نگاهی به آرایه های بدیعی معنوی در غزلیات تقی دانش

خواهـی اگــر شوی چــو من شهره به قدرت سخن
در سخـــن بدیــع خـــــود، صنعت انسجام کن
(دانش، 1383: 545)
دکتر رجب توحیدیان
چکیده:
محمد تقی ضیاء لشگر، متخلص به دانش، یکی از شعرای توانمندِ صنعت پرداز و تصویر آفرین و بدیع سرای اواخر دورۀ قاجاریه و دورۀ پهلوی اول است. دیوان وی شامل: قصاید، هزار غزل و مقطعات است که با تأسی از کتب بدیعی فارسی و عربی، در غزلیات خویش، در آفرینش آرایه های بدیعی لفظی و معنوی کوشیده که غزلیات وی از این حیث از زیبایی و برجستگی خاصی در میان شعرای صنعت پرداز و بدیع سرا برخوردار گشته است. آرایه های بدیعی به کار رفته در دیوان، به حدی است که خواننده احساس می کند که هدف نهایی شاعر از سرودن غزل، همچون شعرای دیگر، تنها پرداختن به شیوه تصویر آفرینی و بدیع سرایی بوده است. با تأمل در غزلیات دانش، می توان دریافت که باریک اندیشی، تصویر آفرینی و جلوه های زیبایی شناختی دانش بدیع، به ویژه بدیع معنوی، به تبعیت از شعرای پیشین و بخصوص مطالعۀ کتب بدیعی، بسیار قابل تأمل است. با مطالعه غزلیات شاعر احساس می شود که وی در نقش یک محقق برجسته علوم بدیعی و بلاغی، هنگام سرودن غزلیات خویش به اکثر کتب بدیعی فارسی و عربی نظر داشته و سعی کرده است که متناسب با آرایه های بدیعی معنوی به کار رفته در آن آثار، اشعاری از خود خلق کند. این نوشتار به بحث در زمینه آرایه های بدیعی معنوی در غزلیات دانش پرداخته و به جهت دوری از اطالۀ بحث از ذکر آرایه های لفظی و دیگر آرایه های معنوی پرکاربرد خودداری کرده است.
کلید واژه ها:
تقی دانش، غزلیات، کتب بدیعی فارسی و عربی، آرایه های بدیعی معنوی ، صنعت پردازی، تصویر آفرینی



1- مقدّمه:
محمد تقی ضیاء لشگر متخلص به دانش ، در سال1240 شمسی در تهران چشم به جهان گشود و پس از فراگرفتن مقدمات ادب و معلوماتی که در آن زمان برای کسانی که خود را برای تصدی مشاغل دیوانی حاضر می ساختند، ضروری بود در ایام جوانی در خدمت مرحوم میرزا علی محمد صفا خوشنویس، به فرا گرفتن هنر خطاطی پرداخت و در محضر مرحوم ملاعبد الصمد یزدی و مرحوم میرزا ابوالحسن جلوه، فنون عربیت و ادب و حکمت و علومی را که در آن زمان مورد توجّه خاص دانشمندان و ارباب ذوق و معرفت بود، فراگرفت و به مطالعه و تصفح دیوان شعرای ایران و عرب همت گماشت. در آغاز خدمات دولتی خود در دبیرخانه میرزا علی اصغر اتابک به شغل منشیگری اشتغال داشت و پس از مدتی به آذربایجان(تبریز) در خدمت دیوان انشاء ولایت عهد به سر آورد.(دانش،1383، مقدمه: الف). سپس در اوایل مشروطیت در جرگه آزادی خواهان درآمد و آثار منظوم و قصاید غرّا که در حمایت از آزادی و نکوهش رژیم استبدادی سروده، نماینده آن دوره از عمر اوست. بعد از سقوط محمد علی شاه و استقرار مشروطه ی دوم در سال 1327 هجری قمری، به سمت ریاست عدلیۀ فارس منصوب شده در مصاحبت سهام الدوله والی ایالت، به سرزمین سعدی و حافظ رهسپار گردید و آنجا اقامت جست. بعد از آن سال ها سمت ریاست دبیرخانه ولات فارس را تعهد می کرد و با فضلا و شعرای شیراز همدم بود. وی در سنین اخیر حیات نستباً طولانی خود به تهران بازگشت و ایام بازنشستگی و دوران نهایی عمر خویش را در پایتخت گذراند و به دیدار دوستان و سخن سرایان تهران -که محضرش را مغتنم شمرده و در ایام خانه نشینی از خرمن ذوق و دانش وی خوشه چینی می کردند - صرف اوقات می کرد. (همان، مقدمه: الف). دانش در اواخر عمر نابینا و خانه نشین شد. در 25 اسفند 1326 در گذشت و در قم مدفون شد.(مشیر سلیمی،1344: 349).
دیوان اشعار دانش، شامل: قصاید، هزار غزل و مقطعات است که با تأسی از کتب بدیعی فارسی و عربی، در غزلیات خویش، در آفرینش آرایه های بدیعی لفظی و معنوی کوشیده که غزلیات وی از این حیث از زیبایی و برجستگی خاصی در میان شعرای صنعت پرداز و بدیع سرا برخوردار گشته است. با تأمل در غزلیات دانش، می توان دریافت که باریک اندیشی، تصویر آفرینی و جلوه های زیبایی شناختی دانش بدیع، به ویژه بدیع معنوی، به تبعیت از شعرای پیشین و بخصوص مطالعۀ کتب بدیعی، بسیار قابل تأمل است. با مطالعۀ غزلیات شاعر احساس می شود که وی در نقش یک محقق برجستۀ علوم بدیعی و بلاغی، هنگام سرودن غزلیات خویش به اکثر کتب بدیعی فارسی نظر داشته و به نوعی سعی کرده است که متناسب با آرایه های بدیعی معنوی به کار رفته در آن آثار، اشعاری از خود خلق کند.
آثار تقی دانش:
1-دیوان هزار غزل2- دیوان قصاید3-دیوان مقطعات4- نوشین روان در شرح سلطنت انوشیروان 5- ن و القلم شرح حال خطاطان در سه جلد 6- بحر محیط در دوازده جلد 7- بحیره خلاصه ای از بحر محیط 8- اکسیر اعظم در چهار جلد 9- لآلی شاهوار به امر وزارت فرهنگ 10- جنّت عدن به سبک بوستان 11- فردوس برین به شیوۀ گلستان 12- تذکرۀ صدر اعظمی 13- وجوه تسامی 14- امثال حکم 15- دیوان حکیم سوری در سه جلد 16- تذکرۀ آش کشکیان به شیوۀ بسحاق اطعمه17-بیان حقیقت در شرح احوال خود(دانش،1383،مقدمه: له) 18-علم بدیع فارسی(نیکو همت،1327: 68). دانش در خصوص آثار خود می سراید:
...آب حیــــــــات می چکــد از نوک خامه
محـــــروم از آن نداشت فلک چون سکندرم
هفتـــــــــــاد سال خامه ز دستم نیوفتـــاد
هشتــــــاد سال باشد و پنجـــــاه دفـتــرم
صندوقهــــای پــر گهـرم چون قند به چشم
ناید چو گنـــــج یافتـــــگان هیــچ باورم...
