بجواین گنج سلطانی،زگنج شایگان بگذر

(دیوان،غ849ص294)

دلم گنجینة عشق است وخوش گنجی دراوپنهان چنین گنجی اگر جویی بجودر کنج ویرانش

(همان،غ914ص315)

درکنج دلم گنج غم عشق دفین است گنج ارطلبی در دل ویرانه طلب کن

(همان،غ1228ص414)

آیینة حضــــــرت الهی دل توست گنجینه وگنج پادشاهی دل توست

دل بــحــرمحیط است ودراو درّیتیم درّ صدفی چنین که خواهی دل توست

(همان،رباعیات،ص606)

شیخ نجم الدین رازی در این مورد که دل انسان آیینه صفات جمالی وجلالی خداست، می نویسد:«خلاصه نفس انسان دل است ودل آینه است وهردو جهان غلاف آن غلاف آن آینه.وظهور جملگی صفات جمال وجلال حضرت الوهیّت به واسطة این آینه که«سنریهم آیاتنا فی الآفاق وفی انفسهم»[27]

مقصود وجـــود انس وجان آینه است منظــور نظـــر در دو جهـان آینه است

دل آینــــة جمال شاهنشاهی است وین هر دو جهان غلاف آن آینه است»[28]

نسیمی:

دل آینة او شد کـــو تشنة دیـداری تا همچـو کلیـــم الله بر طـــور لقا بیند

(دیوان،غ129ص196)

اسیری لاهیجی:

دل بـــــود آیینــــه وجـــه خدا در دل صــــافی نمــــاید حـــق لقا

گرهمی خــواهی که بینی روی دوست دل بدست آورکـــه دل مـــرآت اوست

(مثنوی اسرارالشهود،نرم افزار دُرج)

نورعلیشاه اصفهانی:

آیینة حــــق نمــــاست ایـن دل یــــا خلـــوت کبـــریاست این دل

یـــا آینـــة جمـــال شاهی است یــــا جلـــوه گه خــداست این دل

(دیوان،غ224ص96)

ای آینـــة جمــال شــاهی دل تو وی مــطلـع انـــوار الـهـــی دل تو

در جـــام جهان نمای دل کن نظری تــــا با تو نمـاید آنچه خواهی دل تو

(همان،ص246)

ای مخــــزن اسرار خــدایی دل تو وی محــــرم راز کبـــریایـی دل تو

دل آینـــة ایست حق نما پاکش کن تـــا روی کنــد به حق نمـایی دل تو

(همان،ص246)

نعمت الله:

مجمــع البحرین اگر جویی دل است جامع مجموع اگر گویی دل است

دل بــــود خلــــوتسرای خاص او هرچه می خـواهی بیا از دل بجو

(دیوان،مثنویات،ص539)

دلم خلوتسرای توست غیری در نمی گنجد به جان تو که جان من ندارد کس به جای تو

(همان،غ1283ص431)

دلم خلوتسرای توست خوش بنشین به جای خود که غیر تو نمی زیبد کس دیگر به جای تو

(همان،غ1285ص432)

جام جهان نمــای ما آینه جمــال او جام جهان نما نگر روی به آینه نما

(همان،غ73ص54)

نقد گنــج کنت کنزا رابجواز کنج دل گوهر درّیتیم ازمـــخزن دلها طلب

(همان،غ80ص55)

اسیری:

واقــــــف سر نهـــان کُنْتُ کَنْزْ این دل دانـــای حق بین من است

(اسیری لاهیجی،دیوان اشعار ،غ80ص44)

نعمت الله:

دل صفّة صفاست وما صوفیـان دل دل خلوت خداست وما ساکنـان دل

(دیوان،غ977ص334)

مرغ دل سیمرغ قـــاف معـرفت جـــز سر زلــف بتانش دام نیست

(همان،غ192ص89)

جان ما آیینه دار حضرت جانان بود عشق او گنجی است در کنج دل ویران ما

(همان،غ68ص52)

