فهرست وام‌واژه‌های فرانسوی در فارسی

واژه‌های دارای ریشه فرانسوی که در زبان فارسی معمول شده‌اند و بصورت وام واژه هایی درآمده‌اند، به فراوان یافت می‌شوند.

دلیل آن شاید به دوران قاجار برگردد که عمدهٔ روابط ایران و غرب، با فرانسویان بوده‌است.

شمار این وام‌واژه‌ها در فرهنگ دهخدا نزدیک به ۸۲۰، فرهنگ معین ۱۷۰۰، فرهنگ عمید ۱۶۰۰ و فرهنگ مشیری ۱۲۰۰ واژه است.

پژوهشی که در سال هزار و نهصد و هشتاد و دو میلادی انجام گرفته است وام‌واژه‌های فرانسوی در فارسی را بین سه تا چهار هزار برآورد میکند.[۱]

شماری از این وام‌واژگان به همراه اصل فرانسوی آنها از ویکی‌پدیای فرانسوی در زیر فهرست شده‌اند:

الف

آباژور (abat-jour) معادل فارسی چراغ خانه

آبستره معادل پارسی نوعی نقاشی

آبونمان معادل پارسی سهم مشارکت ساکنین یک آپارتمان یا مجتمع

آبونه معادل پارسی یک سهم مشارکتی ماهانه در مجتمع

آپاندیس معادل پارسی نوعی بیماری

آپاندیسیت معادل پارسی نوعی بیماری

آپارتمان معادل پارسی ساختمان مسکونی

آبسه (abcès) به معنی چرک و ورم چرکی. به معنی آماس، ورم و التهاب چرکین.

اپل (épaule) به معنی شانه

اپوزیسیون معادل پارسی یک گروه سیاسی

اپیدمی (épidémie) معادل پارسی «همه گیر»

آتلیه معادل پارسی محل کار هنری

آتو معادل پارسی نقطه ضعف کسی را پیدا کردن

اتوبوس معادل پارسی ندارد

اتوماسیون [Automation] معادل پارسی "خودکارسازی"

اتومبیل معادل پارسی خودرو

اتیکت (étiquette) معادل پارسی «بر چسب قیمت»

آجودان معادل پارسی رتبه ای در ارتش، مامور پلیس

آدرس معادل پارسی محل زندگی یا کار، نشانی

ادکلن (eau de cologne)

آرتزین معادل پارسی نوعی چاه آب

آرشه معادل پارسی بخشی از ساز موسیقی ویولون

آرشیتکت معادل پارسی مهندس معماری یا عمران

آرشیو (archive) به معنی بایگانی

ارگان معادل پارسی سازمان

ارگانیسم معادل پارسی عملکرد یک سازمان

آرم معادل پارسی نشانه ی بازرگانی

آرماتور معادل پارسی اسکلت بندی

آریستوکرات معادل پارسی فعال سیاسی(در نوعی گروه سیاسی خاص)

آژان (agent) معادل پارسی پاسبان

آژیر معادل پارسی اعلان خطر

آژانس (agence)

آس معادل پارسی تک خال

اسانس معادل پارسی طعم غذایی

آسانسور (ascenseur) بالابر(فرهنگستان اول) ، آسان‌بَر (فرهنگستان زبان و ادب فارسی)

اِستِپ (Steppe) علفزار پهناور بی درخت[۲]

اِستُپ (Stop) ‏ ۱- ایست, بازایستادن ۲- [فوتبال] به کنترل درآوردن توپ در حال گردش ۳- نور بالای چراغ‌های جلو خودرو که معمولاً با دستۀ راهنما یا کلید زیر پا قطع و وصل می‌شود. [۳]