(دانش،1383: 473)
1-1- اهداف تحقیق:
هدف نگارنده در این پژوهش، تعیین و انتخاب آرایه های بدیعی معنوی در غزلیات تقی دانش، با استفاده از کتب بدیعی معتبر فارسی، بر اساس حروف الفبایی بوده است.
1-2- روش تحقیق:
روش تحقیق ، به صورت کتابخانه ای بوده است. ابتدا به مطالعۀ کتب بدیعی فارسی و مقالاتی که در این زمینه نوشته شده اند پرداخته شده است. در مرحلۀ بعدی غزلیات شاعر، به دقت و تأمل کافی خوانده شده و ابیات استخراج شده با آرایه های معنوی کتب بدیعی فارسی، تطبیق داده شده است. در مرحلۀ پایانی آرایه های بدیعی معنوی استخراج شده، بر اساس حروف الفبایی مورد بررسی قرار گرفته است.
1-3- اهمیت و ضرورت تحقیق:
با عنایت به این که در خصوص معرفی و بررسی آرایه های بدیعی غزلیات تقی دانش، تا به حال تحقیقی صورت نگرفته و از دید استادان و صاحبان فن بدیع، در پردۀ اغماض مانده است، نگارنده در صدد برآمد که این موضوع مهم زیبایی شناسی را در غزلیات تقی دانش به طور کامل مورد بحث و بررسی قرار دهد تا هنر نمایی شاعر از این چشم انداز زیبایی شناسانه، مورد توجه ادبا و اهل قلم و تحقیق؛ علی الخصوص علاقه مندان به علوم بدیعی و بلاغی قرار گیرد.
1-4- پیشینۀ تحقیق:
در خصوص آرایه های بدیعی و صور خیال به کار رفته در اشعار دانش تاکنون هیچ تحقیقی صورت نگرفته و حتی صاحبان فن نیز در این زمینه بحثی به میان نیاورده اند. از جملۀ آثاری که به زندگی ، آثار و شعر و سبک شعری وی پرداخته است، مقدمۀ دیوان خود شاعر است که به قلم اساتید: علی اصغر حکمت، علامه جلال الدین همایی و هوشنگ میر مطهری(داماد شاعر) نوشته شده است.(دیوان، 1383، مقدمه: الف-له). علی اکبر مشیر سلیمی در کتاب« سخنوران نابینا یا کوران روشن بین» در خصوص دانش می نویسد: «...دانش در اواخر عمر نابینا و خانه نشین شد. در 25 اسفند 1326 در گذشت و در قم مدفون شد.»(مشیر سلیمی،1344: 349). «دانش دبیر و نویسنده ای توانا بود، خط نستعلیق را بسیار خوب می نوشت. وی از کودکی خطی خوش داشت و در نه سالی توانست دیوان حافظ را به خط خود بنویسد و در صرف و نحو، تاریخ و جغرافیا و زبان و ادبیات عربی تبحر داشت و عضو پیوستۀ فرهنگستان ایران از آغاز تأسیس آن(1314) بود.»(همان: 345). در این اثر در خصوص آرایه های بدیعی اشعار دانش سخنی به میان نیامده است. سید محمد برقعی، در اثر ارزشمند« سخنوران نامی معاصر ایران» در خصوص تولد و زندگانی و شعر دانش و اینکه از چه سنی شاعری را شروع کرده و سبب شهرت وی مطالبی ذکر کرده و به 12 مورد از آثار دانش اشاره کرده است. در میان این آثار ذکر شده، اثری با عنوان«علم بدیع» مشاهده می شود.( برقعی،1391، ج2: 1333). در این اثر نیز هیچ اشاره ای به آرایه های بدیعی اشعار دانش نشده است. احمد نیکو همت، در مقالۀ « زندگی و آثار دانش، ضیاء لشکر» از اثری با عنوان« علم بدیع فارسی» نام می برد.(نیکوهمت، 1327: 68).
2- بدیع معنوی یا آرایه های درونی:
فنونی هستند که با ارتباط بین کلمات اجزای کلام از طریق معنی، باعث زیبایی و افزایش موسیقی کلام می شوند. در این نوع زیبایی کلام به معنی بستگی دارد و الفاظ نقشی ندارند.(اسفندیار پور، 1388: 19). آرایه های درونی یا معنوی، شگردهایی هستند که - بر خلاف آرایه های برونی یا لفظی - بخش درونی سخن را می پرورند. بنابراین هر شگردی که معنی و مضمون سخن را پرورده و پرداخته سازد تا ذهن و ذوق آن را بیشتر و بهتر بپسندد و بپذیرد، آرایۀ درونی و معنوی خواهد بود.( راستگو،1382: 8). صنایع بدیع معنوی آن است که حُسن و تزیین کلام مربوط به معنی باشد نه به لفظ، چنانکه اگر الفاظ را با حفظ معنی تغییر دهیم آن حسن باقی بماند.(همایی،1375: 8).
3- آرایه های بدیعی معنوی در غزلیات تقی دانش:
تصویر آفرینی خاص تقی دانش و کاربرد آرایه های بدیعی، که بسامد قابل تأملی را در اکثر آرایه های لفظی و معنوی نشان می دهد، در مقایسه با دیگر شاعران باریک اندیش و صنعت پرداز و تصویر آفرین، قابل اهمیت است به گونه ای که شاعر از تمامی ظرایف و دقایق ادبی در نقش یک شاعر تصویر آفرین، به نحو احسن استفاده نموده است. با تحقیق در زندگی و مشاغل دیوانی و آثار و اشعار وی می توان دریافت که یکی از عواملی که باعث گردیده که در دیوان تقی دانش بسامد بسیار بالایی از آرایه های لفظی؛ بخصوص معنوی را شاهد باشیم، این است که تقی دانش، با تأسی از سنت دیرینۀ ادبی و شعرای بدیع سرای پیشین همچون: رشید الدین وطواط و شعرای بدیع سرای معاصر خود نظیر: علامه جلال الدین همایی، در این زمینه دارای اثر مستقل بوده است. در این نوشتار به دلیل دوری از اطالۀ بحث، تنها به ذکر و بررسی آرایه های بدیعی معنوی در غزلیات شاعر بر اساس حروف الفبایی پرداخته می شود:
3-1- ابداع:
در لغت «از نو چیز آوردن و نونهادن» است.( خان محمدی، 1384: 171). ابداع، اختصاص به یک صنعت ندارد می توان گفت که این صنعت سرآمد تمام صنایع است و آن را سلامه الاختراع نیز نام نهاده اند و اختصاص به صنایع لفظیه و معنویه ندارد یعنی شامل هر دو می شود و آن چنان است که متکلم یا شاعر کلامی گوید یا شعری که در آن چندین صنعت از صنایع بدیعیّه باشد.(نجفقلی میرزا، 1362: 107).
