تولد اعضا
ایمان کاظمی (متخلص به ایمان)

مثنوی درد ای اشک روان در این سیاهی وی عمر نشسته در تباهی ای جرم نکرده و سر دار سرمایه ی عاشقان بیدار جانا بنشین حدیث دارم این قصه به روی خیس دارم بشنو سخنم که مست گردی وز نیست دوباره ه...

ادامه شعر
سعید فلاحی

سلاوی مه‌ن له یارانی له خلقی پاکی کوردستانی له هه‌ر شار و ناوچه ی عیراقی، شامی یا ایرانی سلاوی من له سنه‌دژ و خلقی خاسی کامیارانی سلاوی من له کلهور و له کوردکانی کرماشانی سلاوی من له حلبچه او...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« روز ازل » روز ازل آدمی ، زنده بـشد از بهشت باز خدایش بخواند نسل وِرا در بهشت روز ازل آدمی ، زد قدمی در بهشت رانده بشد از بهشت، در اثر کار ز...

ادامه شعر
سینا علی زاده

الهی ! تو خداونــد شهــابی تو رهاورد جنونی و جهادی من همان تشنـــه و خسـتـــــه که دارد قلب دریده یا شکسته الهـــی! تو همــان خدای گرگــی که در جنگلُ دشت برآن تو رزقی خدایا تو همان خالق،ماهی که...

ادامه شعر
همایون فتاح

چو نیستم سرمایه دار کلونی چه میجویی زمن نام ونشونی اگرمی داشتم پول فـــــراوون نبودم دیگراینطـــوری آویزوون بچشم مردمون در این زمونه مهمه ظاهر و ماشین وخونه اگرپولداره کس باطن چوابلیس همه برق م...

ادامه شعر
علی اصغر رضایی مقدم

آب و برق و گاز ما مجانی است عصر ما،عصر خوش ارزانی است بهره ی بانکی دگر،در کار نیست هیچ دزدی بر سر دیوار نیست کو گدا؟کو فقر؟کو دست نیاز؟ کو دگر ،یک سفره،بی نان و پیاز عصر دارا و گدا دیگر گذشت عص...

ادامه شعر
ابوالحسن  انصاری (الف. رها)

مردی زره رسیده چرا بسته راه او می کو چد از کجا و چه بو ده گناه او در از دهام فتنه هیو لای تیره رای درعهد نا توانی و ار عاب جانگزای آن عدل و آن مروت وآن روزگار کو فصل خزان دین است آن نو بهار ...

ادامه شعر
ولی اله  بایبوردی

که با حوّاریان می کرد سیری عبور از کربلا ، دیدند شیری چه علّت شیر این جا هان نشستی که راهِ عابرانی را ببستی ندایی کرد تا لعنت نباشد ورودی لا از این جا دور باید که بر قاتل حسین لعنت فرستند...

ادامه شعر
ابوالحسن  انصاری (الف. رها)

ذکر مصیبت عاشورا . رفتند عاشقان همه ساقی نمانده بود در بوستان سروی با قی نمانده بود آن گلشن فسرده ی طوفان خصم بود آن سر و ها فکنده ی دیوان خشم بود ویرانه گشته میکده مستی به پای نیست ب...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« خداوندِ نکوکار » خداونـدا ، خداوندِ نکوکار چرا داری دلم را ، غرق آزار خداوندی که باشد حی و ستّار6 چرا عیب مرا ، آرَد به بازار خداوندا ، تو ...

ادامه شعر
سینا علی زاده

در غــم تنــهایی اَم ، به هچــل فتاده ام هچل که سهل است! من به گنه فتاده ام طبیـبم ، زخم دل آشــفتـه را تیــمارکن با صدای نازنین خود، دیوانه را آرام کن در وصف تنهایی اَم،هرقلمی عاجز است روشنـی من...

ادامه شعر
علی  نصر آزادانی

من آن لک لک خوش زبان بی ادب هستم که در پیریم یه نفر را به لگد بستم همان کس که یاری به فردی نکرد ز هیچ کس برایش کاری نکرد منم آن شرمسار همیشگی ...

ادامه شعر
ولی اله  بایبوردی

به قولی حُرّ هزاری صد و پنجاه سوار از مشرکان را کُشت ناگاه زمین افتاد از مرکب ،چه غمگین زیادی شد جراحت دیده سنگین بزد فریاد ادرکنی حسین جان ز مشرک مردمانی ،ناله ، افغان بتازاند اسب و جا...

ادامه شعر
ولی اله  بایبوردی

که هر چیزی به فرمان الهی به نطق آید همان طوری که خواهی سلیمان را به یاد آور که موری به موران گفت برگردید کویی به داخل منزلی تا امن آن جا سلیمان بگذرد با لشکرش ها به او دادیم منطق با پرنده ...

ادامه شعر
قاسم پیرنظر

غازنادان روزی غازی در پروازی دل می بُردش با آوازی بازی درپروازی را دید از نادانی بر وی خندید عُقابی  پیدا شد ناگه ازخشمش شد ناگه آگه  اندیشیدش بررفتارش وحشت کرد ازکج منقارش بال قشنگ...

ادامه شعر
ولی اله  بایبوردی

کبوتر ابیضی با خون مؤلا به خون آغشته پروازی به بالا چه مرغانی میان شاخی درختان به نجوا سوگواری کُنج میدان که صد وا بر شما باشد مسلمان به دنیا روی آوردید شادان میان گرمی هوا افتاده بی کس ن...

ادامه شعر
ولی اله  بایبوردی

باز افتادم به یاد نخل و چاه از ضمیر دل کشیدم آه آه یاد آن مردی که میزان بود و عدل در حکومت آشنای جمله عقل چاه می کند و زمین آباد بود دست او یکسر به دست داد بود حامی ایتام بود و هر ضعیف ن...

ادامه شعر
محمد علی رضا پور

آمد ندای وحی که : «یا اَیَّهَا الرَّسول» اجرای امر کن که رسالت شود قبول حکمی که کرده¬ام، برسانی به سوی «ناس» «وَاللهُ یَعصِمُک» ،نشو درگیر این هراس این حجِّ آخر است کنار رسول نور ده¬ها هزار آ...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« درِ رحمت » برای کُشت4 و نابودی ،بیارم غیرت5 زر را برای زحمت نیکان ، نمایم خدمت خر را به پاس زحمت نیکان ، بدارم باز هـر در را برای آنکه بـتوانم...

ادامه شعر
علی مزینانی عسکری

هاعلی بشرکیف بشر/ برشی از یک مثنوی یا علی ای عاشق معبودعشق باتومعنامی شودمقصودعشق جان جانانی خدا نازد تو را جان اهل عاشقی سازدتورا حیدراست مولا صفای نام تو ...

ادامه شعر
ورود به بخش اعضا