دفاتر شعر

آخرین نوشته ها

معرفی کنید

    لینک به آخرین اشعار :
  • لینک به دفاتر شعر:
  • لینک به پروفایل :

درون من

سلام برانکه مرا افریدزیرا در بین مخلوقاتش من ادمی اورا فهمیدم وبقدری که احساسش میکردم احساس بودن میکرد.سلام برانکه مرا اموخت که مهم نیست آدم‌ها چگونه‌ جواب سلامت را بدهند,اصلا جواب می دهند یانه ؟تو سلام کن سر به شانه پروردگاربگذار,روزگار خود پاسخ سلامت را به قراری گیری انان در نقطه قضاوت درباره تو پاسخ می دهد.
ادمی یک جایی به بعد آرام میگیرد،بزرگ میشود،بالغ میشودممکن است ,مولوی ,عطار یا سنایی نشوداما ادم می شود!پیله ام که پاره شدپای تمام اشتباهاتم ایستادم، سنگینی تصمیمی که گرفته بودم گردن دیگری نینداختم وبردوش خویش نهادم ، دنبال مقصر نگشتم ،گذشته ام رابا تمام اشتباهات بسیارش قبول کردم
نادیده اش وانکارش نکردم، حذفش نکردم ، اجازه دادم هرچه هست، هرچه بوده در همان گذشته بماند،
یاد گرفتم نوشتن موهبت برای فریاد ناگفته وبیان نا شنیده های من است ...........
همه ی اینها را که فهمید م یک آرامشی امد تا درمیان سالی درونم بنشیند.،"یک نوع رهایی" که: شبیــه به هیچ‌چیز نبود, ساده وغیرقابل تصوربود.
حالا من ارزش تنهایی را می دانستم.نمی خواستم دیگر تنهاییم را باکسی قسمت کنم حالا دیگر خوب می دانستم تقسیم تنهاییم تصاعدرنجهای من است ......
‎یاد گرفتم که بیش از حد که کوتاه بیاییم دیوارکوتاهی میشوم که هرکس بر دیوار وجودم احساس بودن کند.کوتاه که شدی براحتی در درون ادمی پای می گذارند.میشوی مسافرخانه مسافران دنیا.

‎دیگرنمی خواستم دلخوش به گرمای وجودکسی باشم وکسی دل گرم به وجودمن و گاهی به روش وتفسیرخودش تمام باورهایم را زیرو روکند.زیبا وخلاقانه دورم بزنداماهرگز انان که مرا دور زدند نداستندمن ققنوسم ودوباره از تمامی باورهای اشتباهم درست متولد میشوم........
سکوت می کنم و تا نفرت در دلم جاری نشودکه این شگفت ترین نوع خویشتن داری در درون من است که در خود سراغ دارم .
مدتها است به دلسوزىِ خود مشغول شده ام که دلخوش به انان بودم که خفتنه بودند وهرگز بیدار نشدند.بوی خاک خفتن می دادند.روزگار به من اموخت انان که مرا رنج های بسیار می دادندرا در گورستان غرورخویشتنشان دیدار کنم..!
آنجا آدمهای زیادی می یابم که هنوز در گورخودخواهی خودسالها خفته اند.....و من پشت شیشه ضخیم تنهایی خویش هیاهوهای انها را برطبل بیهودگی می دیدیم ومی شنوم.
مغرورانه مرا می ازردند اما من....دیوانه وارنوشته هایم را فریاد درون کرده بودم
خوشبختی، همیشه داشتنِ چیزی نیست خوشبختی گاهی لذت عمیق از نداشته‌های ادمی است ....وخوشبختی من نداشتن انانکه مرا ازار روحی عجیبی می دادند .از انسانیت تهی بودند اما فریاد انسانیت می زدند .مخاطب سلامم اشتباه بودوجوابش دریغ بود وپاسخش شکستن من تا ته وجود ازباور بودن انها ........
انان که اشنایی با انهاگاهی مرا از خویش انچنان بدور میکرد که گویی سیلابی مهیبی دردرونم وجودم را ریشه کن کرده
ومن هروقت دلم از ادمها می گرفت به دیدار خویشتن خویش چه گریان می رفتم. وخودم را سخت دراغوش می کشیدم..!
تجربه هایم بمن اموخت:هر فردی بهترین هم که باشداگر زمانی که باید باشد ، نباشد
‏همان بهتر که نباشد ...
گاهی براثر اندیشه ادمها به دنیایی برده شدم که تعلقی به ان نداشتم .
حالا من پرنده سبکبال از تلفیق تجربه های بد بودم ووجودهیچ ادمی دیگر قفسم نبود بلکه نفسم, بی نهایت اسمان بود
انکه صیاد من بود ومن صید در دام اوکسی جز معبودم نبود .....تنهاییم خواست که کینه درو کنداما برخی ادمها ارزش کینه هم نداشتند چون که اصلا دیگر وجودی در درون من نداشتند… هر روزکه عقل متولد میشود؛ عاشق می شود؛ ویکتوریا می شودومی میرد تا هستی زاییده شود و قرن هاست که ویکتوریا عشق به خدا می کارد وتاهستی کینه درو نکندچرا که در چین و شیارهای زندگیش به جای گذشت خود, زمان جوانی بر باد رفته اش را می بیند و در قدم های لرزان مهاجران به دنیای او؛ گام های شتابزده برای رفتن را بسیار می بیندوودر وجود خویش درد های منقطع امدن ورفتن .... قلب او سینه هایی را به یاد می آورد که تهی از دل بوده واین امدنها ورفتن ها را تازیانه برروح خویش می بیند…و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد......وویکتوریا زاییده افکار هستی شد تا اورا رها سازد از چون وچراهای وجودی خسته........وسیله گسستنش شود. اندیشه ویکتوریا بال پروازش شود....ومهران پیام مهراوران تنهایی او....

دفتری که گشودم لحظه هایی است که در سالهای مختلف برمن گذشت اغلب نا ارام وگاهی ارام...........

کاربرانی که این نوشته را خواندند
این نوشته را 15 نفر 15 بار خواندند
محمد جوکار (16 /05/ 1397)   |

تنها اعضا میتوانند نظر بدهند.

ورود به بخش اعضا