زلـــف مشکینت بود جانا مگــــــر دشت ختن
یا به چیـــن زلف داری نافه ها از مشک چین
(دانش،1383: 536)
1-تناسب= مشک و نافه و ختن و چین 2- جناس تام=چین و چین 3- چین اول و ختن= ایهام تناسب4- تجاهل العارف 5- ابداع
بی روی چـــو شمس و قمرت روز و شبم بین
چــــــــون می گــذرد بی رخت ایام و لیالی
(همان: 603)
1-تضاد= روز و شب 2- تناسب=شمس و قمر و روز و شب 3-لف و نشر مرتب= شمس و قمر و روز و شب و ایام و لیالی 4-تشبیه جمع= تشبیه روی معشوق به شمس و قمر. تشبیه جمع آن است که مشبّه یکی و مشبّه به بیش از یکی باشد. 5- ترجمه= روز و شب و ایام و لیالی 6- ابداع.
3-2- اتّساع یا چند خوانشی:
این صنعت چنان است که کلام قابل معانی متعدده باشد و تاب احتمالات بسیار داشته باشد.(تقوی، 1317: 267). عبارت از آوردن سخنی است که قابل تأویل و تفسیر به معنی های متعدد باشد. فرق اتساع با ایهام یا توریه آن است که از ایهام دو معنی دور و نزدیک به دست می آید اما در اتساع معانی متعدد موجود است. نیز در ایهام و توریه اصولا معنی دور مورد نظر است اما در اتساع چنین نیست.(موسوی،1382: 12) چند گونه خوانی که با چند معنایی نیز همواره همراه است، چنین است که ساخت و بافت سخن به گونه ای باشد که بتوان آن را به چند گونه درست و استوار و شیوا و معنی دار خواند.(راستگو،1382: 275).
ای دل تو مات چـــــون شه شطرنج مانده ای
بستــــــه ز شش جهـــــت همه راه فرار تو
(دانش،1383: 560)
مصراع دوم را به دو شکل می توان خواند:1- معشوق از شش جهت راه فرار تو را بسته است 2- از شش جهت راه فرار تو بسته شده است.
چشمـــــت سیاه و خال سیاه است و مو سیاه
حیــران که با دلــــم چه کنند این سه روسیاه
(همان: 561)
واژه «روسیاه» را می توان دو گونه معنی کرد:1-آنکه رویش سیاه باشد 2- کنایه از بدبخت.
از جـــــام تو ای ساقی ما مست و عجب داریم
بـــر مستی ما مستــــــان، بس خنده زنانستی
مصراع دو را به دو صورت می توان خواند و معنی کرد: 1- بر مستی ما، اشخاص مست، بسیار خنده زنانند. 2- بر مستی ما که مستیم، تو ای ساقی بسیار خنده می زنی.
3-3- احتراس:
آن است که متکلم در ایراد معنی مقصود توهّم اعتراضی کند یا تفرّس ملال مستمع از عمومات کلام خود نماید؛ پس به لفظی موجز از این مخاطره خلاصی یابد.(شمس العلمای گَرکانی، 1377: 36). احتراس، در لغت خود را از چیزی نگه داشتن است و در اصطلاح آن است که برای رفع توهّم بر خلاف مقصود گوینده لفظی آید.(اسفندیار پور، 1388: 194).
دور از آن آب حیــــــات لب برد دل تشنه کامی
در عذابـــی همچنان ماهـی مگر خود دور از آبی
(دانش، 1383: 650)
3-4- ارسال المثل:
ارسال، در لغت، فرستادن باشد؛ و مَثَل، چیزی بود که بدان متثمل شوند؛ و این صنعتف در اصطلاح، چنان است که شاعر، بنا بر ازدیاد شهرت، کلام خود را به مثلی مشهور بیاراید.(واعظ کاشفی سبزواری، 1369: 120). یکی از جمله بلاغت آن است که شاعر اندر بیت حکمتی گوید، آن به راه مثل بود.( رادویانی،1362: 83). این صنعت چنانست که شاعر در بیت خود، مثلی از امثال که دارای حکمتی یا نصیحتی باشد بیاورد.(نجفقلی میرزا، 1362: 166).
دلا اشک مــن اندر شیشه کن با خود همی دارش
که خاصیــــــت بود بهــــر شفا باران نیسان را
(دانش، 1383: 235)
بر بنــــــی آدم همــــه ابواب عالـم بسته است
در ز حکمت بسته از رحمـت دری بگشاده است
(همان: 288)
از مـــــن نـــه وفــــــــا دارتر ای یار رقیبت
با مهـــــــر تــر از مـــــام به کودک نبود داه
(همان: 571)
نیکویی کــن که رسد نیکوئیت در مثل است این
از همان دست کـــه بدهـی ز همان دست ستانی
(همان: 592)
3-5- ارصاد و تسهیم:
ارصاد و آن را تسهیم نیز گویند و آن چنان است که اول کلام دلالت بر آخر آن داشته باشد.(تقوی، 1371: 240). تسهیم در لغت[بافتن بُرد] مخطّط است؛ و در اصطلاح، آن باشد که شاعر مقصود خود را، در نظم، بر وجهی نظام دهد که بعضی الفاظ و معانی آن بر بعضی دلالت کند؛ یعنی: سیاق سخن به وجهی باشد که چون صاحب حدس را بعضی از آن اصغا افتد، به قوّت ذهن، آن بعض ناشنیده را اسنباط کند؛ و آن صنعت را به جهت آن تسهیم گفتند که چنانکه خطوط بُرد مناسب یکدیگر است، اینجا نیز الفاظ این شعر ملایم و موافق یکدیگرند. به حیثیتی که بعضی از آن دالّ است بر بعض دیگر؛ و این ده نوع باشد: یکی آنکه از نظم مصراعی، ذهن منتقل شود به نظم مصراعی دیگر. نوع دوم آن است که ذهن از استماع لفظی چند، انتقال کند، بدان که قافیه چه لفظ می تواند بود.(واعظ کاشفی سبزواری، 1369: 137-136).
ای در جمــــــال یکتــــــــا چونت بیافریده
کــــز کــــــل آفرینش کس نیست ثانـــی تو
(دانش، 1383: 559)
نه ارزان بـــــــود بوســــــه بر قیمــت جان
کـــــه گفتت بیفــــــزای و قیمت گـران کن
(همان: 544)
3-6- استتباع( مدح موجّه و ذم موجّه):
آن چنان است که وصف نماید متکلم چیزی را در مدح یا ذمّ یا غیر اینها، به طوری که از معنی اول منتقل شود به معنی دیگر که از جنس معنی اول باشد.(تقوی، 1317: 243). آن را شعرای عجم مدح موجّه می گویند؛مدح چیزی است بر وجهی که مستلزم مدحی دیگر باشد. و موجّه دو رویه را گویند. چون این نوع مدح دو رو دارد، او را مدح موجّه نام کرده اند.(حسینی نیشابوری، 1384: 179). موجّه به پارسی«دو رویه» را گویند، و پیش اهل نظم چنین باشد که: مادح ممدوح را صفتی کند که لازم صفتی دیگر گرددف و تا بدان وجه مدح لازم آید.(رامی تبریزی،1385: 51). استتباع به معنی چیزی در پی داشتن و در اصطلاح آن است که کسی را در مدح و ذمّ چنان وصف کنند که در ضمن یکی از اوصاف او، صفت ممدوح و مذموم دیگرش نیز یاد کرده شود. قسم اول را که متضمن مدح و ستایش باشد، در اصلاح بدیع مدح موجّه و قسم دیگر را که مورد مذمّت باشد، ذمّ موجّه می گویند.(همایی، 1375: 324). دانش در مدح موجّه گوید:
ای سرو نــاز بستــــــان رویی چو مـــاه داری
از مشک چینــــــی ای مـــاه بر سر کلاه داری
(دانش، 1383: 574)
بدیــــع گفتــــه و شیـرین سخن فصیح زبانی
ز دل نه ای بـــــه محبت تمـــــام لطف بیانی
(همان: 597)
در ذمّ موجّه می گوید:
دلـی نیست کــــــز غم نفـــــــرسوده باشی
جفایـــــی نباشد کـــــه ننمـــــــوده باشی
(همان: 597)
به کمــــــان ابروانت سر قتـــــل عـام داری
پــــــی کُشتــــــن محبّان هوسی تمام داری
(همان: 576)
3-7- استثنای منقطع:
حکمی را یا موردی را از حکمی یا موردی مستثنی کنند بدون این که مابین آنها سنخیت و مناسبتی که لازمۀ استثناء است وجود داشته باشد و بدین ترتیب استثناء عقلا و عرفا صحیح نباشد.(شمیسا،1376: 96). آن است که امری را از حکم ماقبل خود بیرون کنند به گونه ای که از جنس ماقبل خود نباشد و بر لطافت سخن بیفزاید.( اسفندیار پور، 1388: 181).
