سعید اعظامی

گفتم من از عشق پنهانش چه گویم ز جهان گفتا من آن زمان به ظهورش می اندیشم گفتم آن غایب اندیشه زنظرها نگران است گفتش من آن فاضل ،فکر جهانش می کنیم سعیداعظامی...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« دربار حق » من آن آزرده دل هستم،که نتوان از تو باشم دور به درگاه تو می نالم ،همین باشد مرا منظور سلیمان گر چه سلطانس ،ندارد از کرامت دور چو باران ملخ آید به دربار...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« اسرار بزرگ » پرتو بحر زمین ، آن همه بر دست من است آشکار است ونهان،هستی اش از هست من است دایره دور زمین ، را کس دیگر نـکشید نقش این دایره ، نقاشی...

ادامه شعر
پژمان خلیلی

باشد اشارتی ! که در این قومُ و مردمان از مُردگان بِرهانی و ُ آدمم کنی

ادامه شعر
پژمان خلیلی

این سیطره ای فِنا مرا زار بساخت یا صانع کوزه نارو دَم فاش بساخت در وسعت چون ساخته اش مرگ تنید در تار تنیده اش بسی راز بساخت ...

ادامه شعر
بردیا امین افشار

دوختم چشم را برآسمان شاید که بیابم از تو ردی چون همیشه ، بود خالی جایت از عمق وجود ، کشیدم آه سردی نشسته بود بر رخساره ام غبار می کشیدم نفس اما سخت کی تو میگشتی خدای من ؟ کی بلند می شدی از ر...

ادامه شعر
علی میرزایی

امید شفا نیست تا در دل ما درد فراوان و دوا نیست با درد بسازیم که امید شفا نیست هر روز بلا پشت بلایی دگر آید دردا که دگر دفع بلا کار دعا نیست دنیا شده نا امن و جوامع شده فاسد در چشم حریصان اثر از...

ادامه شعر
پژمان خلیلی

نیم تو نیم درخت عطش نیم من نیم هواو هوس عاقبت کیست چُنین است شرح! شرح فراغ است،که یا غیر درد سوز چه سازی است ،که نی باز گفت گفت و شِنودار نمودو بِمُرد حال چه کس بود چُنین فاش شد شاد نبوده است ...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« ملک خدا » ای آنکه تو در ملک خدا ، بی خبر هستی اندر خبر آمد ، که تو دیوانه و مستی هر چیز که داری، همه را بر تو خدا داد شاید که در این مُلک خدا ، خود ن...

ادامه شعر
علی میرزایی

طوفان هستی پا به جایی می برد ما را در این ره سر به جایی عقل آخر بین به جایی عشق افسون گر به جایی چون حبابی روی موجم تا در این طوفان هستی ساحلم جایی برد امواج هم خود سر به جایی چون غباری در بیابا...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« کوه گناه » ای بشر بی هنـر و پُـر گناه خالق خود ، را تو نداری گواه در بـرِ خلاق جهان آفرین شرم نـداری ، بـنمایی گناه مالک مُلک است ...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« نقش نگار » دَم زِ نگار3 می زنی ، پیکر آن نگار کو یار مرا خبر دهی ، صورت جسم یار کو یار به من نشان دهی، صورت جسم آن کجاس نقش نگار یار هست ،...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« آب بقاء » جان من گر نظرت هست ، سخن بـشنیدن چشمِ دل باز نما ، بهـر حقیقت دیدن دانه سبزی که بـبینی ، زِ خداوند بزرگ وز4 همان دانه ، تحمل ...

ادامه شعر
پژمان خلیلی

دستها می شکنند تو دستی برای به دست آوردن نخواهی داشت سیاهی ست، اِحآطه ای هر چیزی که نیستی را، به چیستی هَستی می کَشآند؟ بَدلها تو را محتاط می کنند تو، بَدلها را اِحآطه می کنی، کُنشی مَعقول، کهِ ع...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« فطرت نیک » آدم اگر از فطرت دیوی، به در اُفتد با فطـرت آدم ، بتوانـد بشـر افتد آدم که به دنیاس ، چه راهی بـتوان رفت تا راه که رفته ، به بشـ...

ادامه شعر
دادا بیلوردی

مرا به خانه بخوان! و بـا صدای خـود ترانـه بخوان دلم گـــرفتـه از ایـن روزگــــارِ تنـهـایــی چو دیدی اشک من روانه، بخوان! از این زمانه بخوان * اگــر ز دل نگری به سوگِ من نشسته د...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« دلیل راه » از ما کسی نگفت به تو آیا دلیل راه آیم به همره تو و وامانده ام به راه بر نام رهنمایی تو آمدم به راه در نیمه راه ، گر بگذاریم...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« خط فرمان » ما که سر در خط فرمان تو داریم ، همان وادی حیرتمان بیشترس ، از دیگران ما که بر خاک درت جبهه بسودیم1 ، چرا تیر عشق تو همان جبهه ی2 ما کرد نشان ...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« خدای مهربان » به نام خداوند بخشنده ی مهربان که آن آفرید، آدم از جسم و جان خدایی که آگاهس از قلب ما چه می توان نمائیم از آن نهان درِ حکمتش ...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« نطق پدر » نطق1 هر بی خردی را نتوان پی بـبریم ما که از نطق خدایی، به جهان جلوه گریم هر که بر یاد خدا بوده ، همین نطق شنید ما بر این راه و روش آمده و ...

ادامه شعر
ورود به بخش اعضا