تولد اعضا
ابوالحسن  انصاری (الف. رها)

مردی زره رسیده چرا بسته راه او می کو چد از کجا و چه بو ده گناه او در از دهام فتنه هیو لای تیره رای درعهد نا توانی و ار عاب جانگزای آن عدل و آن مروت وآن روزگار کو فصل خزان دین است آن نو بهار ...

ادامه شعر
ولی اله  بایبوردی

که با حوّاریان می کرد سیری عبور از کربلا ، دیدند شیری چه علّت شیر این جا هان نشستی که راهِ عابرانی را ببستی ندایی کرد تا لعنت نباشد ورودی لا از این جا دور باید که بر قاتل حسین لعنت فرستند...

ادامه شعر
ابوالحسن  انصاری (الف. رها)

ذکر مصیبت عاشورا . رفتند عاشقان همه ساقی نمانده بود در بوستان سروی با قی نمانده بود آن گلشن فسرده ی طوفان خصم بود آن سر و ها فکنده ی دیوان خشم بود ویرانه گشته میکده مستی به پای نیست ب...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« خداوندِ نکوکار » خداونـدا ، خداوندِ نکوکار چرا داری دلم را ، غرق آزار خداوندی که باشد حی و ستّار6 چرا عیب مرا ، آرَد به بازار خداوندا ، تو ...

ادامه شعر
سینا علی زاده

در غــم تنــهایی اَم ، به هچــل فتاده ام هچل که سهل است! من به گنه فتاده ام طبیـبم ، زخم دل آشــفتـه را تیــمارکن با صدای نازنین خود، دیوانه را آرام کن در وصف تنهایی اَم،هرقلمی عاجز است روشنـی من...

ادامه شعر
علی  نصر آزادانی

من آن لک لک خوش زبان بی ادب هستم که در پیریم یه نفر را به لگد بستم همان کس که یاری به فردی نکرد ز هیچ کس برایش کاری نکرد منم آن شرمسار همیشگی ...

ادامه شعر
ولی اله  بایبوردی

به قولی حُرّ هزاری صد و پنجاه سوار از مشرکان را کُشت ناگاه زمین افتاد از مرکب ،چه غمگین زیادی شد جراحت دیده سنگین بزد فریاد ادرکنی حسین جان ز مشرک مردمانی ،ناله ، افغان بتازاند اسب و جا...

ادامه شعر
ولی اله  بایبوردی

که هر چیزی به فرمان الهی به نطق آید همان طوری که خواهی سلیمان را به یاد آور که موری به موران گفت برگردید کویی به داخل منزلی تا امن آن جا سلیمان بگذرد با لشکرش ها به او دادیم منطق با پرنده ...

ادامه شعر
قاسم پیرنظر

غازنادان روزی غازی در پروازی دل می بُردش با آوازی بازی درپروازی را دید از نادانی بر وی خندید عُقابی  پیدا شد ناگه ازخشمش شد ناگه آگه  اندیشیدش بررفتارش وحشت کرد ازکج منقارش بال قشنگ...

ادامه شعر
ولی اله  بایبوردی

کبوتر ابیضی با خون مؤلا به خون آغشته پروازی به بالا چه مرغانی میان شاخی درختان به نجوا سوگواری کُنج میدان که صد وا بر شما باشد مسلمان به دنیا روی آوردید شادان میان گرمی هوا افتاده بی کس ن...

ادامه شعر
ولی اله  بایبوردی

باز افتادم به یاد نخل و چاه از ضمیر دل کشیدم آه آه یاد آن مردی که میزان بود و عدل در حکومت آشنای جمله عقل چاه می کند و زمین آباد بود دست او یکسر به دست داد بود حامی ایتام بود و هر ضعیف ن...

ادامه شعر
محمد علی رضا پور

آمد ندای وحی که : «یا اَیَّهَا الرَّسول» اجرای امر کن که رسالت شود قبول حکمی که کرده¬ام، برسانی به سوی «ناس» «وَاللهُ یَعصِمُک» ،نشو درگیر این هراس این حجِّ آخر است کنار رسول نور ده¬ها هزار آ...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« درِ رحمت » برای کُشت4 و نابودی ،بیارم غیرت5 زر را برای زحمت نیکان ، نمایم خدمت خر را به پاس زحمت نیکان ، بدارم باز هـر در را برای آنکه بـتوانم...

ادامه شعر
علی مزینانی عسکری

هاعلی بشرکیف بشر/ برشی از یک مثنوی یا علی ای عاشق معبودعشق باتومعنامی شودمقصودعشق جان جانانی خدا نازد تو را جان اهل عاشقی سازدتورا حیدراست مولا صفای نام تو ...

ادامه شعر
ولی اله  بایبوردی

به مناسبت حلول ماه مبارک رمضان خدایا کن پذیرش ختم قرآن تویی دانا سمیع ای خالق جان به هر حرفی ز قرآن کن عطایی که روزی ده تویی روزی رسانی به هر جزوی ز قرآن که تلاوت جزایی می دهی ما را حلاوت...

ادامه شعر
ولی اله  بایبوردی

آن زمانی آفریدش عقل را خالقی مطلق که واحد ربنا چون بفرمودش که پشت کن را به او پشت کردش تحت فرمان آن نکو بعد پرسیدش که من تو کیستی من منم جانا تویی تو چیستی بار دیگر گفت رو کن کرد رو پرسشی...

ادامه شعر
علی رضایی پور مشیزی

اولین استاد هستی خالق است آن خدای دانه ها را فالق است می شکافد صبح و دانه، هسته را می گشاید قفل های بسته را حمد و تسبیحش زبان کائنات حکم او شالوده ی مرگ و حیات هرچه گوید شو، شود فوری وجود با ...

ادامه شعر
رسول  مهربان

کلام شعر محفوظ است اگر از شاعران باشی رسولِ مهربان باید صدای مردمان باشی اگر هستی تو هم شاعر چرا درد را نمی‌بینی چرا نشسته ای ساکت مگر غم را نمی بینی رسولِ مهربان شاعر فقط انسان عاشق نیست اگر قصد...

ادامه شعر
رسول  مهربان

دو چشمانش پر از اشک و دو دستش هم پر از پینه به جز آزار و بی مهری به خود چیزی نمی بینه تمام آرزوهایش شده یک روزِ بی اجبار برایش مثلِ رویا شد که امروزش نشه تکرار تمامِ فالهایش را به نام درد معنی کرد...

ادامه شعر
طارق خراسانی

تملق کی کنم ، بستوده کاری ست ستایش از بزرگان ، افتخاری ست به دشمن یک نشان از خنده ام نیست بر او “فریاد”، در پرونده ام نیست؟ بهشتم می برد اسطوره ی غم؟ بهشت از آنِ او ، ما را جهنم به اکراه...

ادامه شعر
ورود به بخش اعضا