کرم  عرب عامری

کرم عرب عامری

امتیاز اعضا:

دفاتر شعر

معرفی کنید

    لینک به آخرین اشعار :
  • لینک به دفاتر شعر:
  • لینک به پروفایل :

آه آناستازیا دخترم (21)




حواسم نبود ،از چارراهی که روز اول به اشتباه گذشتیم خیلی دور شدیم ،بهترست به عقب برگردیم؛نمی دانم چقدر زمان می برد راستی زمان هم مقوله ایست،مقوله ای که هستی بدون آن بی معنیست یعنی زمان یکی از بعد های هستیدن است همه ی سه طرف یک جسم درازی،بلندی،پهنی با خود بعد زمان را دارد یعنی حرکت در طول بدون بعد زمان مفهومی ندارد همینطور حرکت در عرض و ارتفاع و بر آیند این سه بردار
اگر ما بعقب برگردیم زمان بعقب بر نمی گردد و همچنان رو بجلو پیش می رود ماهم در واقع بعقب برنمی گردیم آنجاییکه ما نامش را (گذشته) گذاشته ایم تا به امروز تغییر فراوان کرده است ولی ما متوجه نمی شویم حتما آن آدمها که روز نخست آنجا بودند دیگر نیستند پیرتر شده اند درختها هم ،و اسفالت خیابان ساییده تر شده ، هوا پاک تر یا آلوده تر شده است و بهتر است در برگشت ببینیم با چه تغییرهایی روبرو می شویم.
جوانکی که سر چارراه چسب زخم همراه باشعر آقای حسین پناهی که برایش گفته است را می فروشد :
پشت چراغ قرمز
پسرکی با چشمان معصوم ودستانی کوچک گفت :
چسب زخم نمی خواهید
پنج تا سد تومان !
آهی کشیدم و گفتم
تمام چسب زخمهایت را بخرم
نه زخمهای من خوب می شود،نه زخمهای تو
ظاهرا کودک از کسب و کار خود راضیست ، مردم دلرحم که دستشان بدهانشان می رسدمخصوصا جوانان ،جوگیر شده گاهی تمام پول خودرا بابت شعرِ شاعر مرحوم و چسبهای نوجوان که لازم ندارند می دهند و گاهی همه ی آنرا می خرند ؛ ما بداخل خیابان سمت راست می پیچیم تا کمی موتور اتومبیلمان خنک شود و دیگر اینکه مسیر بعدی را انتخاب کنیم در همین حین کودک انگار کارش تمام شده باشد با قدمهای خسته اما خوشحال به خیابانی که ما ایستاده ایم ،می آید و جای خودرا به مرد کامله ای که روکش صندلی اتومبیل می فروشد می دهد با تعجب می بینم که کودک بطرف اتومبیل مدل بالا که در نزدیکی ما پارک شده وراننده درحال مکلمه با تلفن همراهش است، می رود جیبهایش را خالی می کند بطوریکه آستر جیبش راهم بیرون می آورد به این ترتیب تمام پولها و بقیه نوار چسب و شعر ها را به راننده می دهد راننده هم با خوشحالی که سعی در پنهان کردنش داشت تا نو جوان سوء استفاده نکند تمامی آنهارا می قاپد شروع بشمردن پولها و بقیه ی جنس ها می کند و پس از تایید با تکان سر یک اسکناس ده هزارتومانی به کودک می دهد و می گوید فردا برای سرویس دیر نکنی ؛ نوجوان بطرف وانتی که از راه می رسد و چند کودک دختر و پسر که در عقب ودر محل بار سوار کرده و یک دختر تازه رسیده ی فلک زده هم در جلو پیش راننده خندان و با پز نشسته است می رود ؛ آه آناستازیا دخترم ! ببین من بیشتر دلم برای این پسرک و آدمهایی معصوم مثل شاعر عزیز می سوزد چه سوء استفاده هایی که از احساس پاک حسین و این کودک معصوم نمی شود !آیا عمق جامعه این کودک است ؟ در این اندیشه های خیال انگیز هستم که ناگهان صدای داد و بیدادی را می شنوم ،بله درست است از سر چارراه است دو مامور تنومند بالباس فرمی شبیه لباس کار او و اموالش را بازور به وانتی با پوششی قفسگونه سوار می کنند و در این حال من داخل انبوه جمعیت به ماجرا نزدیک می شوم یکی می گوید او کارگر کارخانه ایست که در اثر واردات بی رویه تعطیل شده زن و بچه اش گرسنه و منتظرند یکی دیگر می گوید دستمایه اش را از یک آدم خیّر قرض گرفته حالا خودش با وسایل بطرف نابودی میره و هرکسی هر اطلاعی دارد بزبان می آورد در این میان کسی می گوید این بابا جز باند گداها و دستفروشها نبود و تنهایی شروع بکار کرده بود و برای همین شب دیر وقت میومد ، همیشه ترس داشت بالاخره امشب گیر افتاد؛ دخترم اگر این حرفها درست باشد آیا این عمق فاجعه آمیز جامعه نیست ؟ درمقایسه این مرد با آن کودک معصوم که برای یک سازمان غیر رسمی سوء استفاده کننده از کودکان و شعرهای پناهی عزیز،کار می کند ؟وضعی که ما هرروز می بینیم و دلمان می سوزد ، آیا تلاشی برای دیدن عمق فقر واقعی کرده ایم ؟ هرچه را ماهرانه جلو چشممان قرار می دهند می بینیم ما سگها و گربه هارا می بینیم و دلمان برایشان می سوزد اما آنجاییکه درد نان و بیکاری زیر نقاب آبرو خودرا بازور پنهان می کند ، نمی بینیم
اگر این کارگر اینجاهم مثل کارخانه تمام دسترنجش را در اختیار آن مرد صاحب اتومبیل بالا و سازمانش می گذاشت شاید اوهم اکنون با قدری اسکناس به خانه می رفت اما چون عضو این باند نبود آخر شب برای کاسبی آمده بود که متاسفانه نتوانست از تیررس دید ماموران سد معبر مخفی بماندو گیر افتاد .
پس من و آن جوانهای جوگیر و حسین معصوم گول این باند سراسری را خوردیم و از احساس ما سوء استفاده شد در واقع عمق جامعه ی فقر زده که یکطرف آن ثروتمندان بی حساب وکتاب و طرف دیگرش فقر و بیکاری بی حدو مرز است ممکن است از هر جایی مثل این کارخانه تعطیل شده به درون جامعه سرازیر شود تکلیف خودش و زن و فرزندانش که منتظر نان و نان آورشان هستند چه می شود
ادامه دارد ...

کاربرانی که این نوشته را خواندند
این نوشته را 44 نفر 60 بار خواندند
کرم عرب عامری (13 /04/ 1397)   | فاطمه اکرمی (10 /06/ 1397)   | مجید شفق (10 /07/ 1397)   |

تنها اعضا میتوانند نظر بدهند.

ورود به بخش اعضا