دل آینــــه دار حضــرت اوست دل بنــــدة خــــاص خدمت اوست

دل مظهــــرحضـرت الهی است دل منـــزل نـــزل نعمـــت اوست

(همان،دوبیتی ها،ص586)

دل صـــاحبـــدلان به دست آور جمــــع امّ الکتــــاب را در یاب

(همان،غ87ص58)

دل مسند پادشـــــاه عشق است دل خلــــوت بـــارگاه عشق است

(همان،غ262ص111)

لوح محفوظم وگنجینة گنج العرشم سینة سیّد من مخزن اسرار من است

(همان،غ280ص117)

شمس مغربی:

لوح محفوظ دل مغربی از مکتب دوست گشت مسطور که دل مکتب دیگر دارد

(دیوان،غ64ص104)

اسیری لاهیجی:

لوح محفـــوظ ار بـدانستی دل است پیش دانـــا دل نـه این آب وگِل است

( مثنوی اسرار الشهود،نرم افزار دُرج)

نعمت الله:

دل مـــا تختگـــاه سلطـــان است عشق او پادشــــاه انجمـــن است

(دیوان،غ391ص152)

عشق است شاه عادل برتخت دل نشسته این عقل کامل ما آن شاه را وزیر است

(همان،غ333ص134)

بزن شمشیر مردانه بگیـر اقلیم شاهانه بیا برتخت دل بنشین که درعالم توسلطانی

(همان،غ1453ص485)

دل نظــــر گاه حضــرت عشق است مثل او کجــــاست یعـــــنی دل

(همان،غ988ص338)

خاقانی:

در دل مدارنقش امانی؛ که شرط نیست بتخانه ساختن ز نظر گاه پـــادشا

(دیوان،ص 12)

مغربی:

دل منظـر عالی ونظـــرگاه رفیع است یاراست که او ناظر این منظر عالی است

(دیوان،غ29ص81)

نعمت الله:

کنـج دل گنـــج خــانه عشق است گنج اگر در وی است ویران نیست

(دیوان،غ210ص95)

دل مـــا گنجخانــــة عشق است خانة بی گنـــج کنج ویران است

(همان،غ243ص105)

گـلشن عشق است جانم جـــاودان بلبل سرمست گلـزارم وی است

(همان،غ286ص119)

سینــة ما مخـــزن اسرار اوست آن بدست آور که اسراری خوش است

(همان،غ423ص162)

این سینة ما مخزن اسرار الهی است رازی است دراین سینه و رازی که چه گویم

(همان،غ1031ص351)

دل بحر محــــیط وجـان عالم در بحـر محــــیط همچوماهست

(همان،غ289ص120)

چشمة آب حیـــــات معـرفت دایماً از بحر مـا زاینــــده بــاد

(همان،غ488ص183)

قبـــلة عاشقـــان و سرمستان در خلوتـــسرای مـا بـــا شد

(همان،غ622ص224)

جــام گیتی نما ست یـعنی دل مظهر کبـریــاست یعنی دل

(همان،غ988ص338)

نعمت الله:

تـــا دلــــم خلــــوت محبت اوست پرده دار حرم شــــده ام

(دیوان،غ1180ص399)

دل خلــــوت محـبّــــت اوست جــــانت آیینه دار طلــعت اوست

آیینـــه پـــــاک دار و دل خــالی که نظر گـاه خـــاص حضرت اوست

(همان،دوبیتی ها،ص585)

حافظ:

دل ســرا پــــردة محبـــت اوست دیده آیینــــه دار طلعت اوست

(دیوان،غ56ص123)

نعمت الله:

دل مـــا کعبة عشق است ومقام محمود باد ویـران که دلش داد به ویـران کردن

(دیوان،غ1209ص407)

جامـــع غیــب وشهــــادت دل بود تخـــت سلطـــان ولایـــت دل بود

(همان،مثنویات،ص539)

در مَظهَــــر مطهــر، مظهر ظهور کرده جــــام جهان نما را روشن چونور کرده

(همان،غ1410ص471)

