تولد اعضا
محمد علی رضا پور

مرد تنهای آسمان، ای ماه! من دمی همدمت توانم بود؟ ای غمِ آسمانی ات جانکاه! من دمی با غمت توانم بود؟ ماهتابِ یگانه، ای دلِ شب! روشنی بخشِ بی کرانه ی چشم! مدتی همنشینِ چشمم باش! دعوتی باصفا! به خانه...

ادامه شعر
علی رضایی پور مشیزی

حاجتی دارم نظر کن یا جواد ای که مهرت را خدا قلبم نهاد دستگیری کن شها از نوکرت جان مولا، جان زهرا مادرت دانشت بالا تر از فهم بشر جز خدا از آن ندارد کَس خبر معتصم، مامون و ام الفضل دون هر سه شد ا...

ادامه شعر
عباس خورشیدی

خفته درویشی کنار جوی آب زیر تیغ تند و تیز آفتاب نان خشکی در کفش غرق کپک دست لرزانی پر از زخم و ترک نان فرو می برد در آب و به عمد لقمه ای می خورد با صد شکر و حمد عابری با دیدن این روز و حال ر...

ادامه شعر
علی رضایی پور مشیزی

خدایا همه هست ما دست توست
دل بی دلان روز و شب مست توست
کمک کن که باشم به یادت عزیز
شوم با نگاه لطیفت تمیز
کمک کن شوم خالصی نامدار
چو نور خودت تا ابد پایدار
خد...

ادامه شعر
علی رضایی پور مشیزی

شد عاجز مرغ اندیشه از این راز کند تا پای اوصاف تو پرواز نگنجد آب دریا در سبویی علی اعلاست، گویی یا نگویی علی دارد نشان از خالق خود که هر چه خالقش می خواست، آن شد علی حیدر، علی صفدر، علی شیر ع...

ادامه شعر
علی رضایی پور مشیزی

سعادت چیست؟آرامش رسیدن به جز روی خدای خود، ندیدن خوشا آنان که با دلبر عجینند به هر حالی به جز دلبر نبینند هر آنچه آید از دربار دلبر مریدان را چه باشد؟ لطف داور گهی افتان، گهی خیزان، به راهم گهی...

ادامه شعر
علی رضایی پور مشیزی

از خزاعی هر که هر چه گفته‌، کم
او چو اقیانوس و این ابیات، نم
در وصیت گفت زنجیرم کنید
چون شدم آزاد، درگیرم کنید
من ندادم دل به این دنیای پست
از همان روزی که دادم دوست...

ادامه شعر
مصطفی  مصطفایی  دهنوی

« روز ازل » روز ازل آدمی ، زنده بـشد از بهشت باز خدایش بخواند نسل وِرا در بهشت روز ازل آدمی ، زد قدمی در بهشت رانده بشد از بهشت، در اثر کار ز...

ادامه شعر
علی رضایی پور مشیزی

پُست بعضی مردمان را پَست کرد غافلان را حبّ دنیا مست کرد بار خود را بین چه محکم بسته اند کار مردم پیش آید خسته اند در پی دنیا چو کودک می دوند جان خود را هم بخواهد، می دهند بس که نادانند در این ره...

ادامه شعر
علی رضایی پور مشیزی

سیرت زیبا چه غوغا می کند محشری در سینه برپا می کند عاشقان را صورت زیبا چه سود عاشقی، غیر از وفا داری نبود هر که شد پابستِ این رنگ و لعاب در پیِ آب است و پایانش سراب گر چه شیطان می زند ما را زمین...

ادامه شعر
علی رضایی پور مشیزی

دنیای عاشقان، دنیای دیگریست هر کس که غافل است، باید بر او گریست خود را نموده وقف، تا آخرین نفس فارغ از این هوی، فارغ از این هوس پاک است همچو آب، زیبا و دلنشین جانش به راه دوست، همچون طلا ثمین ع...

ادامه شعر
مصطفی  مصطفایی  دهنوی

« امیر عالم » خداوندا بـر این عالـم امیـری به هـر افتادگانـت دستگیری مگر کـردار مخلوقـت نـدانی تو آگاهی زِ هـر روشن ضمیری4 ت...

ادامه شعر
سجاد صادقی

از آرزوها گور من پر شد ولی تو با رفتنم یک شهر دلخور شد ولی تو ابرو کمان های خودت را خم نکردی از غصه ها و درد هایم کم نکردی من بت نبودم بشکنی با دست هایت از قلب تو رنجیده ام تا دست هایت عیسی صلیب...

ادامه شعر
ویکتوریا  اسفندیاری

1-شب فرو افتاده بر بام فلک غم فرو بنشسته برسقف ملک 2-از ثریا تا سرا غم بیختند ادمی را بر زمین اویختند 3-اسمان را برفلک افراشتند حسرتش را برزمین انگاشتند 4-غم که امد بر دل افلاکیان ماه زینت داد...

ادامه شعر
محمد خسروی فرد

دزدیدن و انکار آن این جا، با باور مردم هماهنگ است جایی برای خوب بودن نیست، این جا ضمیر مغزمان تنگ است در هر سلول مغزمان امروز، این باور و اندیشه موجود است جنگی است حتی با درون خویش، آری تمام مسئله ...

ادامه شعر
مجید شفق

بی تو میرم ! دل چیست ؟ دل کندن کدام است آه ! کارِ دلم دیگر تمام است آه ! دل تاب این هجران کجا دارد ؟ گل طاقت طوفان کجا دارد ؟ دیگر دلم را تاب دوری نیست در سینه ام.جای صبوری نیست ا...

ادامه شعر
 بدرالسادات(ایران) طبیب

درعصر تلخ باور شبهای نو ظهور عصری پر از جهالت و عصری پر از غرور در درک صبح و مبحث شب زنده دارها در راستای توسعه ی انتظارها وقتی جهان به خون خدا تشنه می شود یا حرف حق به قلب کسی دشنه می شود وقتی ...

ادامه شعر
حبیب اله  نبی اللهی

یک شبی آمد به یادم یاد او با همان لبخند ولی ناشاد او گشته بودم شاد و خندان در خیال چون که عشق دارد جدایی هم وصال بار اول بود این دی...

ادامه شعر
حبیب رضایی رازلیقی

(وداع بی بی رُباب با اَصغر ) دلم را می بری شیرین زبانم گلِ نشکفته ام آرامِ جانم مکن خون بر دلم مادر فدایت لبت عطشان نمی آید صدایت نشد شیرت دَهم ای مونسِ غم ندارم تا نَهم زخمِ تو مَره...

ادامه شعر
ابوالحسن  انصاری (الف. رها)

درجوار جویبار . درمیان باغ خرم در جوار جویباری شاد بودم درهوای خوب و پاک نو بهاری باد می زد نرم نرم و می درخشید آفتاب موج می زد چهره ی خندان خورشید روی آب در چمن ها هر چرنده دور از ...

ادامه شعر
ورود به بخش اعضا