آخرین نوشته ها

معرفی کنید

    لینک به آخرین اشعار :
  • لینک به دفاتر شعر:
  • لینک به پروفایل :

نمازگزار و مجنون

روزی مردی درگوشه ای ایستاده بود و نماز میخواند مجنون در حال و احوال لیلی بود که از روی سجاده ی آن مرد نماز
گزارعبور کرد ناگهان مرد نماز گزار نمازش را قطع کرد و به دنبال مجنون افتاد و یقه ی پیراهن مجنون را گرفت
گفت : ای مردک نمی بینی من با عشق خود خلوت کردم که خلوتم را بهم میزنی مجنون خنده ای کرد و به مرد نماز
گزار
گفت : عشق تو کیست مرد نمازگزار فورأ جواب داد عشق من خدا است مجنون با صدای بلند خندید و گفت : من که
عاشق بنده ی خدا هستم تورا به این بزرگی در حال نماز ندیدم تو چطور میگویی که عاشق خدا هستی من به دنبال من
افتادی.



طنزتلخی است این روایت نمازگزار و مجنون که بسیار پیام دارد امیدوارم مورد رضایتتان قرار بگیرد.




رسول مهربان

کاربرانی که این نوشته را خواندند
این نوشته را 57 نفر 80 بار خواندند

تنها اعضا میتوانند نظر بدهند.

ورود به بخش اعضا

کانون ادبی ققنوس
کانون ادبی ققنوس