تولد اعضا
ایمان کاظمی (متخلص به ایمان)

می زند آرام جان لبخندها می تند بر بند جانم بندها . می درخشد همچون مه در آستین یا چو یوسف اسوه ی فرزندها . ای فروغ آتشین شعر من تا به کی بازیچه ی ترفندها . آتشی با یک نظر افروختی می زنی هردم ...

ادامه شعر
محمد علی رضا پور

شعری اجتماعی در قالب نوین سروش، تقدیم به دولتمردان سنگین وزن ساکن شمال پایتخت درد دندان، فتاده در جانم/ یک به یک، خُرد گشته دندانم/ بیمه نه؛ پول نه؛ چه حیران ام!/ نه وزیرم؛ نه از عزیزان ام/ خاک ب...

ادامه شعر
سیده مریم جعفری

به حال دشمن دیرین یمن نمی گرید مرا تو را به زمینی کفن نمی گرید تو را به شعله ی عاشق که عشق شد مصباح غزل به حال کفن نه تو ، من نمی گرید برای نو شدن عاشقانه مصبوح است که شعر عاشق شیدا ز زن نمی گرید...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« رأی نکو » فیض خدا ، به بنده ی خود دائماً نکوست الطاف حق،به بنده ی مجرم عجب نکوست آنان که دیده اند ، یکش را زِ صد هزار بـنوشته انـد لطف ...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« دست دل » این دل همیشه پیروی از آرزو کند در راه آرزوی خویش جستجو کند این دل هزار مرتبه ام در خطر بِـبُرد کی شد که بهر من سر کاری نکو کند این دل ...

ادامه شعر
علی میرزایی

دقیقه ی نود نجوای برگ های خزان دیده با نسیم با گوشم آشناست که عمری خزانیم گشتم جدا ز شاخه در آغاز غنچگی خیری ندیده ام ز بهار جوانیم بودم چمن برای جوانان کشورم سهمی نه از چمن نه ز جام جهانیم دام...

ادامه شعر
شکیبا  درخشانی متخلص به روح الغزل

با تو شعرم را به دلها من گوارا می کنم هر شب از ابیات خود رویت تماشا می کنم من ترا هرگز ندارم در برم اما هنوز در غزلهایم ترا دارم هویدا می کنم لمس لبهایت نکردم تا چشم طعمش به دل در غزلهای...

ادامه شعر
سلیمان حسنی

کاشــکی‌بود یکی‌دردِ مرا می‌فهمید حالِ ناجــورِ دلِ سردِ مرا می‌فهمید پشتِ‌این‌رنگ‌ولعابی‌که‌هویداگشته معنــــیِ رنگِ رخِ زردِ مــــرا می‌فهمید خنده‌یِ‌ظاهری‌ام‌از سَرِ ناچاری بود یک نفر ک...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« صحبت نیکان » جان من قصه ی نوح(ع) از اثر قهر خدا است قهر حق را طلبی ، عمر تو بر آن باد است هیچ گه قصه ی طوفان نـرود از یادش هر که را آرزوی...

ادامه شعر
علی میرزایی

از دست رفته عشق تو را نیاز به عمری دوباره است از دست رفته منتظر یک اشاره است عمری نمانده و دل من خوش به عشق توست پایان کار را چه نیاز ،استخاره است در کهکشان سینه ام ای اختر سهیل یک لحظه دیدن تو...

ادامه شعر
محمد علی رضا پور

بسم الله الرحمن الرحیم نخستین شعر عروضی فارسی- انگلیسی، سروده شده در آذر ماه 1377، سراینده: محمدعلی رضاپور(مهدی) سلام و احترام، جشن تولد بیست سالگی نخستین عروضی سرایی رسمی به زبان انگلیسی در چا...

ادامه شعر
مریم ناظمی

(قفل دهن لق) ببند دست پراز زخم نیمه جانم را بزن به جام پراز غصه استکانم را بیا به جرم گناهی که مرتکب نشدم ببُر دوباره بُبر سرخی زبانم را صدای بغض سکوتم دلیل خوبی نیست هزار قفل دهن لق بزن...

ادامه شعر
علیرضا آرین مهر

لحظه لحظه با تو بودن را تجسّم می کنم شعـرِ پنهـانی ســرودن را تجسّـم می کنم . ساحلِ شیـریـنِ لبهـایت چنـان دور و ولـی کم کم از قندش مکیدن را تجسّم می کنم . گم شـود دل در میـانِ بـاغ هـای سینه ات...

ادامه شعر
مریم ناظمی

سار روی شانه های راش تنها مانده است سایه ی یک زن کنار پنجره جا مانده است فصل فصلِ کوچ عاشق پیشه های بی وفاست کوچه در ناباوری محو تماشا مانده است غربت از دیواره ی پرچین ها بالا زده باغ در کا...

ادامه شعر
محمد علی رضا پور

اشعاری در قالب جدید سروش در انتقاد از شعرسپید دانستنِ قطعات ادبی آن زمان، شاعری، ابهت داشت/ شعر، نزد عموم، حرمت داشت/ هر سیاه و سپید، شعر نبود.// شاملو گفت: نثر من شعر است/ چند تن هم زدند...

ادامه شعر
مرتضی برخورداری

به خودم مربوط است عاشقی در تب و تابم به خودم مربوط است نقش افتاده برآبم به خودم مربوط است اینکه با رفتن تو سوخت همه هستی من روز و شب مستِ عذابم به خودم مربوط است سرکش های مرا دیدی و از شهر ...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« حیله و تزویر » این حیله و تزویر زِ کی در بشر آمد آیا به کجا بود ، در این رهگذر آمد این حیله و تزویر گر از آدمیان نیست از کیست که بر ط...

ادامه شعر
آرمان  ضیائی فر

یک شهرِ پر از خاطره ام، خاطره بسیار دنیای پر از خاطره از پنجـره بسیار یک فصل به دلتنگی پاییز ندیدم این خانه خراب است ولی منظره بسیار... همراه کسی نیستم و دلهره سخت است همراه کسـی نیستم و دلهر...

ادامه شعر
سیده مریم جعفری

غمی نشسته به عشقم حذر حذر ای یار درون به دیده بگفتم نظر نظر ای یار خیال چشم ترت گوی که صد هزار آورد که از هزاره ی دردی شدم گذر ای یار تو و شبان به نگاهی ز مجمر محبوب شبانه از تب دل گوی ره سحر...

ادامه شعر
علی اصغر رضایی مقدم

به رسم بندگی ها،جور سلطان را تحمل کن برای لقمه نانی،سیلی خان را تحمل کن در این دریای طوفانی،که از ساحل گریزان است فغان و نعره و سیلی طوفان را تحمل کن میان کوره راهی،تا کجا عزم سفر داری؟ زبان تازی...

ادامه شعر
ورود به بخش اعضا