این مَظهـر مطهـــر روشن شد از جمالت در آینه نمـــــودی تمثال بیمثالـی

(همان،غ1520ص506)

دل مغــز حقیقت است وتـن پوست ببین در کسوت روح صـــورت دوست ببین

هـــر ذرّه کـه او نشــــان هستی دارد یـــا سایـــة نور اوست یا اوست ببین

(همان،رباعیات،ص623)

دل کشتی خـداست به دریـــای معرفت لطف خـــدا سزد که بود نـا خدای دل

(همان،غ976ص334)

«....گمشدة رهرو سالک-گنجی است که جای جای را برای یافتنش می کاود ویاری که دربه در به جست وجویش می تازد-دردرون خود اوست ونه در بیرون او و ازاین رو ، براوست که در درون خود سفرکند وبه جست وجوی درونی بیش از جستجوی بیرونی دل بندد.ازبرون به درون،ازظاهربه باطن،ازدنیا به دل وازآفاق به اعماق [ واز دانش به بینش]روآورد وآنچه را باید درجان بجوید وآنچه را باید بیابد در دل بیابد.»[29]

شاه نعمت الله باپیروی ازمکتب عرفانی عرفای باطن اندیشی از جمله عطارومولانا ودیگران وبا اعتقاد قلبی به آیة شریفة«ونحن اقرب الیه من حبل الورید»[30] گمشده خودرا درکنج دل جسته واز سالک راه میخواهدکه برای بدست آوردن مطلوب خود که گنج عشق جانانست، سرابُستان جان وکنج ویرانة دل خودرابکاود وسرگشته ودربه درعالم نگردد:

در سرابستان جـــان جانانة خود را طلب او مقیم خانه ،تـوسرگشته گردی در به در

(دیوان،غ792ص276)

گنــــج اگرجـــــویی بجودرکنج دل چنــــد گــردی در پــی زر دربـه در

(همان،غ819ص284)

درخلـــوت دل توست یـاری ویار غاری تو می روی ز هــر در غافـل ز یار تا کی

(همان،غ1505ص502)

از خـــود بطـــلب مــــراد خـود را زیــــرا که تـــویی مــــراد هی هی

(همان،ترجیعات،ص518)

درِ دل مــــی زن امّـــا در شب و روز مقیــم گوشــــه ویــرانــه می باش

دلــــت گنجینــة گنــج است ودایم بیــا در کنـــــج این ویرانه می باش

(همان،غ938ص322)

زهی عقل وزهی دانش که توخود را نمی دانی دمی با خود نپردازی کتاب خود نمی خوانی

چو تونشنــاختی خود را چگونه عارف اویی خدای خود نمی دانی بگو تا چون مسلمانی

(همان،1455ص486)

دراین مورد که گنج عشق معشوق ازلی که سالک راه معرفت وعشق عمری درپی بدست آوردن آن بیهوده گرد جهان گردان است؛درکنج ویرانه دل خود اوست،شیخ محمود شبستری درمثنوی عرفانی«سعادت نامه» خویش داستان نمادین دلنشینی را ذکر می کند:عاشقی با دل پر ازتب وتاب عشق،خدا را در خواب می بیند،دامان او را محکم می گیرد ومی گوید:حالا که تو را بدست آورده ام، به راحتی از تودست برنمی دارم. وقتی از خواب بلند می شود ،می بیند که دامن خود را گرفته است:

دیــــد یک عــاشق از دل پر تاب حضــــرت حـــق تعالی اندر خواب

دامنش را گـــرفت آن غمــخور که نـــدارم مـــن از تـو دست دگر

چـون در آمد ز خواب خوش درویش دید محـــکم گرفته دامـــن خویش

(مجموعة آثار شبستری،ص161)

شیخ باطن اندیش شبستردرادامة داستان می گوید که برای نیل به شناخت معرفت حق تعالی،سالک وعاشق راه،باید بخودمتوسّل شده ودامان خود رابگیردوخدا را نه با اندیشه استدلالی وفلسفی؛بلکه با بینش ذوقی وشهودی در مکتب دل خود بجوید:

دامـــــن خویش را ز دست مـده سر درآفــــاق هــرزه بیش منه

هست مطلــــوب جـانت اندر پیش انــدر او می نگـــر از او منـدیش

زآنکــــه اندیشه دورت انــــدازد دوست با غیـــر در نمـــی سازد

هـــرکه از خویشتن شناخت شناخت خـــویش رااز شناخت دور انداخت

(همان،ص161)

شاه نعمت الله ولی با تأسی از مسلک ومکتب عرفانی شیخ محمود شبستری وهمانند او،سالک راه را به سیر وسفر درونی جهت جستن آن یکتای بیهمتا دعوت کرده واز او می خواهد که دامن خود را بگیرد واندرون خود را بکاود وهرآن چه که درطلب آن است ازخود بجوید نه در جای دیگر:

در وجـــــود خـــویشتن سیری بکن حضــــرت یکتــــای بیهمتــا بجو

دست بگشـــا دامـــن خــود را بگیر هـــرچـــه می جویی زخود جانا بجو

(دیوان،غ1331ص447)

«مولانا در دفتر ششم مثنوی در حکایت«فقیر ونشان دادن هاتف گنجنامه را به او»که ازبیت2377-1911 راشامل می گردد،اندیشه ومفهوم سیروسلوک درونی و«ازخود بطلب هرآنچه خواهی که تویی»را مطرح می کند. خلاصه حکایت چنین است:شبی در عالم خواب، هاتفی فقیری را راهنمایی می کند تا گنج نامه ای به دست آورد.چون فقیر گنج نامه را می خواند،می بیند در گنج نامه نوشته شده است در بیرون شهر به فلان محل رو و درفلان جایگاه بایست و:

پشت کـــــن در قبّـــه رو در قبله آر وانگهــــان از قــوس تیری در گذار

چـــون فکندی تیر از قــوس ای سعاد برکـــن آن مــوضع که تیرت اوفتاد

تا گنج را به دست آوری،فقیر هر روز چند بار این کار را انجام دادی وهربار به توهّم اشتباه درانتخاب موضع معین در گنجنامه جای خود را تغییر دادی ولیکن گنج نامه را نیافتی.فقیر از رنج بی مرادی چندان به درگاه دانای راز نالید که هاتف غیبی به گوش جانش ندا در دادکه:ای غافل!ما گفتیم تیری به کمان بنه وبفکن،ما کی گفتیم:تیری به کمان بنه و زه اندر کش وقدرت بازو در کشیدن زه به کار انداز؟!

کو بگفـتت در کمــان تیری بنه کی بگفتندت که اندر کش تو زِه؟

او نگفتت که کمان را سخت کَش در کمـان نِهْ گفت او نه پُرکُنَش

از فضــــولی تو کمان افراشتی صنعت قــــوّاسی یی برداشتی

تــرک این سخته کمانی، رو، بگو در کمــان نِهْ تیر و پرّیدن مجو

چون بیفتد ، بر کن آنجا می طلب زور بگـذار وبــزاری جو ذُهَب

(مثنوی،دفترششم،ابیات54-2350)

فقیر به پیروی از الهامات آسمانی گنجی را که با آن همه رنج و زحمت پیدا کردن نتوانست، در زیر پای خود پیدا کرد.مولانا از این داستان این مطلب را روشن می کند که حقیقت مطلق در دل وجان ما ودر وجود خود ماست وما بی جهت در پی حقیقت متوجّه عالم خارجیم و رازمکنون آفرینش را می جوییم:

آنچه حق است اقرب از حبل الورید تو فــکندی تیر فکــرت را بعید

ای کمــان وتیـــــرها برساخته صید نزدیک وتـــو دور انداخته

هـــر که دور انداز تـر، او دورتر و زچنین گنجست او مهجــورتر»[31]

(همان،ابیات57-2355)

شیخ عزیزالدین نَسَفی در رسالة عرفانی«زبده الحقایق» در مورد سیر وسلوک درونی واینکه سالک باید گنج و نور مطلق معرفت وعشق را در درون خود طلب کند، می گوید:«ای درویش! انوار را در مرتبه ای طبع می گویند ودر مرتبه ای روح می گویند ودر مرتبه ای عقل می گویند. ودر مرتبه ای نور مطلق می گویند.وخلق عالم جمله طالب این نورند.واین نور رابیرون ازخود می طلبند؛ هرچند بیش می طلبند،دورتر می شوند.

