دفاتر شعر

آخرین نوشته ها

معرفی کنید

    لینک به آخرین اشعار :
  • لینک به دفاتر شعر:
  • لینک به پروفایل :

اولین جرعه !


صبح بسیار زود ، هنوز هوا تاریک بود و ایستگاه اتوبوسی که من هر روز از آنجا به سر کارم میرفتم متروک تر از همیشه!
به جز یک زن دائم الخمر که دو زانو روی سکویی کنار پیاده رو نشسته بود و با خود حرف میزد « الکلی ها همیشه با خود حرف می زنند ، مخصوصاً وقتیکه اولین جرعه ها را میخورند..گاهی به جای سه نفر یا حتی چهار نفر نقش بازی میکنند ؛ انگار که در اتاق نشیمنِ خانه شان ، در آن سالهایی که زندگی مرتب بود نشسته اند!.. و به جای خود و زن و بچه ها و یا برادر زن مزاحم یا.. .صحبت میکنند »
مردی که یک کلاه کپی به سر و بارانی بلندی به تن و بطری آبجویی به یک دست و کیسه ای به دست دیگر داشت کجکی به زن نزدیک شد و همانطور که به سویش میرفت گفت : اوه ! دوشیزۀ گرامی !
شما اینجا هستید؟ من در نزدیکی پمپ بنزین شما را می جستم ! عجب اتفاق مفرحی!
زن با صدای دو رگه جواب داد : یورگن! احمق! باز یواشکی عرق خوردی؟ مگه نگفتم قاطی نخور؟ سمت من نیا.. بیشعور!
یورگن ، مثل موقعیکه با بچه ها بصورت ملامت آمیز حرف می زنند : ولی ولی ولی ! مارتا ، این منصفانه نیست..من براستی مدتی است تصمیم گرفته ام که از شما تقاضا کنم که مرا ..اهممم « کمی فکر کرد ».. احمق خطاب نکنید !
و بعد جلوی صورتش را از ترس زن پوشاند!
مارتا : گُه خوردی که تصمیم گرفتی.. چرا اینجوری حرف میزنی؟
یورگن دهانش را کج کرد و گفت : چجورررری؟ شما چرا اینگونه گپ می زنید مادموازل؟ جوری یعنی چه؟ اینگونه طرز اختلاط از مد افتاده است!
مارتا : آره... مخصوصاً وقتیکه تو یواشکی ودکا میخوری و با آبجوت قاطی میکنی.. اه.. برو گمشو بابا .. من کار و زندگی دارم !
یورگن : بله بله... بنده هم زمانی..
مارتا : خفه شو بابا.. درشو بزار!
یورگن : بانو.. لطفاً بنده را اینطور تحت فشار نگذارید.. وگرنه.. میدانید که..
مارتا : چیو میدونم..بگو بینم.. وتکانی به خود داد که از جایش برخیزد..
اما یورگن با دست از او خواهش به نشستن کرد و گفت : وگرنه... وگرنه شلوارم را به گند خواهم کشید!... اخیراً یکی دو بار.. میدانید که.....عجب! من فارغ التحصیل دانشگاه بوخوم هستم... حتی مدیر دانشگاه با من اینگونه صحبت نمی کرد !
مارتا : اینگونه.. اینگونه.. برو بچر بابا...!
یورگن کیسۀ دستش را بلند کرد و گفت : بسیار خوب.. پس من باید به تنهایی سوسیسها و آبجوها را صرف کنم..خدا نگهدار!
که مارتا به دنبالش دوید و کمر او را در دست گرفته و سرش را روی شانه اش گذاشت.. و شروع به گریه و زاری کرد « مطمئناً خبری از اشک نبود!»
منو ببخش یورگن .. میدونی که چقدر بهم سخت میگذره !
و همانطور که دور می شدند اتوبوس من هم رسید..سوار شدم و از پنجره نگاهی دیگر به آنان کردم که دست و دهانشان را تکان میدادند و دست مارتا را که بدرون کیسه میرفت دیدم..!
سرم را روی شیشه گذاشتم.. می بایستی 18 ایستگاه در راه باشم..!
در بطری فلزی کوچک پر از کنیاک را که در جیب داشتم گشوده و پنهانی چند جرعۀ کوچک نوشیدم..
پس از چند دقیقه به قسمت جلوی اتوبوس رفتم تا با راننده گپی بزنم که وی به تابلوی بالای سرش اشاره کرد :
لطفاً در هنگام حرکت با راننده صحبت نکنید!
**************************************
علی سپهرار ، اثیر
آبان ماه 93

کاربرانی که این نوشته را خواندند
این نوشته را 110 نفر 337 بار خواندند
پرستش مددی (17 /08/ 1396)   | علی ناصری (19 /11/ 1396)   | کرم عرب عامری (21 /11/ 1396)   |

تنها اعضا میتوانند نظر بدهند.

ورود به بخش اعضا