کاش بودی بـــی رقیبان با من اندر سبزه زاری
جز سحاب و جـــز صبا آنجا نبودی رهگذاری
(دانش، 1383: 584)
«سحاب و صبا»، از جنس «رقیبان» نیست.
شب گـر نـــــه وصال او جــز نقش خیال او
کس کـــــی گذرد بر من در گوشه ی تنهایی
(همان: 594)
«نقش خیال معشوق»، از جنس «کس یا انسان» نیست.
ای غنچـــــــه لب ار تنگـدلی از چــه ببستی
جـــــز باد صبـــــا عقــده گشایی که نداری
(همان: 628)
«باد صبا»، از جنس «عقده گشاینده که انسان است» نیست.
3-8- استخدام یا قصد المعنیین یا قصد وجهین:
آن است که لفظی دارای چند معنی باشد و آن را طوری بیاورند که با یک جمله یک معنی و با جمله ی دیگر معنی دیگر ببخشد.(همایی، 1375: 275) قصد المعنیین آن است که لفظی را گویند و دو معنی یا زیاده از آن اراده نمایند و قراین و ملایمات هر دو معنی را بیاورند و فرق آن با توریه(ایهام) آن است که در توریه یک معنی اراده شده و در اینجا هر دو معنی مراد است.(شمس العلمای گَرکانی، 1377: 289)
در چنگ داشتـــــم همه شب تـــــار موی یار
تا چنــگ زد خـــــروش و ره زیر و بم گرفت
(دانش، 1383: 305)
شـــــــوری انــــدر سر بباید تا که دل آرد نوا
چنـگ اندر تار مویش زن چو تار و چنگ نیست
(همان: 349)
واژه «تار» با چنگ اول، به معنی تاری از زلف یار است و با چنگ دوم ، از آلات موسیقی است.
قلب ما را ز چــــــه جولانگه خــود داشته ای
رایت حُسن در ایـــــن عرصـــه بر افراشته ای
(همان: 570)
واژه «قلب» در ارتباط با معشوق «دل» است و در ارتباط با جولانگه و رایت و عرصه به معنی «قلب سپاه» است.
3- 9- استطراد یا استرداد:
آن است که گوینده از هدفی که دارد به سوی هدف دیگری بیرون رود به جهت مناسبتی که بین این دو هست سپس به سوی کلام پیشین بازگردد تا آن را تمام کند.(هاشمی، 1385، ج دوم: 245). آن چنان است که متکلم از غرضی که سوق کلام برای آن نموده منصرف شود به غرض دیگر و باز گردد به غرض اولی که مقصود بود.(تقوی، 1317: 242).
دانش خطاب به ساقی می گوید:
ساقــــــی! به صباحــــــم تو چـرا جام ندادی
گـــــــــو کار صبوحـــــم ز چه انجام ندادی
در بیت بعدی از مضمون اصلی؛ یعنی گفتگو با ساقی خارج شده می گوید:
ای مــــــــرغ سیــه روز مگــــــر دام ندیدی
یا دیـــــــدی و فـــــــرق رسن از دام ندادی
سپس به مضمون اصلی برگشته خطاب به ساقی می گوید:
با میــــــــل دل خویش بجـــویـــی دل عاشق
ای یــــــار یکــــــی بوسه به ابــــرام ندادی
بوسه ز پـــــــی جـــــــــام مــی البته نکوتر
ساقی! ز چــــــــه آن بوسه پس از جـام ندادی
(دانش،1383 : 574)
در جای دیگر خطاب به معشوق می گوید:
در راه انتظـــارت چشمـــــــم سفیـــد گشته
مـــــــــن چون کنم که جانا چشم سیاه داری
در بیت دوم از مضمون اصلی یعنی گفتگو با معشوق خارج شده می گوید:
از هــــــــــر طـــرف رقیبان بستند راه جانان
تا کــــــی در انتظارش دیــــــده به راه داری
منصـــور دار مـــأواش چون کرد سِرّ حق فاش
پس سَر نگـــــاه داری، گـــــر سِرّ نگاه داری
سپس به مضمون اصلی برگشته خطاب به معشوق می گوید:
اندر بهـــــــای بوسه در حیـــرتم چه خواهی
جان چون طمــــــع ز عاشق از یک نگاه داری
(همان: 575)
3-10- استقصا یا استیفا:
گونه ای از تقسیم و آن است که سخنور در بیان کسی یا چیزی همه ویژگی های او را در پی هم، یک یک یاد کند.(موسوی، 1382: 26). آن احاطه کردن متکلم است تمام اقسام چیزی را در ذکر. سعدی:
ندیــــــدم چنیــــــن گنــج و ملک و سریر
کـــــه وقف است بر طفـــــــل و برنا و پیر
(شمس العلمای گَرکانی، 1377: 59-58)
ز روز و شبـــــم و آب چشــــم و آتــش دل
خــــــدا دانـــــد و خلــــق داند و تو دانی
(دانش، 1383: 613)
3-11- الاِعداد(اعداد، تعدید):
آن است که چند چیز مفرد متوالی ذکر کنند و بعد از آن یک فعل برای همه بیاورند.(همایی،1375: 291) و( رادویانی، 1362: 61) و (حسینی نیشابوری، 1384: 275).
