تولد اعضا
حسن  مصطفایی دهنوی

« وحی خدا » سر رشته ی وحی خدا،بر آدمی شیدا که نیست نزد خداوندش بُوَد ، آنجا بُوَد اینجا که نیست سر رشته ی وحی خدا،بر هوش ما سر می زند گر هوش ما نشناسدش،بیجا بُوَد برجا ...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« منزل امن » در مذهب رِندان ، خبر از غیر خدا نیست آنجا خبری هست ،که جز امر خدا نیست در مذهـب حق ، لذت دنیا نـدهندش آنجا دیگر از گفتن یک چو...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« نقش نصیحت » هر که را پا و قد سروت،نظر خوش بِـبری است از فراق5 قدِ تو ، تا دَم آخر بگریست آنکه دل بر قد زیبای چو شمشاد ، تو بست دید بهتر به جهان، از ...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« تابش خورشید » در تابش خورشید، اثری رو به جهان هست در جمله نباتات ، اثر آن به عیان هست آن خالق خورشید و همه عالم و آدم لطفش به همه عالم و برکون ومکان هست بر...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« دانه خردل6 » ای آنکه نطق آدمیان ، نقش پای توست سرتاسر سماء و زمین، در بنای توست با آنکه آدمی ، نـشناسد رضایتـت نطق و امید آدمیان ، بر رضای ...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« طاعت » گفتن بلند پایه ی تو را همتی از اوست آثار علم آن ، تو عمل گر کنـی نکوست آن را گـر آرزو نَبُوَد بر وفای دوست ما را به مهـر و ...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« دیار یار » اندر دیار یار ، مرا جای کار هست جای تمام جامعه ، در آن دیار هست اندر دیار یار، جامعه را جایگهی هست آن را که بهره ای است ،درآنجا قرارهس...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« گنج خود » گر به ذکر خدا ، زبانت هست از خدا بر تو یک نشانت هست ذکر حق را چرا نمی گویی تو که تا آسمان صدایت هست آشنا بر خدا نمی گرد...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« ارکان جهان » در منطق ارکان جهان ، نطق خدا هست این نطق ببین منطقی است درهمه جا هست در منطق ارکان جهان ، نام خدا هست این نام بزرگ است و بی چون و چرا هست ای بی خ...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« تقدیر حق » زُلف یار ما ، در این عالم که بی تعبیر نیست زلف تکمیلش در این عالم که بی تدبیر نیست زلف پُـر تدبیر آن ،صد شوخ چشمی می کند صد کشش دارد،یکی آنها به صد ز...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« نام بلند » نام بلند توست ،که به جسم آشکاره نیست در نام تو ، حدودی و مرز و کناره نیست نام بلند توست ، که به طبق شعور ما بهـر رضای ما بُوَد و ناگواره ...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« مرغ روح » بر من صفیر6 تا بزد آن مرغ کوی دوست شیدای دوست گشتم وچشمم به سوی اوست گفتم به خود ،که یار اگر یاد من کند من هستی ام فدا بکنم،گرچه دست اوست بر آرزوی ...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« معنای ازل » حسن این شعر گرانمایه که در خورد تو نیست ره به معنای ازل برده ،که در بُرد7 تو نیست آنکه معنای ازل ، را بـسپارد به جهان می سپارد زِ خود و ش...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« مجلس رندان » در مجلس رندان سخن از جور و جفا نیست آنجا بجز از صحبت پُـر مهر و وفا نیست در جلسه ی آنها ، سخن از علم و ادب هست غیر از ادب و علم ،در آنها ...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« درگه قرب » ما را به آستانه ی قربت1 ، پناه نیست دربار شاه ، منزل خواب گداه2 نیست حُسن تو پادشاه ، اگر دعوتم نمود مسکین افتاده ، مثلث3 به ...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« دو رنگی » هر فرد بشر را نظری بر هنری هست گر نیک تکاپو کند آن آوردش دست هرکس هنری دارد و آن بر دیگری نیست هر کس که ندارد ، بتوان آوردش دست بعضی ب...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« دستور فقر » بـر مردم فقیـر ، تلافـی6 فقـر هست با فقر گو، به هر که تو خواهی بر آر دست دستور فقر ، هر که بـفرمود بهـر ما و تو گنجی است پُرعیار...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« بی دانشی » خدا ، بی دانشی هم بد بلایی است اگر شهزاده باشد ، چون گدایی است به راه گمرهی و جنگ و جهل است برون از جاده ی صلح و صفایی است نه معلومـس زِ شهـر...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« آفت انسانی » کار زشت هر بشر را بنگری دیوانگی است اینچنین دیوانگی ها ، از قدیم خانگی است عقل انسانی به ما هـر کار را دستور داد لیکن این دستور اندر ...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« حکمرانی » خدایا این چه طرز حکمرانی است چرا در دین و ایمان ،کفر باقی است خداوندا چه گویم من به حُکمت چرا کفر آشکار و دین نهانی است بهار نوجوانـی ...

ادامه شعر
ورود به بخش اعضا