شب های مهتابی و ’پر ستاره


#دل_نوشته
#قسمت_اول
#زیبا_آصفی_آمین

"شب های مهتابی و پر ستاره"
شب را دوست دارم.
آرامشم را در شبهای پر ستاره جستجو میکنم.
سپیدی نقره فام ماه پر غرورو تلالؤ ستارگان طناز
قلبم را به شور و التهاب وا میدارد.
و ستاره ی من در میان آن همه ستاره
فخر فروشان و چشمک زنان ماه را نظاره می کند
و ماه این نظاره گر پر شرو شورش را
با لبخندی به آغوش پر مهرش فرا میخواند
و ستاره ی من به سبکبالی باد به سینه فراغ ماه پناه میبرد تا
به آرامشی که آرزو دارد دست یابد...

آرامش و سکوت شب منو به خودش به دور دست ها میبره به فکر وادارم میکنه و اینکه همه جا زیر این حجاب تاریکی و سکوت فرو رفته برام زیبا و رویائیه انگار شب با تمام تاریکیش میخواد بگه اینجا امن ترین مکان دنیاس، بی هیاهو و بی تنش خودت هستی و تمام فکرات. همیشه شب رو دوست داشتم. تو این ساعت از شب دلم یاد شعری افتاد که مدتها قبل گفته بودم در واقع این شعر گونه مربوط میشه به سالهای دور و حالا این نوشته رو زیر اون شعر می نویسم.
همیشه وقتی شب میشه یه حس خاصی پیدا میکنم انگاری با شب همزاد هستم رقص چشمک زدن ستاره ها و نور نقره ای مهتاب یه جورائی منو از خودم بیخود میکنه و شب های ابری هم انگاری من از پشت ضخامت ابر ها بازم نور ماه و چشمک ستاره ها رو حس میکنم. شب تو هر حالی واسم رویائی و جادوئیه مسخم میکنه و تو هیچ وقت زمانی دیگه تو شبانه روز این حال رو ندارم شب برام پر از رمز و رازه، سکوت شب واسم حرفا داره، منو به سرزمین جادوئی رویا و خیال میبره ، انگاری پر پرواز بهم میده از زمین و زمینیان دورم میکنه تو رویا هستم با خیالاتم به سرزمین ستاره ها و ماه ومهتاب میرم حس میکنم زاده شبم، به ماه تعلق دارم ماه منو به سمت خودش میکشونه اسیر پنجه های نقره فامش میشم دل بهش میدم و باهاش زندگی میکنم . من زاده شبی مهتابیم در فصلی پر از ستاره شاید به این دلیل همزاد پروری میکنم و خود را زاده مهتاب میدانم، درهر حالی ماه بر من پوشیده نیست در هوای سرد و برفی زمستان یا زمان ابر بارانِ ِآسمانِ شب ،ماه و ستاره نور به من میدهند و شعر در من جریان پیدا میکند.پر سیمرغی که به دست دارم در نور نامرئی مهتاب واژه بر دلم جاری می کند و میلغزد واژه ها بر سپیدی ورق های کاغذ لغزش پر سیمرغ از آن من نیست این واژگان از دل شب تراوش میکند نورش از ماه است و جلایش از چشمک ستاره های آسمان بیکران شب
شب را دوست دارم چون مرا زنده میکند ،روح شب در من بیدار میشود ،شهد شراب شعر در من جاری میکند .........
ادامه دارد:

#زیبا_آصفی_آمین #شب_و_سکوت #دل_نوشته #شبهای_مهتابی_و_پرستاره
@zibaasefi


#دل_نوشته
#قسمت_دوم
#زیبا_آصفی_آمین

" شب های مهتابی و پر ستاره "

شب مرا در خود جاری می کند پروازم میدهد به قلمرو نادیده هایش،سیرابم میکند از عطر نفسهای پر شر و شُورَش، عاشقانه مرا به بر میگیرد و به تماشای زیبائی های شب میبرد
شب برایم پر از رمز و راز است .رویایم در شب سیری نا پذیر است ،در شبهای مهتابی احساس میکنم نور مهتاب مرا بسمت ناشناخته های کهکشان میبرد، از زمینیان فاصله میگیرم افکارم حس و حال زمینی ندارد عاشق میشوم مشتاق میشوم پر از شر و شور میشوم جوان میشوم پنداری شب اکسیر جوانی در من تزریق میکند.نگاهم از پس پرده حجاب تاریکی دور دست ها را میبیند و میکاود.با مجنون هم کلام میشوم خسرو شیرین را نگاه میکنم به کوه کنده فرهاد نظاره گر میشوم صدای تیشه فرهاد را در بیستون میشنوم و در قصر شیرین که خسرو برای شیرین ساخته صدای پای شیرین را بر سنگفرش های کاخش میشنوم. صدای تیشه فرهاد و صدای پای شیرین را در دو مکان دور از هم میشنوم.شب مرا به دنیای مردگان میبرد احساس میکنم مردگان در شب زنده میشوند و گاه حس ترسی به من دست میدهد و گاه حسی شیرین از این ارتباط ..شب برایم پر از رمز و راز است و نا گفته ها در این سکوت و سیاهی برایم کشف میشود. احساس عاشقانه ام را به سکوت شب از کودکی داشتم آن زمان ها که کودکی بیش نبودم گاه شب ها اهسته از اتاقم بیرون میرفتم و زیر آسمان شب دراز میکشیدم و چشم به ستاره ها میدوختم و با انها حرف میزدم به مهتاب سلاام میدادم و رویش را بوسه باران میکردم. در زمان کودکیم گاهی که به ییلاق میرفتیم یا به شمال سفر میکردیم وقتی همه خواب بودن آهسته خودم را به بیرون ویلا میرساندم و روی ماسه های دریا یا روی علف های ییلاق دراز میکشیدم و انقدر با معبودم حرف میزدم که گاه همانجا خوابم میبرد و فردایش حسابی مادر را عصبانی و پریشان میکردم که چرا شب را در این مکان خوابیده ام ولی برای من هیچ جای دنیا زیباتر از زیر سقف آسمان نبوده و نیست. زمانی که میدیدم هم سن وسال های خودم از تاریکی ترس دارند برایم عجیب بود و هنوز نتونستم با این مسئله کنار بیام که چرا عده ای از تاریکی میترسندهر چقدر در باره حسم به شب و ماه و ستاره بنویسم تمام شدنی نیست و باز تمایل به نوشتن در خودم حس میکنم ولی فکر میکنم تا همینجا کافی باشد
آسمان شب
مرا بخود می خواند
سوار بر بال شب
از ماه و ستاره می گذرم

آرزو دارم در شبی مهتابی آنچنانکه بدنیا آمدم رخت از این جهان ببندم و با مهتاب به دیار دیگر بشتابم ........

#زیبا_آصفی_آمین #شب_و_سکوت #دل_نوشته #شبهای_مهتابی_و_پرستاره
@zibaasefi

کاربرانی که این نوشته را خواندند
این نوشته را 4554 نفر 6521 بار خواندند
زیبا آصفی (آمین) (08 /02/ 1396)   | مریم موسوی (09 /02/ 1396)   | حسین حاجی آقا (20 /02/ 1396)   | پرستش مددی (27 /07/ 1396)   | سید سعید احمدی (29 /08/ 1396)   |

تنها اعضا میتوانند نظر بدهند.

ورود به بخش اعضا