گفتــم زطـــلب مگر به جـــایی برسم خـــــود تفـرقه آن بود نمی دانستم

ای درویش!چند به گرد عالم گردی وسفر به هرزه کنی وچند به گرداین زراقان برانی.وعمر ومال خودضایع کنی،حاجت به اینها نیست[وبه چندین ریاضات ومجاهدات احتیاج نمی افتد] وچندین نکته های باریک را حل کردن حاجت نیست.چه می طلبی؟حاجت به طلب کردن نیست،چیزی را طلب کنند که نداشته باشند.

ای در طــــلب گـــره گشـایی مُرده در وصـــل بــزاده و ز جـدایی مُرده

ای بــــرلب بحــرتشنه درخواب شده وی بر سر گنـــج واز گــــدایی مرده»[32]

کمال الدین حسین خوارزمی:

کونین چوجسم است وشمـا جان مقدّس عالــم چوطلسم است و شما گنج بقائید

مستور شد انـدر صدف آن گوهرکمیاب گــوهــربنماید چــو صدف را بگشائید

در کعبـه دل عید تجــلّی جمال است ای قــوم به حـج رفته کجائید کجائید

سرگشتـه درآن بــادیه تا چند بپوئید معشـوق همـــین جاست بیائید بیائید

چون مقصداصلی زحرم کعبة وصل است غافل ز چنین کعبــه مقصــود چرائید

(دیوان،صص68-67)

جانان مقیـــم گشته انــدر مقام جانم من از طـــریق غفلــت جویـا ازاین وآنش

(همان،ص93)

چو یار آمد به دلجوئی به هرجانب چه میپوئی چوباتوست آنچه میجوئی چرا آشفته هرسوئی

(همان،ص219)

آه کــــز روی دوست مهــجــــوریم یــــار با مـــاست ومـــــا از او دوریم

(همان،ص233)

ابوسعیدابوالخیر:

پـــرسید کسی منــــزل آن مهر گسل گفتـــم که:دل مـــن است او را منـــزل

گفتـــا که:دلت کجـــاست؟ گفتم بر او پرسید که: او کجــــاست گفتـــم در دل

(نرم افزار دُرج،رباعیات)

شیخ فخرالدین عراقی در کتاب لمعات،لمعة بیست وپنجم،در این مورد که سالک ومحبّ راه، معشوق را باید در وجود خویش جستجو کرده وبیهوده گرد جهان نگردد، می گوید:«محبّ خواست که به عین الیقین جمال دوست بیند،عمری در این طلب سرگشته می گشت،ناگاه به سمع سرّ او این ندا آمد:

آن چشمه که خضر خورد ازاو آب حیات در منـــزل توست لیکــــن انباشته ای

چون به عین الیقین در خود نظر کرد خود را گم یافت،آنگه دوست را باز نیافت،چون نیک نگه کرد خود عین او بود گفت:

ای دوست تـــورا بهر مکان می جس دایـــم خبــــرت زایــن وآن می جستم

دیدم به تو خویش را تو خود من بودی خجلت زده ام کــز تــو نشان می جستم»

(دیوان،لمعات،صص412-411)

عراقی:

چو غــرق آب حیاتم چه آب می جویم چو با من است نگارم چه می دوم چپ وراست

(دیوان،ص94)

این طرفه تر که دایم تو با منی ومن باز چـــون سایه در پی تو گـــرد جهان دوانم

(همان،ص181)

درجهــــان بیهـوده می جستم تورا خود تو درجــــان عـــراقی بــــوده ای

(همان،ص213)

