دیگر، خودش نیست

صاحب‌خانه شد به قیمت چندین دل شکسته؛ مثل وقتی که خودرو ش را عوض کرد بعد از شکستن چندین دل. با خودش کشتی گرفت و پیروز شد. پیشرفت زیادی کرد. دیگر، خودش نیست. صداقت را کُشت. زندگی‌اش حالا دیگر توپ است؛ امّا حیف که توپ‌ها همه تو خالی‌اند! مغازه، ویلا، وسایل آسایش و خیلی چیزهای دیگر برایش هست؛ ولی دیگر، خودش برای خودش نیست. وسایل آسایش هست. آسایش نیست و اگر هم باشد، آرامش همراهی‌اش نمی‌کند. بی‌علّت نیست که با آن همه اُبُهّتش باز به بازی بچه‌های بی‌ریا، با حسرت خیره می‌شود. اعتبار فراوانی پیدا کرده؛ امّا خودش را گم کرده است. شاید می‌خواست در بازی بچّه‌ها خودش را پیدا کند؛ امّا افسوس! حیف شد! فرصت نشد. دوباره تحویلش می‌گیرند. دوباره، سلام و احترام و چاپلوسی‌اش می‌کنند. زود چشمانش را از بچّه‌ها می‌دزدد؛ بلکه از خودش چشمانش را می دزدد وقتی دوباره می‌فهمد که اعتبار فراوانی پیدا کرده است.

کاربرانی که این نوشته را خواندند
این نوشته را 57 نفر 75 بار خواندند

ورود به بخش اعضا