استراتژی معادل پارسی خط مشی

استودیو معادل پارسی محل کار هنری

استادیوم معادل پارسی ورزشگاه

استریل معادل پارسی تمیز

استریلیزاسیون معادل پارسی ضد عفونی کردن

آسفالت معادل پارسی ندارد

آسم معادل پارسی نوعی بیماری

اسکلت معادل پارسی ساختمان بندی

آسیستان معادل پارسی دستیار

اشانتیون (échantillon) به معنی نمونه

اشل (échelle) به معنی نردبان؛ به معنی مقیاس

آکادمی معادل پارسی موسسه ی هنری

آکادمیک معادل پارسی تحصیلات در آکادمی

اکازیون معادل پارسی ویژه

اکتبر معادل پارسی ماه میلادی

اکران (écran) به معنی صفحه تلویزیون، رایانه و یا پرده سینماست.

آکروبات معادل پارسی هنرمند سیرک

آکروباتیک معادل پارسی حرکات موزون

اکسپرسیونیسم معادل پارسی سبکی در نقاشی

اکسسوار معادل پارسی ابزار کار

اکسیداسیون معادل پارسی ترکیب با اکسیژن

اکسیدان معادل پارسی ماده ترکیب شونده با رنگ مو

اکسیژن معادل پارسی یک عنصر شیمیایی

اکیپ (équipe) به معنی گروه، دسته.

آگراندیسمان معادل پارسی وسیله ی چاپ عکس در عکاسی

اگزجره معادل پارسی بزرگ نمایی

اگزوز معادل پارسی بخشی از اتومبیل

آلامد معادل پارسی مطابق مد روز

آلبوم معادل پارسی مجموعه ی عکس

آلرژی (allergie) به معنی حساسیت

الکتریسیته معادل پارسی نیروی برق

المان معادل پارسی سمبل

آلمان معادل پارسی کشور آلمان

آلیاژ معادل پارسی ترکیب فلزات

آمبولانس معادل پارسی ماشین بیمارستانی

آماتور معادل پارسی غیر حرفه ای

آمپر معادل پارسی واحد سنجش برق

امپرسیونیست معادل پارسی نوعی نقاش مدرن

امپرسیونیسم معادل پارسی نوعی سبک نقاشی مدرن

امپریالیسم معادل پارسی واژه سیاسی

آمپول (ampoule) به معنی سوزن (سوزن در بسیاری از روستاهای ایران هنوز متداول است که معادل خوبی برای آمپول است. مثلاً می‌گویند دکتر به من سوزن زد.

آمریکا معادل پارسی کشور آمریکا

آمفی تئاتر معادل پارسی نوعی تئاتر

املت (omelette) به معنی نیمرو.

آناناس (ananas)

آنارشیست معادل پارسی فعال سیاسی

آنالیز معادل پارسی تجزیه و تحلیل

آنتراکت معادل پارسی اجاره کار

آنتن معادل پارسی ندارد

آنتیک معادل پارسی قدیمی

اندیکاتور معادل پارسی

انرژی معادل پارسی نیرو

آنژین معادل پارسی نوعی بیماری

انستیتو معادل پارسی مؤسسه

آنفولانزا معادل پارسی نوعی بیماری

آنکادر کردن (encadrer)

انگلیسی معادل پارسی زبان انگلیسی یا فرد انگلیسی

انفارکتوس (Infarctus) به معنی مرگ قسمتی از نسج بدن که جریان خون به آن قطع شده باشد و در فارسی معادل سکته قلبی.

آوانتاژ (avantage) به معنی فایده و منفعت است. به معنی امتیاز نیز هست.

آوانس (avance)

اوت معادل پارسی ماه میلادی

اُوٍرت (ouvert) به معنی باز (open). به معنی باز، گشوده (در، پنجره، کتاب، و غیره)

اورژانس (urgence) به معنی فوری، اضطراری (فوریت‌های پزشکی).

اوره معادل پارسی نوعی ماده شیمیایی

آوریل معادل پارسی ماه میلادی

اوریون (oreillons) بیماری اوریون یا گوشک که از oreille که به معنی گوش است آمده است.

