حسن  مصطفایی دهنوی

« بُرش تیغ زبان » تا خمینـی(ره) راه و رسم مذهب ایمان گرفت حزب بی دین راه و رسم دوزخ ونیران گرفت مُشت خود را تا گره بنمود،بانگ از دین بـزد قلب ملت زنده تر شـد، در د...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« مُشت کوبنده » سیـد والا مقامـی، مـُشت پـُر جـولان گرفت تاج و تختِ شاهی، از آن دولت ایران گرفت مشت آن کوبنده بُـد ، مستکبران را زد کنار همچو جدش راه و رسم مذه...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« رمز مُشت » کاخی که سرنگون شده از حکم داوری از رمز مُشتِ سید اولاد حیدری در هم بریخت، کاخ دغلکار کج مدار از رمز مُشت سید و سبط پیمبری ...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« همراه پدر » از راه خمینی(ره)،کس اگر راه دیگر رفت عمرش به ضلالت4بگذشت و به هدر رفت گفتـار خمینی (ره) که بُوَد همره قرآن هر کس ره دیگر برود ،سوی سقر رفت ...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« خون شهید » ضامن1 آیات حق ، خون شهیدان بُوَد جوشش خونش از آن مایه ی ایمان بُوَد خون شهیدان ما ، در ره قرآن بریخت ضامن خون شهید ، صاحب ق...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« تاج شاهی » ای که بر سر نهی ،تاج شاهی در نظـر دار ، لطف الهـی بنده ای را به دنیـا نـباشد بی نیازی ، زِ لطف الهـی شکر یزدان کن ای بنده حق ...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« بد و نیک » ای پسـرا ،گر هنـر ایفـا کنی بـر سـر تخـت هنـری جا کنی فکر در این عالـم خاکـی کنی باید از آن ، عالـم بالا کنی گر علما را ، به خود...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« قصه ی کُردی » بشنو تو برادر ، قصه ی آن ملت کُردی میزان و حسابش به چه صورت، در آوردی شخصی نظرم بود ، عجب شخص بزرگی شخصی دیگر آمد زدش و...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« سفره انعام » تولید بشر ، می کند از عالم هستی روشن شود آن چشم،که برلطف وی هستی روزی1 بفرستد ، به همه نورس و نوزاد مادر بدهد روزی ، طفلش به د...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« علم و هدایت » حافظ به راه علم الهـی ، تو رهبری در گنج پُـر حقیقت حق ، دُر و گوهری در محتوای علم و هدایت تو بوده ای از محتوای علم و هدایت ...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« ملک خدا » ای آنکه تو در ملک خدا ، بی خبر هستی اندر خبر آمد ، که تو دیوانه و مستی هر چیز که داری، همه را بر تو خدا داد شاید که در این مُلک خدا ، خود ن...

ادامه شعر
نادیا سیف

مغموم و بی یاور، آزرده و خسته هستَش دلی این بار، قاپوی آن بسته محبوس این زندان، دیگر نمی کوشَد آمالِ آزادی از فکر او جَسته راهی نشانش ده، می میرد او این‌بار پرواز نمی خواهد این مُرغ پَر بسته روز...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« طریق مستقیم » طریق مستقیم ، هُشیار تـر بی چرا این مرد تنبل ، پُـر هنر بی به هر مستی ، نـباید ناروا گفت نه هر مستی ، طریقش با شرر بی طریق عقل و دانش ،...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« کوه گناه » ای بشر بی هنـر و پُـر گناه خالق خود ، را تو نداری گواه در بـرِ خلاق جهان آفرین شرم نـداری ، بـنمایی گناه مالک مُلک است ...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« نقش نگار » دَم زِ نگار3 می زنی ، پیکر آن نگار کو یار مرا خبر دهی ، صورت جسم یار کو یار به من نشان دهی، صورت جسم آن کجاس نقش نگار یار هست ،...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« معیار دین » بیا ای خداونـد معیار دین فساد لجوجان دین را بـبین از این فتنه و این فساد الامان3 زِ صبر و زِ حلم تو دین آفرین فسادی بیا...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« آب بقاء » جان من گر نظرت هست ، سخن بـشنیدن چشمِ دل باز نما ، بهـر حقیقت دیدن دانه سبزی که بـبینی ، زِ خداوند بزرگ وز4 همان دانه ، تحمل ...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« بذر نکو » خدای لم یزلی3، خوش بُوَد پرستیدن نمی توان که ز امرش ، سری بـپیچیدن برادرا ره توحید ما همین باشد هر آنچه امر خدا م...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« نبرد سخت » خوشا آنان ،که ترک کام کردن نکو کاری بـه هـر ایام کردن زِ جهل و خود پسندی رستن آنها سمند جهل خود را ، رام کردن حقایق را از این دنیا بـجست...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« ره ایمان » خدای را نـتوان دید با چنین چشمان ولی خدا را بـتوان دید از ره ایمان بشر که عاجزس از دیدن خدا و بشر خدای خود بتوان بـیند از ره قرآن ...

ادامه شعر
ورود به بخش اعضا