تولد اعضا
حسن  مصطفایی دهنوی

« شیاطین » بسا بودن از این مردم ، غلطها سر زد از آنها که دایم در غلط بودن ، زمانهایی و دوران ها زِحق صحبت همی کردن،نه برحق کارشان آنها به جهل خود فرو رفتن ،خدا گمر...

ادامه شعر
علی رضایی پور مشیزی

یک نفر جا مانده بود از دوستان همچو تک شاخ گلی از بوستان روز و شب در حسرت دیدار یار در گلویش استخوان و چشم خار این قفس لایق نبود آن ماه را یوسف زیبای قعر چاه را همچو مالک در رکاب آن علی گوش و ج...

ادامه شعر
علی ناصری

یاد یاران ام ،به دل سدی زدم دربساط حادثه، نقدی زدم اشک گشتم درشب این سالها شرح هجران گشته ام درآه ها سوزماندن درشب پروازها چشم هجران میشودآوازها اشک وسوزم سخت ویران می کند آه سرداین خانه زندان ...

ادامه شعر
Nima khademian

گرفتار گیسوان پیچ در پیچ پریشان گشته در حسرت هیچ بدنبال تماشای چشم کمیاب ای حضرت عشق مرا تو دریاب دهم آبان 1398 تقدیم به منوچهری دامغانی شاعر سده پنجم ...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« کفر و ایمان » هرکه از این دجله، سر بر کِشدت1 تا به هر آنجا که بخواهد بَرَدت گر به ره نیکی ، نیکی دهدت گر به ره بد بروی ، بد دهدت نیّـت هر کار کنی ، ...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« فضل حق » کسی را که عشق خدا ، در دل است زِ دنیا بِدان ، خاکش اندر سر است هر آنکس که بر فضل حق ، آگه است زِ دنیا همه قسمتش ، سختی است هر آنکس که نیکو و ر...

ادامه شعر
ساعده همه کش

نبضِ شعرم ای نهان در ژرفِ جان و رازِ من وی تپش های نفس در سازِ من هر نگاهت مرهمِ زخمِ دلم آمدم با تو به اَمنِ ساحلم خاک کویت سرمه چشمان من قبله یعنی؛معبد جانانِ من بوی باران می دهد دستان تو عش...

ادامه شعر
ایمان کاظمی (متخلص به ایمان)

مثنوی درد ای اشک روان در این سیاهی وی عمر نشسته در تباهی ای جرم نکرده و سر دار سرمایه ی عاشقان بیدار جانا بنشین حدیث دارم این قصه به روی خیس دارم بشنو سخنم که مست گردی وز نیست دوباره ه...

ادامه شعر
سعید فلاحی

سلاوی مه‌ن له یارانی له خلقی پاکی کوردستانی له هه‌ر شار و ناوچه ی عیراقی، شامی یا ایرانی سلاوی من له سنه‌دژ و خلقی خاسی کامیارانی سلاوی من له کلهور و له کوردکانی کرماشانی سلاوی من له حلبچه او...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« روز ازل » روز ازل آدمی ، زنده بـشد از بهشت باز خدایش بخواند نسل وِرا در بهشت روز ازل آدمی ، زد قدمی در بهشت رانده بشد از بهشت، در اثر کار ز...

ادامه شعر
سینا علی زاده

الهی ! تو خداونــد شهــابی تو رهاورد جنونی و جهادی من همان تشنـــه و خسـتـــــه که دارد قلب دریده یا شکسته الهـــی! تو همــان خدای گرگــی که در جنگلُ دشت برآن تو رزقی خدایا تو همان خالق،ماهی که...

ادامه شعر
همایون فتاح

چو نیستم سرمایه دار کلونی چه میجویی زمن نام ونشونی اگرمی داشتم پول فـــــراوون نبودم دیگراینطـــوری آویزوون بچشم مردمون در این زمونه مهمه ظاهر و ماشین وخونه اگرپولداره کس باطن چوابلیس همه برق م...

ادامه شعر
علی اصغر رضایی مقدم

آب و برق و گاز ما مجانی است عصر ما،عصر خوش ارزانی است بهره ی بانکی دگر،در کار نیست هیچ دزدی بر سر دیوار نیست کو گدا؟کو فقر؟کو دست نیاز؟ کو دگر ،یک سفره،بی نان و پیاز عصر دارا و گدا دیگر گذشت عص...

ادامه شعر
ابوالحسن  انصاری (الف. رها)

مردی زره رسیده چرا بسته راه او می کو چد از کجا و چه بو ده گناه او در از دهام فتنه هیو لای تیره رای درعهد نا توانی و ار عاب جانگزای آن عدل و آن مروت وآن روزگار کو فصل خزان دین است آن نو بهار ...

ادامه شعر
ولی اله  بایبوردی

که با حوّاریان می کرد سیری عبور از کربلا ، دیدند شیری چه علّت شیر این جا هان نشستی که راهِ عابرانی را ببستی ندایی کرد تا لعنت نباشد ورودی لا از این جا دور باید که بر قاتل حسین لعنت فرستند...

ادامه شعر
ابوالحسن  انصاری (الف. رها)

ذکر مصیبت عاشورا . رفتند عاشقان همه ساقی نمانده بود در بوستان سروی با قی نمانده بود آن گلشن فسرده ی طوفان خصم بود آن سر و ها فکنده ی دیوان خشم بود ویرانه گشته میکده مستی به پای نیست ب...

ادامه شعر
حسن  مصطفایی دهنوی

« خداوندِ نکوکار » خداونـدا ، خداوندِ نکوکار چرا داری دلم را ، غرق آزار خداوندی که باشد حی و ستّار6 چرا عیب مرا ، آرَد به بازار خداوندا ، تو ...

ادامه شعر
سینا علی زاده

در غــم تنــهایی اَم ، به هچــل فتاده ام هچل که سهل است! من به گنه فتاده ام طبیـبم ، زخم دل آشــفتـه را تیــمارکن با صدای نازنین خود، دیوانه را آرام کن در وصف تنهایی اَم،هرقلمی عاجز است روشنـی من...

ادامه شعر
علی  نصر آزادانی

من آن لک لک خوش زبان بی ادب هستم که در پیریم یه نفر را به لگد بستم همان کس که یاری به فردی نکرد ز هیچ کس برایش کاری نکرد منم آن شرمسار همیشگی ...

ادامه شعر
ولی اله  بایبوردی

به قولی حُرّ هزاری صد و پنجاه سوار از مشرکان را کُشت ناگاه زمین افتاد از مرکب ،چه غمگین زیادی شد جراحت دیده سنگین بزد فریاد ادرکنی حسین جان ز مشرک مردمانی ،ناله ، افغان بتازاند اسب و جا...

ادامه شعر
ورود به بخش اعضا