اولتیماتوم معادل پارسی ضرب العجل

اونیفورم معادل پارسی لباس یکدست کار یا مدرسه یا موسسه

ایده (idée) به معنی نظر، عقیده. مثلاً mon idée نظر من.

ایده آل معادل پارسی کامل

ایدئولوژی معادل پارسی خط مشی

ایزوله معادل پارسی دور افتاده و پرت

ایگرگ[۴] (I grec)

آئورت معادل پارسی بخشی از بدن



ب



باسن (bassin)

باتری معادل پارسی پیل الکتریکی

باسکول معادل پارسی ترازوی بزرگ

باسیل معادل پارسی نوعی عامل بیماری

باک معادل پارسی بخشی از اتومبیل

باکتری (bactérie)

بالانس معادل پارسی متوازن

بالکن (balcon)

بالماسکه معادل پارسی نوعی مهمانی که مهمانان با ماسک صورت خود را میپوشانند

باله معادل پارسی نوعی رقص

بالرین معادل پارسی رقصنده باله

بانداژ (bandage)

بانک معادل پارسی بانک

بر معادل پارسی بر زدن ورق پاسور

برانکارد معادل پارسی وسیله ی حمل بیمار

برس (brosse)

برلیان معادل پارسی الماس ریز

برودری معادل پارسی نوعی گلدوزی دستی

بروشور (brochure)

بریگاد معادل پارسی دسته ای در ارتش

بلف معادل پارسی چاخان

بلوار معادل پارسی خیابان بزرگ

بلوز (blouse)

بلوک معادل پارسی واحد

بلیت (billet) که در زبان فرانسه "بیه" تلفظ می‌شود

بمب معادل پارسی بمب

بنزین معادل پارسی بنزین

بن ساله (bon salé) به معنی خوش نمک

بوآ (Boa) نوعی از مار

بوتیک معادل پارسی فروشگاه

بودجه معادل پارسی سرمایه

بورژوا معادل پارسی از طبقه ی بالای جامعه

بورژوازی معادل پارسی نظام اشرافی

بورسیه معادل پارسی کمک هزینه تحصیلی

بوروکراسی (bureaucratie) که از ریشه bureau به معنی میز و دفتر کار ایجاد شده است.

بوفه (buffet)

بولتن (bulletin)

بیسکویت (biscuit) به معنی دوبار پخته شده bis به معنی دوباره و cuit به معنی پخته شده است!

بیگودی (bigoudis)

بیلان معادل پارسی ترازنامه



پ



پاپیون (papillon) به معنی پروانه

پاتلون معادل فارسی شلوار(در گویش های جنوب غربی ایران-برازجان)

پاتیناژ (patinage)

پارازیت معادل پارسی صدای مزاحم

پاراوان معادل پارسی دیوار متحرک جدا کننده

پارکینگ معادل پارسی پارکینگ

پارلمان معادل پارسی مجلس

پاس معادل پارسی پاس دادن توپ در فوتبال یا کاری به کسی دیگر واگذار گردن

پاساژ (passage)

پاسپورت معادل پارسی گذرنامه

پاستوریزه معادل پارسی ضدعفونی شده

پاکت معادل پارسی جیب یا پاکت نامه

پالت معادل پارسی تخته ترکیب رنگ در نقاشی

پالتو معادل پارسی پالتو

پانتومیم معادل پارسی نمایش بی صدا

پاندول (pendule)

پانسمان (pansement)

پاویون (pavillon)

پتو معادل پارسی پتو

پدال معادل پارسی پدال اتوموبیل

پرانتز معادل پارسی پرانتز

پرتره (Portrait) معادل پارسی نقاشی چهره

پرس معادل پارسی فشار

پرس معادل پارسی یک دست غذا برای یک نفر

پرستیژ معادل پارسی شخصیت

پرسوناژ معادل پارسی شخصیت فردی

پرو معادل پارسی امتحان لباس قبل از خرید

پروژه (projet)

