با اینکه............

ارسال شده در تاریخ : 06 فروردین 1398 | شماره ثبت : H947609

ابتدا :
گاهی چنان هستی که انگار همیشه می مانی
گاهی چنان میری که انگار هرگز نمی آیی

گاهی آنقدر صمیمی که اشتباه می شوی با قلبم
و گاه آنقدر غریبه که جایگزین می شوی با عقلم

گاهی آنقدر داغ که محکومم به تب کردن
گاهی آنچنان سرد،که منجمد شوم ز یخ کردن

گاهی مثال رهگذری که زود می رنجی
گاهی بسان همنشینی که زود می خندی
.........................................................................
مطلع آغاز:(پیش درآمد شعر اصلی)
........................................................................
گاهی که می گویی........گاهی که می آیی......گاهی سوار بغض.......گاهی که میخندی.......گاهی که مرقصی ......گاهی نمی آیی....گاهی میان خود هی هرز می چرخی....گاهی مثال زهر .....گاهی چه شرینی
....................................
هر گونه باشی تو،،هر جا برقصی ....یا
با دیگری باشی ،هر دم بخندی.........یا

با من نباشی و حاشا کنی عشقت
من را هزاران بار رسوا کنی تو ..........یا

حرف دل خود را هرگز نگویی.......یا
با آن نگاه گرم ،من را نجویی........یا

تنها گذاری باز ،قلب مرا اینجا
مثل همان دیروز ،زندانی و تنها.....

یا اینکه از ریشه انکار گردانی....
هم من و هم عشقم ....هم درد پنهانی
..................
هر جور میخواهی ،،تا کن عزیز من
باکی ندارم از ،شلاق و زخم تن

تو سوی خوشبختی،سوی اقاقی ها
من در خیال تو ،،با مرگ ماهی ها

تو ،اوج قله یا آن سوی پیروزی
من در اتاقم باز ،،در راه دیروزی

تو آسمانی باش ،،زیباتر از امروز
من دل خوشم از این ،،تصویر هستی سوز

دیر آمدی ای دوست،،ای نازنین اَبرو
دیر آمدی ای عشق،،ای ماه رنگین رو

شرمنده گشتم از ،،کم بودنم بانو
رویم سیه باشد ،،افتاده بر زانو

والله دزدیدند،لبخند و قلبم را
والله پوشیدند،کفش خیالم را

سرقت شد آن عزمی،،تعمیرِ دل میکرد
پوسیده آن بزمی،زخمم به گِل میکرد

آتش گرفته آن میخانه خاموش
رفت از کنار من،،دلدار بازیگوش

آن دیگری آمد جوری خروشان بود
عشق از هزاران کوه ،،واضح نمایان بود

من بودم و یک زخم،،با پیکری صد چاک
نیمی ز قلبم عشق ،،نیم دگر خاشاک

گفتم که نیمش را ،،بردند و خالی شد
گفتا دگر نیمش ناز خیالی شد
............................
جوری زمینم زد،،تا آسمان لرزید
جوری شکستم که،،فریاد می بارید

نیم دگر از این ،،قلب هزاران چاک
دزدیده شد آن هم بی خار و بی خاشاک

اکنون به جای قلب،،کوهی ز بیداد است
یک نیمه آن هم،،متروک و آزاد است

از آن زمان گردید ،،عاشق شدن ممنوع
چشمک زدن شد جرم ،،در حق یک همنوع

قانون من تنها،،شد سیر تنهایی
افسانه شد عشق و چشم تماشایی

گاهی یکی آمد ، کوبید بر این دل
نشنید پاسخ و رفت از ره باطل

افتاده بودم من ،،مثل جسد بی جان
حالم بهم میخورد ،،از عشق بی وجدان

خوردم قسم صدبار ،،با این دل بیمار
دیگر نمی باید ،،این فاجعه تکرار
..................... ........
تا آمدی یک روز ،،بی اعتنا و سخت
جوشید خاک این،،قلب من بدبخت

دشنام میدادم،،این خیره سَر دل را
این نطفه شیطان،،این بخت مهمل را

می رفتی و آرام،می دیدمت از دور
می آمدی با ناز ،،با عشوه ای مغرور

تو بودی و رقصِ گیسوی لرزانت
من بودم و چشمی ،،گریان ز هجرانت

با ناز میرفتی ،،از جنس نیلوفر
می آمدم از دور ،،تا کوچه آخر

می راندم از خود هی ،،یاد خیالت را
اندیشه مست و گرمِ سَیالت را

سوگند می خوردم ،از تو بپوشانم
احساس اندوه و درد ندامت را

گفتم به این قلبِ ،،مملو از کینه
احمق نشو دیگر،،بس کن لجاجت را

می گفتم اما باز،،قلبم تکان می خورد
هر بار می دیدم،،نور جمالت را

می دانم از من ،،تو،،،فرسنگ ها دوری
می بینم آغوش گرم و محالت را

لکن نمی دانم،،یک حسّ مبهم را
یک بغض بیگانه، در این شرارت را

هر دفعه می بینم آن صورت معصوم
مسرور می گردد این زخمی مغموم

تو می روی امّا ،،من خشک می مانم
یک ساعت نوری ،،مبهوت و حیرانم

دیر آمدی ...امّا...زود عاشقتتتتتتتتت گشتم
از عمق نابودی.....دیوانه اتتتتتتتتتت گشتم



باز عاشقی و سوز...باز آبرو ریزی
چشمی همیشه خیس ،،اشکی که می بوسی

بازم شکست من،،،در جنگ دل دادن
بازم غروب یک ،،رویا و وا دادن

بازم تماشای ،،خم گشتن و ناله
تکرار خونین،،مرگ گل ژاله

با اینکه می دانم ،،بازم پشیمانی
نیمه شب و هق هق،،جادوی ویرانی

با اینکه می دانم،این راهِ بیراهه
می بینم از امروز،،فردا پر از آهه

با اینکه هر دفعه ،،در این ره جانسوز
مغلوب گردیدم از عاشق پیروز

با اینکه از چشمه ،،سهمم لب آن شد
از تشنگی روحم ،،در چشمه پنهان شد

با اینکه می دانم ،،نااااابود می گردم
با اینکه می بینم ،،خاموش و دل سردم

با اینکه در من نیست،،تاب غمی دیگر
بیهوده می کاوم یک فرصت دیگر

چون روز می بینم ،،از پا فتادم باز
له میکنی روحم ،،با خنده و با ناز



تقدیم به کسانی که آرامش آزارشان میدهد و پویایی را حتی به قیمت درد میپذیرند...........علی احمدی.......حادثه

شاعر نمی خواهد که این شعر را نقد کنید.

تعداد آرا : 0 | مجموع امتیاز : 0 از 5
ارسال ایمیل
کاربرانی که این شعر را خواندند
این شعر را 14 نفر 16 بار خواندند
ویکتوریا اسفندیاری (21 /01/ 1398)   |

رای برای این شعر
تعداد آرا :1


ورود به بخش اعضا