تولد اعضا
حسن  مصطفایی دهنوی

« فتوح روح » ساقی بیا و این قدحم3، پُـر گلاب کن دور زمان درنگ نـدارد ، شتاب کن پابست مِـی زِ ساقیم ، امروزه مـی بیار زآن مـِی دوباره هستی...

ادامه شعر
علی میرزایی

هرچند خاموشم هر چند خاموشم ز رخسارم چنین پیداست دردی به دل دارم نهان اندازه ی دنیاست اردیبهشت آمد هزاران گل به دامانش یاس سفیدم چون نگینی بین این گل هاست فصل بهار دیگران را گل فراوان است از حسرت...

ادامه شعر
ایمان اسماعیلی

به دلم نیست قراری خبر داری نه؟ مردم از بی کس وکاری خبر داری نه؟ دل شب بین غزل ها تو را میجویم می نویسم که نگاری خبر داری نه؟ آتش آورده ای و آب نمی اندازی سوختم رحم نداری خبر داری نه؟ دم به...

ادامه شعر
سارا عبداللهی فر

تویی ضامن عشق رویایی ام   که دلبسته ی عطر زهرایی ام من آن زائرِ اَبرِ بارانی ات تویی علت چشم دریایی ام ندارم گر از  شعیه گی بهره ای نشانم همان شورِ شیدایی ام وگر مست شعر و غزل ها شدم تویی...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« والی4 ولایت » ای عندلیب گلشن باغ جنان بیا باغ جهان ما رَوَد اندر خزان بیا ای حجت خدای زمین و زمان بیا با صولت علی (ع )، ...

ادامه شعر
رسول  مهربان

نیمه ی شعبان شد و لطف کریمان بیشتر دوست میداریم تورا آقا (عج) از جان بیشتر آن زمان را که تو صاحب باشی ارزشش والاست از وقت عزیزان بیشتر چشم در راهِ تو هستیم بیا مولا (عج) جان قسم اَت داده ایم از...

ادامه شعر
علی معصومی

آویزه به تاک تا که آغشته بخاک تو کنم چشمم را سر هر جاده مغاک تو کنم چشمم را ای فدای تو اگر مهلت دیداری هست پیش پای تو هلاک تو کنم چشمم را خون دل را زپس دیده برون اندازم لایق چهره ی پاک تو کنم چ...

ادامه شعر
محسن  بیاتیان

تو یکروز از غروب جاده های سرد می آیی پس از پاییزهای پر هراس زرد می آیی صدایت کوچه را مثل بهار آکنده می سازد تو وقتی پنجره -دستش- شکوفه کرد، می آیی تو در فصل نجیب مهربانی مثل دریا تا تقلای د...

ادامه شعر
علی معصومی

رنگین کمان شهر پیچیده عطر آمدن ات در میان شهر شوقی دگر گرفته بخود آسمان شهر مردم دوباره نام تو را جار می زنند ای نازنین همای بلند آشیان شهر گلبانگ خوب آمدنت را شنیده ایم در لابه لای زمزمه های نه...

ادامه شعر
محمدرسول حسنیار

به هوای طـــرب و چنگ ببــــــاریدم من به وصال گل خوش رنگ ببـــــــاریدم من به تمنای حضور شمع رخــــــــــسارصنم که به رقص و نی آهنگ ببـــــــاریدم من هر چه آیینه مکدر شود ازجور زمــــــان بارها ص...

ادامه شعر
علی معصومی

بگیری سراغ ما با هر بهانه تازه کنی سوز داغ ما ای سرو قامت ات غزل اشتیاق ما آیا شود که صبح سحر با خود آورد عطری ز بوی زلف تو در کوچه باغ ما بیرون شود ز پرده رخ آسمانی ات آتش زند وصال تو در طمطراق...

ادامه شعر
محمد جوکار

کاش پاییزترین فاصله پایان یابد درد این شاعر بی حوصله پایان یابد چشمت آرام کند خستگی قلبم را باز با خنده ات این غائله پایان یابد بوسه باران کنم آن چشم پر آشوبت را سلطه ی بغض در این سلسله پایا...

ادامه شعر
یاسر رشیدپور

خاطرات خوبمان را می گذاری می روی روی پیمانت چرا پا می گذاری می روی؟ خانه ای ابری بَنا کردی ، مرا یک گوشه با آسمانی ابر ، تنها می گذاری می روی سهم من در قلب تو یک ارتباطِ ساده بود زیر...

ادامه شعر
علی معصومی

لالایی رود دل دیوانه همان به که کباب ا‌‌‌َش بکنند سر شوریده نیکوتر که بخوابش بکنند خانه ای را که به ویرانه شباهت دارد بهترین شیوه همانست که خرابش بکنند فتنه ی نرگس شهلای شب خاطره را قسمت آن بوده...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« مکان ابدی » فطرت دیو در این مرحله ، از بی خِردی است فطرت آدمی از فطرت دیو است ، بری است آدم از مرحله اول به ره دیو رَوَد فطرتش گر نـشنا...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« راه دنیا » ای برادر ، فکر من بر تو یقیناً یاری است فکر من از بهر خود وَز بهر تو غم خواری است کار ما بی دانشـی نَبْود ، برادر یاد کن گر تو را با دا...

ادامه شعر
ندا عبد حق

کنون یادم ترا در جان گرفته، به یادت چشم من باران گرفته. همه آشفتگی های خیالم، میان شعر من سامان گرفته. مکن تو سرزنش شیداییم را، به دریا بودم و ، تــــــــــــــــوفان گرفته. اگر دل شد به...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« قبای کوته » قبای کوته ما نزد حق ، چه کوتاه است ریاستی زِ ما نزد آن ، پَـر کاه است هر آنچه ما نـشناسیم و خود نـمی دانیم مُدللس بر آن ، بر ...

ادامه شعر
ابراهیم کشاورزپور

بر باد داده عشق تو خاکسترم را حقا که بر هم دوختی روز و شبم را من آن عقاب زخمی ام تو آن طبیبی باید کمی بهتر کنی بال و پرم را روشن تر از روزست با من سردِ سردی این سردیت بدتر کند حال بدم را گ...

ادامه شعر
سارا عبداللهی فر

همه دل بستنم بود اشتباهی ندارم حال و روز روبراهی چو بوده از گذشت روزگاران نصیبم خواب غفلت یا تباهی امان از دوستان کفر مسلک که اندازد مرا در قعر چاهی و رنگِ دردهای من سیاه است شبیه دره ها...

ادامه شعر
ورود به بخش اعضا