پروسه (processus)

پروفسور معادل پارسی پروفسور

پریز معادل پارسی پریز برق

پز معادل پارسی پز دادن.فخر فروشی

پکینگ پودر معادل پارسی پکینگ پودر در شیرینی پزی

پلاژ معادل پارسی خانه ی کوچک کنار دریا

پلاستیک معادل پارسی پلاستیک

پلاک (plaque)

پلاکارد (placard) به معنی پوستر و نیز به معنی کابینت است plat به معنی بشقاب یا ظرف مسطح است.

پلان معادل پارسی صحنه کار یا نقشه

پلیسه معادل پارسی چروک

پلیور معادل پارسی پلیور

پماد (pommade)

پمپ معادل پارسی پمپ

پمپاژ معادل پارسی با فشار پمپ فرستادن

پنس (pinces)

پودر معادل پارسی پودر

پورتفوی (portefeuille) به معنی کیف اسناد وکیف پول است.

پوره معادل پارسی غذای نرم

پوستیژ معادل پارسی کلاه گیس

پولیکا معادل پارسی نوعی لوله ی آب

پولیپ معادل پارسی گرفتگی

پونز (punaise)

پوئن (point) به معنای امتیاز

پیپ معادل پارسی پیپ کشیدن

پیژامه (pyjama) خود در اصل از فارسی پای جامه

پیست (piste)

پیستوله معادل پارسی وسیله ای برای پاشیدن سیمان یا رنگ

پیک معادل پارسی یک جرعه یا استکان مشروب



ت

تابلو (tableau)

تاکتیک معادل پارسی شیوه ی کار

تاکسی معادل پارسی تاکسی

ترانشه معادل پارسی در حفاری باز کردن یک چاله

تریلی معادل پارسی تریلی

تلویزیون معادل پارسی تلویزیون

تلگراف معادل پارسی تلگراف

تن (ماهی) ((thon)

تنسپلاس معادل پارسی چسب زخم

توالت (toilette)

تومور (tumeur)

تئاتر معادل پارسی تئاتر

تیتر معادل پارسی عنوان

تیراژ (tirage) معادل پارسی شمارگان

تیره یا خط تیره (tiret)



چ



چین معادل پارسی کشور چین



د

دال (Dalle)

دانسینگ معادل پارسی دیسکو یا مهمانی

دپارتمان معادل پارسی دپارتمان دانشکده

دسامبر معادل پارسی ماه میلادی

دسر معادل پارسی دسر پس از غذا

دکتر معادل پارسی دکتر

دکلته معادل پارسی لباس بدون آستین و یقه

دکلره معادل پارسی بی رنگ کردن

دکوراسیون معادل پارسی چیدمان منزل یا محل کار

دفرمه معادل پارسی تغییر شکل داده

دلار معادل پارسی دلار

دلیجان (diligence) نوعی کالسکه

دموده معادل پارسی از مد افتاده

دوبلاژ معادل پارسی واحد ترجمه ی فیلم

دوبله معادل پارسی هنر ترجمه ی فیلم

دوبلور معادل پارسی هنرمند دوبلور

دوجین (fr:dozaine) معادل پارسی 12 عدد.2 تا 6 تایی

دز (dose)

دوش (douche) فعل se doucher و prendre une douche به معنای دوش گرفتن است

دون ژوان معادل پارسی مرد زن باره

دیالوگ معادل پارسی گفتگو

دیپلم (diplome)

دیسک (disque)

دیسکت (disquette)

دیکته معادل پارسی املا یا دیکته



ر

رادیاتور (radiateur)

رادیو معادل پارسی رادیو

رادیواکتیویته معادل پارسی عناصری که اشعه رادیواکتیوتولید میکنند

راندو

رب‌دشامبر (robe de chambre) به معنی لباس خانه.

