آخرین نوشته ها

معرفی کنید

    لینک به آخرین اشعار :
  • لینک به دفاتر شعر:
  • لینک به پروفایل :

سفر

ارسال شده در تاریخ : 12 مهر 1398 | شماره ثبت : H948090

تو را با باد می بینم!
گهی با ابرهایِ فصلِ بی تابی!
و یا با قاصدک های مهاجر!
چه رازی با تو دارند
این پیامبر های خاموشِ مسافر...؟

مِنالم کوله باری پر ز تنهاییست
و همراهم، چراغی چشمِ بیداریست.

سفر باید کنم آغاز
و هَم، رَه توشه ای باید بسازم باز
در این شب کَش نفس آغشته بر قیر است
در این رَه کَش سراسر بند و زنجیر است...!

نمیدانم
چه میخوانی به جانِ قاصدک
-هر دَم-
که میگردد به گِردِ خلوتِ سردم
و میخندد به نرمی با نوایِ غصّه و دردم...!

چه میخوانی بگوشِ باد
که می پیچد به رُخبامِ خرابِ خانه ام گاهی
و می لرزانَد آویزِ چراغم را ز هر راهی...!

چه میخوانی بگوش مِه
که می ریزد به جانِ کوله بارم آه
و می گیرد به بازی روشنایِ شعله ام را گاه...!

نمیدانم...!
سفر باید کنم آغاز
کنم هر رهگذر را آگه از این راز.

من از شوقِ شنیدن
در غریبِ قلّه ای هر بار
گرفتم دامنِ ابرِ سپیدی را
و یا در دامنِ نا آشنا دشتی
-به مویِ باد-
گِرِه از لابه بربستم!
من از شوقِ شنیدن -گاه-در هر گوشه ی دنجی
حریرِ نازکِ یک قاصدک گل را
دخیلِ خاطری بستم.

سفر باید کنم آغاز...


منال= دارایی
رُخبام= پیش آمدگی یا لبه ی دور بام

شاعر از شما تقاضای نقد دارد

تعداد آرا : 1 | مجموع امتیاز : 5 از 5
ارسال ایمیل
کاربرانی که این شعر را خواندند
این شعر را 39 نفر 66 بار خواندند
ابوالحسن انصاری (الف. رها) (15 /07/ 1398)   |

رای برای این شعر
تعداد آرا :1


نظر 1

تنها اعضا میتوانند نظر بدهند.

ورود به بخش اعضا

کانون ادبی ققنوس
کانون ادبی ققنوس