داستانک:امپراتور/ابوالقاسم کریمی

ساعتی بعد از آنکه فرمان جنگ را صادر کردم

فرزند خردسالم پیشم آمد و بدون مقدمه پرسید:

"پدر ما چرا همش در حال جنگیدن هستیم"

هر چند خشمگین شدم از اینکه بدون هماهنگی قبلی فرزندم به داخل مقر فرماندهی هدایت شده بود...

اما بعد از مکسی کوتاه پاسخ دادم

"چون کشورمان زنده بماند"

فرزندم گفت:

کشور ما با کشتن انسانهای بی گناه سرزمین های دیگر ، زنده میماند؟

همینکه خاستم چیزی بگویم

فرزندم ادامه داد:

"زمین به دست آدمهایی مثل تو ، نابود خواهد شد"

این جمله را فریاد زد

وَ بدون خداحافظی رفت.



****

نویسند:ابوالقاسم کریمی

8 خرداد 1398

****
سلام
بسیار خوشحالم از اینکه سایت , مجدد فعالیت خود را آغاز کرده است
به سلامتی و موفقیت
مدیر ، یا مدیران سایت شعر ایران

کاربرانی که این نوشته را خواندند
این نوشته را 15 نفر 16 بار خواندند

تنها اعضا میتوانند نظر بدهند.

ورود به بخش اعضا

کانون ادبی ققنوس
کانون ادبی ققنوس