رزومه معادل پارسی سابقه کار

رژ لب معادل پارسی رژ لب

رژه معادل پارسی نمایش نظامی

رژیم (régime)

رستوران

رگلاژ معادل پارسی تنظیم کردن

رفراندوم (référendum) معادل پارسی همه‌پرسی

رفله معادل پارسی بازتاب

رفوزه (refusé)

رله معادل پارسی فرستادن امواج رادیو روی خط

روبان (ruban)

رُتوش (retouche) معادل پارسی اصلاح نگاتیو عکس - پرداخت(فرهنگستان)

روسیه معادل پارسی کشور روسیه

رومانتیک معادل پارسی احساساتی

رئال معادل پارسی واقعی

رئالیسم معادل پارسی واقع گرا

ریمل معادل پارسی ریمل چشم لوازم آرایش



ژ



ژامبون (jambon) از واژه jambe به معنی ساق پا گرفته شده است.

ژاندارمری (gendarmerie)

ژانر (genre)

ژست (geste)

ژله (gelée)

ژنتیک (génétique)

ژوپ (jupe) به معنی دامن و minijupe به معنی دامن کوتاه است.

ژورنال (journal) به معنی روزنامه. jour به معنی روز است.

ژیله (gilet)



س

ساتن (satin)

سالن (salon)

سس (sauce)

سنکوپ (Syncope)

سوتین (soutien gorge)

سوژه (sujet)

سشوار (séchoir)



ش

شال

شاپو (chapeau)

شارژ

شارلاتان (charlatan)

شاسی (châssis)

شانس (chance)

شانتاژ (chantage) ریشه آن فعل chanter به معنی آواز خواندن است

شامپانزه

شامپو

شما (Schéma) به معنی نمودار

شوالیه (chevalier) به معنی اسب سوار و Cheval به معنی اسب است

شوک

شوسه (chaussée) به معنی جاده و سواره رو است و chaussure به معنی کفش است.

شوفاژ (chauffage)

شوفر (Chauffeur)

شومینه (cheminée)

شیک



ط



طلق (talc)واژهٔ فارسی است

طلل



ف



فابریک (fabrique) به معنی کارخانه و در فارسی معادل اصل (original).

فلش (flèche)

فَراز (Phrase) عبارت, جمله[۵](مثال: فرازهایی از سخنان ... )

فُرم (Forme) ‏۱- دیس, شکل, صورت ۲- برگه (برگه‌ای دربردارندهٔ پرسشها یا جاهای خالی برای دریافت اطلاعات از فرد درخواست کننده, شرکت کننده و مانند آن)[۶]

فُرمول (formule) ‏۱- به معنای شکل(فُرم) کوچک شدهٔ چیزی مورد استفاده در ریاضی, شیمی و فیزیک ۲- قاعده و روش انجام (مثال: فرمولش اینه که اول یا الله میگی بعد سرتو میندازی پایین ...) [۷]

فویل (feuille) به معنی ورقه یا برگه.

فُکُل (faux col) یقه کاذب.

فلاسک در فارسی هم با این اسم باقی مانده است



ک



کاپوت (capot)

کادر (cadre) به معنی قاب و همچنین به معنی تیم اجرایی (مثل کادر پزشکی)

کارتابل (cartable) به معنی کیف مدرسه

کاسکت (Casquette)

کافه (café)

کافه گلاسه (café glacé)

کامیون (camion)

کامیونت (camionnette)

کاناپه (canapé)

کاندید یا کاندیدا ( Candidat)

کائوچو (caoutchouc)

کتلت (côtelette) از واژه côte به معنی دنده بوجود آمده است.

کراوات (cravate)

کرست (corset)

کریدور (corridor) به معنای سالن است

کلکسیون (collection)

کلیه (Collier) به معنی گردن‌بند و cou به معنی گردن است.

