مردانه پای رفتنم بایست (دنیای ما مدتهاست دونفره نیست)

من تو را در تمام این سالها در بلاتکلیفی هایت باختم
شاید اگر محکمتر ایستاده بودی هر طوفانی گلبرگی از عشقمان را نمی برد و نهال کوچک ما ریشه کن نمی شد
من از دنیای خودم و تو بیزارم چون این دنیا مدتهاست دونفره نیست...
ده ها نفر بذر نیرنگ و دورویی و دروغ در آن می پاشند و همانها نظاره گر قد کشیدن فاصله بین من و تو هستد
می خواهم بروم چون دیگر نه گلبرگی برای عشق مانده نه نهال ریشه داری مرا به مراقبت وا می دارد...
می خواهم بروم و تکلیف تاریک موهایم را روشن کنم
این شب یلدای تکراری بایدکوتاه شود
راهروهای ذهنم باید به تنهایی عریان این زمستان باز شود و از آن سپیدهایی بروید که حالا به جای دفتر، بر سرم روییده اند
اینجا دیگر هوایی تازه نمی شود، واژه ها آبی نمی شوند
اینجا از عشق من و تو خاکستری باقی مانده که دودش چشمانمان را تا سالها می سوزاند
مردانه پای رسیدنمان نایستادی دست کم مردانه پای رفتنم بایست نه مرا برگردان نه خودت برگرد
بگذار قصه در همین نقطه چین ها تمام شود شاید ابهام مه آلود این جاده بهتر از روشن شدن حقیقت باشد که برای کام زندگیمان این همه تلخی کافیست...
این همه تلخی کافیست...

مهناز نصیرپور
8 دی 96

کاربرانی که این نوشته را خواندند
این نوشته را 18 نفر 22 بار خواندند
ویکتوریا اسفندیاری (21 /03/ 1397)   | ستاره اسفندیاری (14 /04/ 1397)   |

تنها اعضا میتوانند نظر بدهند.

ورود به بخش اعضا