تولد اعضا
حسن  مصطفایی دهنوی

« آفت انسانی » کار زشت هر بشر را بنگری دیوانگی است اینچنین دیوانگی ها ، از قدیم خانگی است عقل انسانی به ما هـر کار را دستور داد لیکن این دستور اندر ...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« حکمرانی » خدایا این چه طرز حکمرانی است چرا در دین و ایمان ،کفر باقی است خداوندا چه گویم من به حُکمت چرا کفر آشکار و دین نهانی است بهار نوجوانـی ...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« رضا به رضای خدا » طراز1 حکم خدا را ، اگر تو می دانی عمل بکن ، که نـیاید برت پشیمانی به اوج معرفتِ پیـر معنوی بنگر زِ اوج فکر بـشد ...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« گنج سعادت » هرکس که در طریق ره حق ، روانه است حقش گرو یقین به همین ره بهانه است جانـا وظیفه ی تو بُوَد راه روشنـش آن راه روشنـش بر تو یک نشانه ا...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« افتاده طبعی » مرا افتاده طبعی ، سر بلنـدی است که در افتاده طبعی ، ارجمندی است هـر آن افتاده طبعی را ، که دیـدم در آخر آن به راه هوشیـاری است ببی...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« سلطنت حکم حق » سلطنت حکم حق،جنبه ی توحیدی است گر نشناسی تو حق،جنبه ی نومیدی است سلطنت حکم حق ، گر زِ تظلّم نـشد از ره علم و عمل ، در ره آبادی است ای ع...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« سر رشته » مرا سررشته بر دستس،که آن سر رشته از یاری است اگر وِل کردم آن رشته، نمایانس که انکاری است من آن سر رشته می باید به دست خود نگهدارم همان سررشته سرمشق است،برایم ب...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« تخم گُل » سرو آزاد منش ، سبزی تو در خطر است سُبل1 مانند تو سبز است و پُر بار و بَـر2 است هر کجا سَروس و سبلس است و یا شاخه گلی مورد خوش گذرانی تمامین ...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« فعل بد » اندر این کامسرا2 ، آدم و خر رهگذر است از دری آمده اس ، از در دیگر بِدر است داد و فریاد از این ، مردم دیوانه ی مَست مستی و جهل و شرارت ...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« لطف خدا » تا که در تابش خورشید جهان این اثر است در تمامی نباتات5 جهـان جلوه گر است اثـر تابش خورشید ،که از فیض خدا است این نـباتات ، اثـراتش به تمام بشر است تا ...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« حلقه ی زنجیر » پیکره ی کار عشق، محور کردار ماست محور گردان عشق،سیطره ی10 یار ماست سیرت11 پرگار عشق ، آدمـی آرَد میان نقطه ی توحید اوست،مرکز پرگار ماست گردش ا...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« نو رسیده درخاک » مقیاس1 مُلک هستی،بر ما نه آن عیان است بر ما همین بیانس،کین2 هستی اش چنان است این ملک ومملکت را ،امروزه دست خود بین این دست دیگری بود، از آن همی...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« کلاه نمد » کلاه سروریِ سروران ، کلاه من است طریق علم و هدایت ،بَرین3 کلاه من است من این کلاه نمد را، به تاج شه4 ندهم از آنکه نقش عدالت ،بر این کلاه من است ن...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« نقش دنیا » هر که دنیا به حق ، برترین است نقش دنیا بر آن آتشین است هر که سر در ره دین حق داد بهترین ، اولین ، مسلمین است آن...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« مذهب رندان » مرام و مذهب رندان2، گُلاب مشکین است چنانچه در پی امـر خـدا و آییـن است نه رندی است، هر آنکس که هرزه گو باشد مـرام رند ، یقینـاً که...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« لطف حق » تا کی به رأی و بینش مردم سلنتری1 دانش بجوی، که گوی زِ میدان بدر بری حیف است عمر ، ریزه خور2 نان مردمی نانی بدست آر3 و عطا کن به دیگری در...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« عارف دانش » گفتن که نصیحت بُوَد ، از خالق یکتا وَرنه2 چه بُوَد سود من از ، گفتن اینها از بس به جهان صحبت هر نکته شنیدم بر طبع من آسـان شده ، سنجی...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« ساقیا » ساقیا1 ، باده بـیاور که تو را یاد کنیم تا خرابـات مغـان را ، زِ تو آبـاد کنیم ساقیا،صوت وصدای خوش تو کو به جهان تا که بر صوت و صدای تو، دلی شاد کن...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« خلق کج منش » روزگاری شدکه کارخوب وبد هر دوش یکی است عالم اسرار و زشتیهای هر بدکار یکی است هر هنرمندی و با هر نقش آن دیوار یکی است رأی وتدبیری نخواهند،مست یا هشیاریکی ا...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« زخم زبان » هر که بیداد گری را زِ خود ایجاد نکرد پرچم عدل و عدالت ، همه بـر باد نکرد آنکه در مدت عمرش ، همه بیداد1 بکرد تا که بیداد بر ...

ادامه شعر
ورود به بخش اعضا