چو با توست آنچه می جـویی به هر جا به هــــرزه گــــرد عــــالم چند پویی

(همان،ص247)

ای جـــان جهـان ترا زجان می طلبم سرگشته تـــورا گـــرد جهــان می طلبم

تــو در دل من نشسته ای فـارغ ومن از تــو ز جهـــانیـــان نشــان می طلبم

(همان،ص372)

سعدی:

دوست نزدیک تر از من به من است وینت مشکل که من از وی دورم

چه کنــم با که تــوان گفت که او در کنـار من و من مهـــجورم

(گلستان،ص90)

همو گوید:

عمـرها درپی مقصود بجان گردیدیم دوست در خانه وما گردجهان گردیدیم

(کلیات،غ509ص693)

عطار گوید:

ای دل اگرعاشقــی درپی دلدار باش بردر دل روز وشب منتظــر یار باش

دلبـــر تودایمـاًبر دردل حاضراست روزن دل برگشای ، حاضروبیدارباش

(دیوان،ص401)

هموگوید:

ای دل به میـــان جـــان فرو شو کلــی بـــدل جهـــان فــرو شو

گــرمـــی خواهی که کل شود دل درحضــرت بـــــی نهـان فروشو

تـــا کی گـــــردی به گردعالم یکبــار به قعـــرجــان فرو شو

(همان،ص564)

چنــــد گــردی گردعالم بی خبر؟ دل ســـــرای خلوت دلدار کن

(همان،ص538)

همو گوید:

گرمــــرد رهی راه نــهان باید رفت صــدبادیه را به یک زمان باید رفت

گر می خواهی که راهت انجــام دهد منزل همـه در درون جان باید رفت

(مختارنامه،ص166)

ای مرغ عجب! ستارگان چینه تست در روز الست عهــد دیرینــة تست

گر جام جهــان نمـای میجویی تو در صندوقی نهــاده در سینه تست

(همان،ص134)

مولانا:

ای قوم به حـج رفته کجائید کجائید معشوقـه همین جـاست بیائید بیائید

معشـوق تــوهمسایه دیوار به دیوار دربــادیـه سرگشته شمـا بهرچرائید

گرصورت بی صورت معشوق ببینید هم قبله وهم خانه و هم کعبه شمائید

(کلیات شمس ،ص241)

گــدا رو مبــاش ومزن هر دری را که هر چیز را کش بجـــویی تو آنی

(همان،ص1269)

گــاه از غم او دست زجان می شوئی گه قصّـة آن به درد دل می گــوئی

سر گشته چــرا گرد جهان می پوئی کو از تو بــرون نیست کرا می جوئی

(همان،1462)

دل گفت مـــرا بگو کــرا می جوئی بر گــــرد جهان خیره چرا می پوئی

گفتم که بـرو مرا همین خواهی گفت سرگشته مـــن از توام کرا می گوئی

(همان،ص1460)

اوحدی مراغه ای:

گنـــــج در پیش چشم وما مفـلس دوست بر دستگــــاه ومــا مهجـور

(نرم افزار دُرج ،غ397)

دور مـرو ، دور مرو ،یارببین ، یارببین در نگر از دیدة جان در دل و دلدار ببین

(همان،غ648)

دوش طلبکار دوست گشتم وگفت:اوحدی کآنچه طلب می کنی دور مرو کآن تویی

(همان،غ882)

سلمان ساوجی:

ای آنکـــه تو طـــالب خدایی به خود آ از خـــود بطـلب کز تو جدانیست خدا

اول به خـــودآ چون به خـودآیی به خدا کـــاقرار نمـــایی به خـــدایی خدا

(نرم افزار دُرج،رباعیات)

حافظ:

سالهــا دل طلب جــام جم از ما می کرد وآنچه خود داشت زبیگانه تمنّا می کرد

گوهری کز صدف کون ومکـان بیرون است طــلب از گمشدگـان لب دریا می کرد

بیـــدلی در همـه احــوال خدا با او بود او نمی دیـدش و از دورخدایا می کرد

(دیوان،غ143ص170)

