تولد اعضا
طارق خراسانی

گم کرده بودم راه خاکی، آسمانم را احساس خوب عاشقی، دل، خاصه جانم را پس داده بودم پیش طوفان امتحانم را وقتی که طوفان برد با خود بادبانم را افراشتم از نو درفش کاویانم را دیدم شبی دستی به شام...

ادامه شعر
ایمان کاظمی (متخلص به ایمان)

خواب از رخ گل شست و خمار از سر یاران صبح است و غزل می دهدم حضرت باران لبریز ، لب حوض چنان صبر نگاران شاد است چمن در نفس صبح بهاران از خواب خوشت ای غزل سوخته برخیز نقشی است در آغوش هوا ابر م...

ادامه شعر
طارق خراسانی

آنان که رو به محضر استاد می روند شیرین زبان به دیدن فرهاد می روند آن اهل باد ، در پی هر باد می روند آنان که هر کجا گذر افتاد ، مى روند پشت هزار گردنه از یاد مى روند آنان که سخت تشنه ی دیدار ...

ادامه شعر
طارق خراسانی

زنا آورده قومی از یهودی های نصرانی جهنم شد حجاز آخر از این اقوام شیطانی به درد آورده قلبِ هر مسلمان را به آسانی چه رقصی میکند شمشیرشان در اوج حیرانی میان مجلسِ بزم و میان شور حیوانی تحجر را...

ادامه شعر
مهدی صادقی مود

سبزه ها روی کوزه پژمرده ماهیِ توی تنگ هم مُرده همسرم سیبِ سرخ را خورده اتفاقی که سالِ پیش افتاد ... بغض کردم درون چاهِ خودم کاهدان من است و کاه خودم اختلاف من و کلاهِ خودم - و قضاوت که دستِ ...

ادامه شعر
طارق خراسانی

به رخ دیدم کشیدی روز وشب قوم و سپاهت را منِ دیوانه غم خوردم که دیدم ناله، آهت را چه شد گم کرده ای مغرور تو شام و پگاهت را؟ زیاد از حد کشیدم منّت و ناز نگاهت را که مغرورانه هی تکرار کردی اشتباهت...

ادامه شعر
طارق خراسانی

طوفان غم می کوبدم چون کوبه بر در نامردم از چنگش گریزم تا به آخر پیکارِ شیرینی ست، با اللهُ اکبر پا می گذارم در نبردی نا برابر زیرِ هجومِ باده های غول پیکر باید تهمتن بود تنها در کشاکش عاری د...

ادامه شعر
طارق خراسانی

گرچه غافل، در پیِ انکارِ توست قلب من بر گردشِ پرگار توست همچو منصوران، سرم بر دار توست تا دل مسکین من در کار توست آرزوی جان من دیدار توست عاشقی گفتی کنم، کردم، بیا گفته بودی جان، نهادم پیش...

ادامه شعر
طارق خراسانی

مخمس با تضمین از غزل زیبای حضرت حافظ 1 آویخته چشمم را، بر دَر که تو بگشایی خود زلفِ پریشـان را، ای عشق بیارایی صد لشگر غم هریک، دارند چه غوغایی! ای پادشه خوبان، داد از غم تنهائی دل بی تو به...

ادامه شعر
طارق خراسانی

وه به چشمت شررِ بی شُمَری می بینم گوهری را ، که به کارِ گُهری می بینم تا رود شب، هنرِ باهنری می بینم آخرِ چشمِ سیاهت، سحری می بینم امشب از جانب بالا نظری می بینم عشق رمزی ست به هنگامه ی شب، ...

ادامه شعر
مهدی صادقی مود

عصرِ یک روزِ سرد و بارانی چشمهایش - دو قاتلِ جانی با روشهای غیر انسانی عاشقم کرد / انتخابم کرد بوسه هایی که طعم گس می داد به لبم مزه ی ملس می داد بی حیا می گرفت و پس می داد آخرین بوسه اش خرا...

ادامه شعر
طارق خراسانی

رها کردم دل و جان را ، به شوقِ مهرِ عاقل ها شدم از جمعِ عاقل ها، غم و دردی که حاصل ها دلِ دیوانه ی عاشق...، به خون رقصد ز غافل ها الا یا ایها الساقی، اَدِر کَاسَاً وَ ناوِلها که عشق آسان نمود او...

ادامه شعر
طارق خراسانی

درد باشی، یا مرا درمان چه فرقی می کند؟
دشمنم باشی و گر جانان، چه فرقی می کند؟
سخت باشی تو وَ گر آسان، چه فرقی می کند؟

کوه باشی، سیل یا باران چه فرقی می کند؟
سرو باشی، باد یا ...

ادامه شعر
پرستش مددی

دل غمین و سینه پر سوز و گداز
دیده خونبار و منم در سوز و ساز
....................درد هجرم را ببین ای چاره ساز

همچو شمعی جان بسوزد روز و شب
در غم جانان بسوزد روز و شب
.......

ادامه شعر
طارق خراسانی

با خبر از دل من دیر شدی، حرفی نیست باعثِ گریه ی شبگیر شدی، حرفی نیست غافل از صیدِ به زنجیر شدی، حرفی نیست اگر از منظره ها سیر شدی، حرفی نیست یا از این پنجره دلگیر شدی، حرفی نیست خواستم پیشِ ن...

ادامه شعر
صلاح الدین ریحانی

سبزینه پوش عشق، برخیز از این سراب فانوس شب غریب، در کوچه باغ خواب شب در سکوت مرگ، مست از شراب ناب می زد گره نسیم، بر زلف چین و تاب در سور مرگ شب می روید آفتاب! می روید آفتاب #صلاح_الدی...

ادامه شعر
الهه دهقان

این شهرخسته وبزرگ وشلوغ را این آدمکهای پرازفریب و دروغ را شبهای سرد دل بی فروغ را... اصلا برای شماهرچه بودوهست دنیای شاعری،که هیچ وقت قشنگ نیست تاماشه راکشیدم و دیدم فشنگ نیست قرص وسیانورو حت...

ادامه شعر
مهدی صادقی مود

گلهای سرخِ خشکِ تو لای کتاب هام آوردنِ " نه " توی تمامِ جواب هام پیروزی تو بینِ همه انتخاب هام اینها مُسکنِ دل هرجایی ام شده دستمال های خیسِ مچاله کفِ اتاق تنها دلیلِ هرزه گی ات ، کوریِ اجاق د...

ادامه شعر
مهدی صادقی مود

چشم هایت دو تیله ی نازو بودنِ با تو حس پروازو دلبر و دلـربا و طنــازو تو قشنگی ، قشنگ زیبایی مخملِ بی بدیلِ دستات و مشِ دودیِ روی موهات و با وقارِ قدم زدن هات و تو سفیدی ، سپیدِ نیمایی ! گ...

ادامه شعر
اله یار خادمیان

گوشِ زمان می شِنَود درهمه جا صدا ی تو شعله به عرش می زند زمزمه ی عزای تو گشته عروس آسمان زینب غم سرای تو رنگ حیات می برد قصه ی ما جرای تو سرو وجود خم شود سجده کند به پای تو سنگ شکس...

ادامه شعر
ورود به بخش اعضا