کلک معمـــــــار ازل نقشه کش کــاخ وجود
ابـــر و باد و مــه و خورشید و فلک کارگران
(دانش،1383: 546)
بهــــار و سایه ابــــر و گـــــل و لب جوی
غنیمـــــت ار شمــــــری عیش جاوانه کنی
(همان: 626)
3-12- افتنان:
در لغت به معنی«گونه گون آوردن» و « از شاخه ای به شاخه ای پریدن» است و در اصطلاح بدیع آن است که گوینده در یک بیت یا در یک جمله دو موضوع مختلف مانند: مدح و هجا، غزل و حماسه، بزم و رزم، تهنیت و تعزیت را با هم جمع کند.(خان محمدی، 1384: 121). دانش ، غزل و فخر و حماسه را با هم آورده می گوید:
بر زلیخــــــا به زبـــان طعنه زنان گرچه زنان
چشــم دلشــــــان بـه رخ یوسف کنعان بودی
پهلــــــوی گــــر نزدی دست به آبادی مُلک
مُلک ایــــــــران بـه سراسر همـه ویران بودی
شرق و غرب ار که بپیوست و شمال ار به جنوب
ایــــــن یکــــی از همـــم شاه جهانبان بودی
(دانش، 1383: 585)
3-13- انسجام یا سهولت:
آن است که سخن یکدست و هموار و روان و سلیس باشد و سخنی را که بدان صفت است، منسجم گویند(همایی،1375: 404). انسجام عبارت است از آن که کلام سهل الترکیب و خوش سبک و خالی از عقده و تکلف و در رقّت مثل آب روان باشد.(تقوی، 1317: 308). دانش گوید:
ای قــــــد دلکـــــش تــــــو سرو چمــــــن
بـــــوی نسـرین تــــن تو بـــــه ز سمـــن
مـــــن نـــــــه مجنــــــون که کنم نوحه گری
گـــــذر آرم چــــــو بــــــر اتلال و دمــن
مــــــــن نــــــــه فرهـــــاد کــه آن کوهکنی
عمــــــل کوهـکنـــــی هست نـــــه مــن...
(دیوان، 1383: 545)
3-14- ایهام تبادر(ایهام جناس):
آن است که واژه ای از کلام، واژه دیگری را که با آن(تقریبا) همشکل یا همصدا است به ذهن متبادر کند. معمولا واژه ای که به ذهن متبادر می شود، با کلمه یا کلمات دیگری از کلام تناسب دارد.(شمیسا،1376: 106).سید محمد راستگو در توضیح «ایهام جناس»، که در حقیقت همان »تبادر» است، می نویسند:«در این شیوه سخنور سخن را به گونه ای بافت و ساخت می دهد که خواننده و شنونده در نخستین بر خورد، گول می خورد و یکی از واژه ها را از این روی که در حال و هوایی ویژه، یا در کنار واژگانی ویژه نشسته، غلط می خواند و یا غلط می پندارد، اما پس از اندک تأمل ، در حالی که خنده ای شیرین بر لبان ذوقش شکفته، از دام این غلط خوانی و غلط پنداری بیرون می آید و به شکل درست واژه ای که غلط خوانده یا پنداشته راه می یابد.»(راستگو،1382: 243).
تَرک نــــــاز آر تو با ایـــــن دل و نازار دلم
چــون نیازآرمــــت ای دوست مکُش از نازم
(دانش، 1383: 508)
خواننده واژه «تَرک» را از این روی که با «ناز» و «دل» و «دوست» و «مکُش» آمده، «تُرک» بخواند و در دومین نگاه به خوانش درست واژه پی برد.
روی بپـــــوش از چمــــن کز گل رخسار تو
خـــــوار شود گـــــــل به باغ در نظر باغبان
(همان: 533)
واژه «خوار» چون در کنار «گل» و «باغبان» آمده است، یاد آور واژه هم نمای«خار» نیز هست.
کاروان آمــــــــد و بر گوش رسد بانگ درایم
این امیـــــدم ز در ای یار سفر کرده درآیـــی
(همان: 637)
واژه«درایم= جرس» چون در کنار وازه های« از در» و «درآیی» آمده است، واژه ی«درایم= فعل اول شخص مفرد» را نیز به ذهن متبادر می کند.
ساقیا ساغـــــر اگر دَور فکنـــــدی به حریفان
دَور سر کن نــــــه دوار فلکـــی راست دوامی
(همان: 648)
واژه ی«نه=نیست» چون در کنار «دوار و فلک» آمده است، واژه«نُه» را هم به ذهن متبادر می کند.
3-15- ایهام تضّاد:
آن است که لفظ، در معنی اراده شده با کلمه دیگر تضاد ندارد؛ اما در معنی اراده نشده با کلمه ی دیگر در تضاد است.(اسفندیار پور،1388: 143)
در تلخـــــی کامستی بی شکــــــر لب دانش
شیریـــــن لبـــی ار یابی من شور تو می دانم
(دانش، 1383: 504)
واژه «شور» در معنی« شور و هیجان» با «شیرین» تضاد ندارد؛ اما در معنی دیگر با «شیرین» متضاد است.
خشک مغزی های ظاهر باطنش تر دامنی است
شُکر، چــــو دامــان زاهد، تر نشد دامان من
(همان: 530)
واژه «خشک مغزی»،در معنی« افسردگی » با واژه«تر» تضاد ندارد، اما در معنی دیگر با واژه«تر» متضاد است.
3-16- ایهام تناسب:
این صنعت چنانست که دو معنی غیر متناسب را به دو لفظ تعبیر نمایند که یکی از آن دو لفظ، دو معنی داشته باشد و معنی دوّمش که غیر مقصود است با معنی آن لفظ دیگر تناسب داشته باشد.(تقوی، 1317: 233). آن است که الفاظ جمله در آن معنی که مراد گوینده است با یکدیگر متناسب نباشد، اما در معنی دیگر تناسب داشته باشد(همایی، 1375: 272). ایهام تناسب از جمله صنایع بدیعی معنوی است که در مقایسه با سایر صنایع معنوی از بسامد بسیار بالایی در غزلیات دانش برخوردار است.
دمـــــی عنـــــان بکش ای خسرو شکر دهنـان
که تـــا حکایت شیرین ز کـــــوه کَــــن گویم
(دانش، 1383: 495)
واژه «شیرین» در اینجا که صفت برای «حکایت است»، تناسبی با «خسرو و کوهکن» ندارد؛ اما در معنی دیگر که معشوقه فرهاد است با «خسرو و کوهکن» تناسب دارد.
ای موی عنبریـــــن به خطا رفت آنکــــه گفت:
بهتــــر ز چیـــن زلف تو مشکی است در ختن
(همان: 519)
مشک چیـــــن سر زلف تو به از مشک ختاست
به خطا می نــــــــرود دیــــدۀ صاحب نظران
(همان: 546)
«چین» در معنی چین و شکن زلف، با «ختن و ختا»، هیچ تناسبی ندارد اما در معنی«کشور چین» با ختن و ختا تناسب دارد.
عندلیبـــــم کــــــه ز گلریزی باغـــم به نوا
تا کــــــه عشاق بـــــــه شور آورم از آوازم
(همان: 508)
به مطــرب گوی گر در پرده ی عشاق ره گیری
چــــــرا در شـور عشق او تو آهنگ نوا کردی
(همان: 627)
واژه «شور» در معنی «هیجان»، با «گلریز و نوا و عشاق و آواز و مطرب و پرده و آهنگ»، که از اصطلاحات موسیقی هستند، تناسب ندارد؛ اما در معنی دیگر که یکی از هفت دستگاه موسیقی سنتی فارسی است، با آن کلمات تناسب دارد.