کمدی (comédie)

کنسانتره (concentré)

کنسرو (conserve)

کنسرواتور (conservateur) به معنی نگهبان و محافظ است

کنکور (concours)

کودتا (Coup d'État)

کوران (courant) به معنی جریان بیشتر برای جریان هوا به کار می‌رود.

کورس (course)

کوسن (coussin) به معنی نازبالش

کنگره



گ

گاراژ (garage) از فعل garer به معنی نگهداشتن یا پارک کردن گرفته شده است

گارسون (garçon) گارسون در فرانسوی به معنای پسر است.

گیشه (guichet)

گیومه (Guillemot)



ل

لژ (loge)

لوستر (lustre)

لیسانس (licence)

لیتر (fr:litre)



م

مامان

مانتو (manteau)

مانکن (mannequin)

مایو (maillot)

مبل (meuble)

مرسی (merci)

مزون (maison) به معنی خانه است

مغازه (magasin) ترکی شده فرانسه‌ای Magazin، از عربی مخزن.

موزه (musée)

موکت (moquette)

میزانسن (mise en scene)

میلیارد (milliard)

مکانیسم (fr:mecanism)



ن

نایلون (nylon)

نمره (Numero)



و

واژن (vagin) به معنی آلت تناسلی زن، فرج زن.

وانیل (vanille)

ویتامین (vitamine)

ویتامین (vitamine)

ویترین (vitrine)

ویراژ (virage)

ویروس (virus)

ویزیت (visite) ‏[۸]

ویزیتور (visiteur) ‏[۹]

ویلا (villa)

وگانیسم (Véganisme) گیاه‌خواری

وگان (Végan) گیاه‌خوار

ویرگول (virgule)



ه

هاشور (Hachure)

هال (Hall)

هتل (Hotel)

هلی کوپتر (Helicoptere)



ماه‌های میلادی:



ماه‌های میلادی با تلفظ‌های فرانسوی در زبان فارسی مصطلح هستند :

ژانویه (Janvier)

فوریه (Février)

مارس (Mars)

آوریل (Avril)

مه (Mai)

ژوئن (Juin)

ژوئیه (Juillet)

اوت (Août)

سپتامبر (Septembre)

اکتبر (Octobre)

نوامبر (Novembre)

دسامبر (Décembre)

دوجین (douzaine) به معنی دوازده تا و douze به معنی دوازده است.

======================

بن مایه ها :

1-در ایرانیکا. بازبینی‌شده در ۷ اردیبهشت ۱۳۹۴.

2-«فرهنگ لغت عمید - درآیهٔ استپ». بازبینی‌شده در ۳۰ آذر ۱۳۹۴.

3- «فرهنگ لغت عمید - درآیهٔ استپ». بازبینی‌شده در ۳۰ آذر ۱۳۹۴.

4- «فرهنگ معین - درآیهٔ ایگرگ». بازبینی‌شده در ۴ شهریور ۱۳۹۴.

5-«فرهنگ لغت عمید - درآیهٔ فراز». بازبینی‌شده در ۲۸ مرداد ۱۳۹۴.

6- «فرهنگ لغت عمید - درآیهٔ فرم». بازبینی‌شده در ۴ اسفند ۱۳۹۳.

7- «فرهنگ لغت عمید - درآیه فرمول». بازبینی‌شده در ۴ اسفند ۱۳۹۳.

8- «فرهنگ لغت عمید - درآیهٔ ویزیت». بازبینی‌شده در ۳۰ آذر ۱۳۹۴.

9-«فرهنگ لغت عمید - درآیهٔ ویزیتور». بازبینی‌شده در ۳۰ آذر ۱۳۹۴.



منبع : از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

کاربرانی که این نوشته را خواندند
این نوشته را 593 نفر 1001 بار خواندند
ستاره اسفندیاری (15 /02/ 1395)   | محمد جوکار (17 /02/ 1395)   | علیرضا خسروی (18 /02/ 1395)   |

تنها اعضا میتوانند نظر بدهند.

ورود به بخش اعضا