مغربی:

آنچه مطلوب دل و جان است با جـان ودل است لیکن ازمطلوب خودجان بیخبردل غافل است

منـــزل جــانان به جان ودل همی جوید دلم غافل ازجانان که اورادردل وجان منزل است

(دیوان،غ26ص79)

آنکه عمری درپی او می دیـدم سوبه سو ناگهـانش یافتـم با دل نشسته روبه رو

آخرالامـرش بدیدم معتکف در کوی دل گــرچه بسیاری دویدم ازپی اوکوبه کو

(همان،غ159ص169)

لاهیجی گیلانی:

ای قطــــره تو غافــلی که دریــــا در جــــوی تـــو می رود هــویدا

در بــــرج تــو آفتــاب ومـاه است لیـــکن پــس پــردة سحــابست

پیــــدا ونهـــان وبـــود ونـــابود در لـــوح تــو هست جملـه موجود

(شرح گلشن راز،ص227)

هموگوید:

درسینــة ما جز غم معشوق مجـــوئید غیر از سخـن عشق به عشّـاق مگوئید

ای بیخبـران چون زشمـا یار جدا نیست در جستن او هـرزه به هر سوی مپوئید

(دیوان،غ239ص133)

جامی:

در دیده عیــــان تو بوده ای من غافل در سینه نهـــان تو بوده ای من غافل

از جمله جهــان تو را نشان می جستم خود جمله جهان تو بوده ای من غافل

(رباعیات،ص94)

تا کی طـلب جــانـــان چو نـادانـان زین شعبده بـــازگان افسون خوانان

خواهی که به جـانـان برسی رو گم کن تن در دل و دل در جان،جان در جانان

(همان،ص117)

نورعلیشاه:

چندچون جغد کنی جای به هر کنج خراب طـــالب گنــج بقایی دل ویرانه طلب

دل بود گــوهـر یکدانه وتن همچو صدف صدف تــن بشکن گـوهر یکدانه طلب

(دیوان،غ48ص21)

صفای اصفهانی:

تجلّــــی گه خــود کرد خدا سینة مارا در این خــانه در آیید وبجویید خدا را

خدا در دل ســودا زدگان است بجویید مجـــویید زمین را مپــویید سما را

(غزلیات، نرم افزار دُرج)

مبحث دل وسیر وسلوک درونی در دیوان خاقانی شروانی - که خود را در بیان مسائل عرفانی واخلاقی نایب وجانشین برحق سنائی میداند- به نوعی دیگر مطرح شده است.خاقانی دل خود را مرشد وپیر تعلیمی در نظر گرفته وخود را طفل مستعد و زباندان مکتب استاد دل می داند وحالت تسلیم ورضا را اولین درس و سرمشق پیر دل وزانو زدن وحالت مراقبه در نزد استاد دل را، دبستان صوفی وعارف خوانده، میگوید:

مــرا دل پیرتعلیم است ومن طفل زبان دانش دَمِ تسلیــمْ سَرعَشر و سرِ زانــو دبستانش

نه هر زانو دبستان است وهر دَم لوحِ تسلیمش نه هردریا صدفدار است وهرنم قطر نیسانش

سرزانو دبستانی است چون کشتیّ نوح آن را که توفان جوش درداوست؛جُودی گَردِدامانش

خود آن کس را که شد روزی دبستان از سر زانو نه تـا کعبش بود جُودی و نه تا ساقْ توفانش

(دیوان،ص313)

حضرت مولانا ،

کاربرانی که این نوشته را خواندند
این نوشته را 802 نفر 1248 بار خواندند
رجب توحیدیان (30 /02/ 1395)   | اله یار خادمیان (26 /03/ 1395)   | فرزانه مظلومی( سبحان) (28 /04/ 1395)   |

تنها اعضا میتوانند نظر بدهند.

ورود به بخش اعضا

کانون ادبی ققنوس
کانون ادبی ققنوس