3-17- پارادکس( متناقض نما):
علمای بلاغت ما ترفند متناقض نما را نمی شناخته و آن را در شمار تضاد آورده اند حال آنکه با آن تفاوت آشکار دارد و برتر از آن است. زیرا در تضاد آوردن دو امر متضاد است بدون آنکه متناقض هم باشند در حالی که در متناقض، تضاد در یک امر است نه دو امر.(وحیدیان کامیار، 1379: 95). آن است که در سخن کلماتی کنار هم به کار روند که از لحاظ معنی خلاف یکدیگرند. این صنعت به صورت اضافی و غیر اضافی به کار می رود.( اسفندیار پور، 1388: 124).متناقض نما یا پارادوکس کلامی است که اجزای آن به لحاظ معنی ضد هم باشند؛ یعنی: در ظاهر حامل مفهومی متناقض استف اما در واقع درست و معنا دار و آگاهانه به کار رفته است.(خان محمدی، 1384: 100).
مفـــــــروش تاج فقـــرت به بهای افسر کی
همه پا به ملک جم زن چو به دست جام داری
(دانش، 1383: 576)
وقــــــت جــــــان سپاریست بر سر قدم نه
کآنچـــــــه زود آیــــــــــی باز دیر کردی
(همان: 592)
به خــــــون خویش چنان تشنه ام من ای قاتل
که هـــــر چـــه زود بیایی به کشتنم دیر است
(همان: 294)
ز طبعــــت موشکافی ها به زلف دلبران دانش!
چسان مجمــوع داری خاطر خود در پریشانی؟
(همان: 612)
3-18- تبیین و تفسیر:
آن است که متکلم در ضمن عبارت مطلبی آورد که بدون شرح و بیان، ادراک آن نتوان نمود. پس از آن خود به شرح آن پرداخته، مطلب را روشن نماید.(شمس العلمای گَرکانی، 1377: 157 و موسوی، 1382: 52).
در عشق چـــــــه انگیزند؟ کاینگونــــه برانگیزند
بــــر یوسف کنعانـــــــی از مصـــــــر زلیخایی
(دانش، 1383: 599)
ای لعـــــــــل لبــــــــت ، لعــــــل یمنــــی
دنــــــــــدان تـــــــــــو دُرّ ، دُرّ عدنــــــی
ای نــــــــــــور رخـــــــــت ، نـــور قمری
وی ســــــــرو قــــــــــدت ، سرو چمنـــی
روی تـــــــو چــــــــو مــــــــاه ، ماه فلکی
مـــــــــوی تـو چـــــــو مُشک ، مشک خُتنی
(همان: 631)
3-19- تتمیم:
تتمیم اصولا مربوط به علم معانی و از اقسام تطویل است که مفید فایدتی باشد و در علم بدیع چنان است که در کلام منظوم یا منثور، جمله یا کلمه ای،آورند که بدون آن از حُسن کلام کاسته گردد چه در لفظ و چه در معنی. به عبارت دیگر، تتیمم آورده می شود در کلامی که احتمال خلاف مقصود در آن نمی رود؛ ولی برای حُسن کلام یا مبالغه و فایدتی آورده می شود.( نشاط، 1342، ج دوم: 135). تتمیم آن است که در کلام لفظی اضافی بیاورند برای نکته ای مثل مبالغه و غیره که حذف آن از زیبایی کلام بکاهد.(اسفندیار پور، 1388: 196).
مستانــــــه بهـــــــر ساعتـــــی از خانه درآیی
هـــــوش«از ســـر» و صبر «از دل» خلقی بزدایی
(دانش، 1383: 643)
3-20- تجاهل العارف(تشکک):
تجاهل ، در لغت خود را نادان ساختن است، و عارف، شناسا را گویند؛ این صنعت چنان باشد که شاعر چیزی داند، و چنان نماید که نمی داند.( واعظ کاشفی سبزواری، 1369: 131). این صنعت چنان است که متکلم تجاهل کند؛ یعنی: اظهار نادانی کند با اینکه می داند، برای نکته ای مثل: مبالغه، توبیخ و غیر اینها.( تقوی، 1317: 239).
ایـــــــن گل ســــــــرخ است و یا روی تـــو؟
مشـــک سیـــــــــاه است و یا مــــوی تــــو؟
(دانش، 1383: 556)
ندانستــــــــم که معمارش چه ریزد در بن و پایه
کــه محکمــــتر ز بنیــــان محبت نیست بنیانی
(همان: 576)
شیریــــــــن دهن است ای جـــان یا دکّه قنّادان
مــــــن بوســـه ز تو خواهم تو تنگ شکر داری
(همان: 646)
3- 21- تدبیج:
تدبیج در لغت به معنای زینت کردن است و در اصطلاح عبارت است از آوردن نام رنگ های مختلف را در نظم یا نثر به طور استعاره. این صنعت بیشتر در مدح و ذمّ به کار می رود و آن بر دو گونه است: 1- تدبیج بکنایه: آن است که الوانی را بیاورند و ملزوم آنها را اراده نمایند. مثال:
اشک سرخــــــم به چهـــــــره زرد نگــــــــر
روزم سیـــــــه از اختـــــــــر شبگــــــرد نگر
(زاهدی، 1346: 420-419)
2- تدبیج بتوریه: آن است که از لفظ مشترک معنای بعید آن را اراده کنند. مثال:
سیــــب گویــــــــی وداع یــــاران کـــــــــرد
نیــــــم از آن ســــــوی ســــرخ و زآن سو زرد
(همان: 420)
دانش در تدبیج بکنایه گوید:
در طوایـــــــــف ز علامت همـه را رنگ و نشانی
اشک ســــرخ و رخ زرد است بـــه عشاق علامت
(دانش، 1383: 356)
3-22- ترتیب:
آن است که اشیاء مختلفه یا اطوار مختلفه ی شئی واحد را ذکر کنند به ترتیب صحیح.(شمس العلمای گَرکانی،1377: 117).آن است که ترتیب را در پدیده ای با توجه به موضوع آن رعایت کنند.(اسفندیار پور، 1388: 150).
گفتـــۀ دیـــــروز را کـــــار به امروز چیست؟
وعــــــدۀ امــــــــروز را از چه به فردا بری؟
(دانش،1383: 614)
به قــــــرن و سال و مه و هفته اعتمادی نیست
دقیقــــه می گذراننــــد و ساعــــــت و ایام
(همان: 505)
3-23- ترجمه:
در تمامی کتب بدیعی فارسی، از گذشته تا حال، منظور از صنعت ترجمه، را آن دانسته اند که : که شاعر معنی بیتی تازی را به پارسی یا به زبان و لغت دیگر نظم کند. به عنوان مثال:( رادویانی،1362: 115) و(واعظ کاشفی سبزواری، 1369: 141) و (زاهدی، 1346: 381) و( نشاط، 1342، ج دوم: 184) و (نجفقلی میرزا، 1362: 78) و( شمس العلمای گَرَکانی، 1377: 119). نوعی دیگر از صنعت ترجمه، که در هیچ کتاب بدیعی فارسی از گذشته تا حال، بدان توجّه نشده است، آن است که متکلم در بیتی، دو کلمه از دو زبان مختلف( به عنوان مثال: عربی و فارسی) را آورده باشد.
ای فلک درهــــــا به شبهـــــــا بستـــــه گردد
از چــــــه بر مـــــا باب هجــــران می گشایی
(دانش، 1383: 588)
گـــــو به رقیـــــب دانشا! رم مـــــده آهوی مرا
کز غــــــزل آن غــــــزال را زود به دام بر کشم
(همان: 518)
مــــــن به هجــــران توام با تو و در عین وصالم
دیــــدۀ بی بصران دیـــــده که از من تو جدایی
(همان: 598)
بی روی چــــــو شمس و قمـرت روز و شبم بین
چــــــون می گــذرد بی رخــــــت ایّام و لیالی
(همان: 603)
3-24- تردید:
اگر لفظی در کلام مکرر گردد و معانی متعدد از آن اراده شود( یعنی مصداق آن در تکرار مختلف گردد و در ترکیب کلام متفاوت گردد چنانکه یکی مبتدا و دیگری فاعل باشد) صنعت تردید حاصل است. اگر این تفاوت و اختلاف یاد شده موجود نباشد، صنعت تکرار حاصل است.( نشاط، 1342، ج دوم: 203). آن عبارت است از اینکه لفظی را مکرر نمایند و معانی متعدده از آن قصد کنند.( تقوی، 1317: 257).
خود نگفتــــــی خلق کردم خلق تا خود را نمایم
جلـــوه در ذرّات هستی کـردی و خود را نمودی
(دانش، 1383: 645)
به جانت پــــرده دری حق چون تو جانان نیست
چــــــرا به پــــــــرده برفتی که پرده ها بدری
(همان: 646)
3-25- تصلّف:
در لغت، لاف زدن باشد؛ و در اصطلاح چنان بود که شاعر در مدح خویش مبالغه کند؛ و در خود ستایی، به اقصی الغایه بکوشد و هر چند این اسلوب محمود نیست، اما شاعر را در آن رخصتی هست.( واعظ کاشفی سبزواری، 1369: 159). کمتر غزلی را می توان سراغ یافت که دانش در آن، به تبعیت از شعرای پیشین و شعرای همسبک خویش- بازگشت ادبی- در آن به خودستایی نپرداخته و هنر شاعری خود را به رخ دیگران نکشد.
نه انصاف از فصاحــــــت یا بلاغت همسرم آری
اگــــــر حسان ثابت را و گر سحبــــان وائل را
(دانش، 1383: 239)
بـــــــه گفتــــــار مــــــن دیگــــران پیروند
نــــــــه دانش بـــــــود پیـــــــــرو دیگران
( همان: 527)
بس است فحــــــر ز فردوســی و من اندر شعر
که او خـــــــدای سخن مــــــــن پیمبر سخنم
(همان: 503)
3-26- تعمیم:
آن است که برای دفع توهّم انحصار، مطلبی را به طور عموم و شمول بیان کنند.( زاهدی، 1346: 424).آن است که در نظم یا نثر مطلبی را عمومیت دهد، برای دفع توهّم انحصار یا از حصر خارج نماید.( شمس العلمای گَرکانی، 1377: 152).
تنهـــــــا به شهـــر مردم شهرت نه دل دهند
آهــــــو به دشتــت ار نظری دید رام توست
(دانش، 1383: 335)
3- 27- تفریق:
تفریق، در لغت پراکنده کردن است؛ و در اصطلاح، آن است که میان دو چیز تفریق کند، بی آنکه جمع کرده باشد.( واعظ کاشفی سبزواری، 1369: 141).
حُسن تـــو حُسن القضا خط تو سوء القضاست
از پــــی شادی غم است بعد عروسی عزاست
مـــــن به تو نالان سحــر، بلبـــل شیدا به گل
فاختـــــه ز آزاد سرو بـر سر شور و نواست
(دانش، 1383: 352)
ابله همــــــه در راحت و دانــــا همه در رنج
ای تعمیـــــه سازان فلک، این چـــه معمّاست
(همان: 348)
3-28- تفریق با تقسیم:
آن است که میان دو چیز جدایی اندازند سپس آن را تقسیم کنند.(اسفندیار پور، 1388: 163).
در منبـــــر و محــــراب به واعظ نگر و شیخ
کایـن در خفقـــان باشد و آن در یـرقان است
(دانش، 1383: 372)
شیخ ز پیش مقتــــــدا، محتسب از قفــای من
این شده فخـــر رازیـــم، وآن شده نصر مازنی
(همان: 644)
3-29- تفریق با جمع:
در هیچ یک از کتب بدیعی فارسی به آرایۀ «تفریق با جمع» اشاره ای نشده، در همۀ این آثار، «جمع با تفریق» آمده است. این آرایه دقیقا بر عکس«جمع با تفریق» است.
جـــــــان دادن و بوسه ز لب یـــــــار خریدن
سودی است که هرگـــــــــز نکنــد هیچ زیانی
(همان: 601)
3-30- جمع با تفریق:
جمع با تفریق آن است که میان دو چیز به یک صفت جمع کنند؛ و باز به دو صفت متغایر تفریق کنند.(واعظ کاشفی سبزواری،1369: 143). عبارت است از آنکه چند چیز را جمع کنند و داخل سازند در یک معنی، و تفرقه کنند میان ایشان در آن معنی.(حسینی نیشابوری، 1384: 194).
زلف در فـــــرق تــو بـی فرق به دو نیـم کنیم
نیــــــم بر شانه نهم نیـــــــم گذارم به نسیم
(دانش،1383: 506)
با لالــــــۀ چمـــن به یک آتــــش بسوختیم
او داغــــــــدار بـاغ و منــــــم داغــدار تو
(همان: 560)
پروانه و مــــــرا هست شب آتـــــش فروزان
از مـــــــــن به دل نشسته و از او به پر گرفته
(همان: 567)
به شاه حُسن و شاهان جهان این هر دو فرض آمد
تـــو را عاشـق نوازی پادشاهــــان را جهانداری
(همان: 623)
3-31- جمع با تقسیم:
این چنان باشد که شاعر در مصرع صدر دو چیز را جمع کند و در مصرع عجز تقسیم کند.( رامی تبریزی،1385: 112). جمع با تقسیم آن است که شاعر چند چیز را جمع کند به یک معنی؛ بعد از آن به مختلفات معانی قسمت کند.(واعظ کاشفی سبزواری، 1369: 143).آن است که جمع کنند متعددی را در یک حکم، بعد از آن تقسیم کنند آن متعدد را، یعنی نسبت کنند به هریک از آن متعدد چیزی را علی سبیل التعیین.( حسینی نیشابوری، 1384: 195)
درخواستت ای جان چو ز دانش زر و سیم است
هیــن چهر من و اشک من این زر بـود آن سیم
(دانش، 1383 : 515)
از رخ و زلفــــــت دل و دیــــــن می بـری
آن بـــــه هــــــــدر، این به هبـــا می دهی
(همان: 624)
3-32- تفویف:
در لغت عرب، به معانی بافتن و نازک بافتن و فراهم نمودن خط های سفیدی به درازی در پارچه و زینت و رنگارنگ کردن جامه به خطوط باریک. و جامۀ مفوّف جامه ای را گویند که در آن خط های سپید و یکسان باشد از اول تا آخر و نیز تفویف مخطط کردن جامه است به خطوط رنگارنگ و دلگشا. و اما آن صنعت بدیعی که تفویف نامیده شده عبارت از آن است که متکلم در نظم یا نثر به هنگام مدح یا غزل یا موارد دیگر جمله ای چند بیاورد که در وزن قریب به یکدیگر باشند و هریک معنی کاملی را افاده نماید و جمله ها خواه کوتاه، خواه طویل و خواه متوسط باشد؛ ولی برخی مقید شده اند که هر قدر جمله ها کوتاه تر باشد، نیکوتر است. به عبارت دیگر، گوینده جمله های مترادف قریب الوزن را در کلام خود بیاورد. (نشاط، 1342، ج دوم: 323-322). آن است که بنای شعر بر وزنی خوش و لفظی شیرین و عبارتی متین و قوافی درست و ترکیبی سهل و معانی لطیف نهند. چنانکه به افهام نزدیک باشد و در ادراک و استخراج آن به اندیشه ی بسیار و امعان فکر احتیاج نیفتد و از استعارات بعید و مجازات شاذّ و ترکیبات و تجنیسات متکرر خالی باشد و معنی به نفس خود قایم بود و جز از روی معانی و تنسیق کلام به دیگری محتاج و برآن موقوف نباشد. و الفاظ و قوافی در مواضع خویش متمکن باشد.( شمس رازی،1360: 329).
گـــــو صوفـی و گو عارف و گو مفتی و گو شیخ
لــــــب تشنــــــه بمیرنـــــد پی لمــع شرابی
(دانش، 1383: 594)
کمـان عشق عاشق چـــون کشد باید در این میدان
نریمانــــــی، شغـادی، اشکبوسی، رستمی، سامی
(همان: 634)
چو در کعبــــــه شود نازل فصیــح آیات فرقانی
چه خنــسا و چه بوسلمی چه جعدی و چه ذبیانی
(همان: 640)
مـــــن که در عمـــر نخواهم نگری روی رقیبت
چــه سؤالی چــــه مقالی چه سلامی چه کلامی؟
(همان: 649)
3-33- تنزیه:
این صنعت بدین نام در پارسی نیامده و در تعریف آن نوشته اند: تنزیه به عکس تشبیه است؛ بدین طریق که متکلم چیزی را از اینکه مثل و مانندی داشته باشد مبرّا می سازد، مثل اینکه بگوییم: نظیر او کسی نیست.(نشاط، 1342، ج دوم: 374)
تشبیه شاعــــران، نــــــه سزاوار حُسن توست
نه آفتــــــاب و مـــــــاه و نه سرو و صنوبری
(دانش، 1383: 646)
3-34- جمع مؤتلف و مختلف:
آن است که متکلم دو چیز را مدح کرده، ما بین آنها مساوات دهد، پس یکی از آنها را مزیّت دهد بر وجهی که موجب نقصان و قدح دیگری نشود.(شمس العلمای گَرکانی، 1377: 197).
اولیـــا گـــر چــــــه خـــــود اثنا عشرستنـد ولی
خاتـــــــم قائــــــم بالحــــــق ولی منتظر است
(دانش، 1383: 310)
بــــــــــه خوبـــــــان جهـــــــان کآیــی برابر
ز خوبـــــــان جهــــــان بس بهتـــــر آیــــــی
(همان: 580)
عارفـــــــان گرچـــــه نه در خواب که بیدار حقند
لیک دل طالــــــب زنــــــــده دل بیـــــدار تری
(همان: 602)
نتوانمــــــت قیــــــاس به خوبـــــــان شهر کرد
آن زمــــــــره دیگرنــــد به خوبــــی تو دیگری
(همان: 606)
3- 35- حرف گرایی:
یعنی تشبیه به شکل و موقعیت حروف الفبا. این مورد در بدیع سنتی اسمی ندارد و بسیار مورد توجه قدما بوده است.( شمیسا،1376: 83). حرف گرایی از مصداق های«روش تشبیه» است و چنان است که در تشبیه، مشبه به را یکی از حروف الفبا و «وجه شبه» را شکل و موقعیت آنها قرار دهند.(موسوی، 1382: 117). در حرف گرایی، شاعر با تشبیهی که با شکل حروف الفبا می آورد به «مشبه به» عینیت و تجسم بیشتری می دهد.( خان محمدی، 1384: 211).
ز مـــــــوی روح فزای تـــــو بوی جان می شنوم
از آنکه زلـــف تو جیم است و خال نقطه ی جیم
(دانش، 1383: 496)
زلـــــــف تو اگــــر چند چو کاف آمده سرکش
تنگ است دهــــــان تــو چنــان تنگ دهان میم
(همان: 514)
3-36- حسآمیزی:
در لغت «آمیختن حواس» است و در اصطلاح ادبی آن است که شاعر برای ادراک چیزی از دو حس متفاوت کمک بگیرد. به عبارت دیگر، شاعر در توصیف و تصویر چیزی از حس دیگری که مربوط به شناخت دیگری است، استفاده نماید.(خان محمدی، 1384: 160). آن است که عمل دو یا چند حس را به هم ربط دهند یا عملی که به یک حس مربوط است به دیگری نسبت دهند. (اسفندیار پور، 1388: 126). حسآمیزی از محسناتی است که اگر به اندازه در نظم یا نثر به کار رود، بر موسیقی معنوی کلام می افزاید اما زیادت آن از دلنشینی کلام می کاهد و کلام آمیخته با حسآمیزی مثل نت و آهنگ موسیقی است که تکرار زیاد آن باعث خستگی و شنیدن یک یا دوبار آن باعث طرب و فرح است. این آرایه در شعر امروز ایران یک ویزگی مثبت به حساب می آید خصوصا اقبال شاعران باریک بین به آن در دهه های اخیر در خور توجه است.(همان: 127).
ز مــــوی روح فــزای تو بوی جان می شنوم
از آنکه زلف تو جیم است و خال نقطه ی جیم
(دانش، 1383: 496)
بس نکهــــــت گـــل می شنــوم از بدن تو
گلــــــزار بهــــشت است مگـــر پیرهن تو
(همان: 554)
3-37- حُسن اتباع:
آن است که شاعر معنی شعر دیگری را اخذ کرده، به مزیّتی از لطایف بیاراید که خود را در استحقاق ان معنی بر مخترع آن مقدم دارد.(شمس العلمای گَرکانی، 1377: 224) و(زاهدی، 1346: 393). حافظ گوید:
اگــــــر آن ترک شیـــــرازی به دست آرد دل ما را
به خــــــال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
(حافظ، 1374: 98)
بدیـــــــدی حافظ ار ترکـــــان تبریزی نبخشیدی
سمرقنــــــد و بخـــارا را به خال ترک شیرازی
(دانش، 1383: 209)
سمرقنــــــد و بخــــــارا را به خال ترک شیرازی
نمی بخشیــــد حافــظ دیده بود ار ترک تبریزم
(همان: 507)
3- 38- حُسن اختراع:
آن را« سلامت اختراع» نیز گویند، آن است که متکلم معنی غریبی را اختراع نماید که دیگری

کاربرانی که این نوشته را خواندند
این نوشته را 25 نفر 27 بار خواندند
رجب توحیدیان (26 /02/ 1398)   | محمد علی رضا پور (01 /06/ 1398)   |

ورود به بخش اعضا

کانون ادبی ققنوس
کانون ادبی ققنوس