تولد اعضا
پرستش مددی

به نگاهت ندهم دولت آبادی را این همه لذت دنیای خدادادی را من همانم که بهشت از نفسم می روید همه جا ریخته هر خنده ی من شادی را آسمان بودن تو لطف کبوترها بود عشق بخشیده به من لذت آزادی را را...

ادامه شعر
پرستش مددی

به عکس های رخ یار من نظر کرده ست ستاره ای که در این ماجرا خطر کرده ست کویر نقش سراب است و هرچه می نگرم چقدر راه مرا تا تو مختصر کرده ست من و تو کشته ی عشقیم و هرچه میسوزیم شعاع شعله غزل ر...

ادامه شعر
حامد سنگچولی

مرد شب گرمای دستانت عجب جاییست بگذار تا دل را بخوابانم در انتهای نقش این دیوان بگذار تا غم را بپوشانم سر کرده ام با خون دل خوردن جولان دهم با قلب خون الود جلفای چشمانت سمرقند است ناز نگاهت...

ادامه شعر
پرستش مددی

نیستی بعد تو از دور زمان دلگیرم از خودم از همه ی سوختگان دلگیرم نفست مثل نسیمی که غزل می بارید ریخت در من غم و اندوه جهان دلگیرم شهر در من غم یک عمر خزان می ریزد از بهاری که مرا کرده خزان...

ادامه شعر
پرستش مددی

تقدیم به ساحت مقدس بانوی نور(س) بمناسبت سوگ روز خزان نابهنگامش وقتی ستون به زیر تن آسمان شکست سرشاخه های خشک و تر "یاس "مان شکست دریا گرفت دامن ساحل ولی ندید کشتی کنار ساحل و بی بادبان شکست ...

ادامه شعر
محمد جوکار

این شهر بی تو بوی شقایق نمی دهد
این کوچه ، بوی کوچه سابق نمی دهد
هر روز ، بر فراز غمم ، زوزه می کشم
اینجا کسی که گوش به هق هق نمی دهد
پشت سکوت فاصله ها ، حجم غصه هاست
انگار غم...

ادامه شعر
پرستش مددی

دو چشمت حکم فرموده است برگرد امید من همین بوده است برگرد دلم با خنده هایت جور جور است از این تقدیر آسوده است برگرد پریشان رفتی و دیر است حالا برای قلب من زود است برگرد تمام ایل من چشم ان...

ادامه شعر
پرستش مددی

در بلوغ دل من حسرت پنهانی بود یک غزل سوخته در مژده ی بارانی بود خشکسالی شده در من نفسم می گیرد با وجودی که دلم مست فراوانی بود شهر در پنجره های غزلی گم شده بود همه جا صحبت یک فصل چراغا...

ادامه شعر
پرستش مددی

گرفته چشم تو نبض زلال باران را غروب می برد از دل خیال باران را به سرزمین نفس های سبز سوسن ها گرفته بغض بیابان مجال باران را بخوان به خلوت خورشید در خیال خودت ترانه ای که دهد احتمال باران...

ادامه شعر
پرستش مددی

هوا گرفته و بغضم بهانه می گیرد دلم بهانه ی یک ذره شانه می گیرد تو نیستی و غزل های من پر از بغض است همیشه چشم مرا غم نشانه می گیرد از آن شبی که تو رفتی همیشه غمگینم پس از تو سینه ی من از زم...

ادامه شعر
پرستش مددی

کتاب زندگی ام در هجوم خاطره هاست اگرچه تار تنم در تراکم گره هاست همیشه در غزلم بیقرار بارانم همیشه نبض دلم زیر پای قرقره هاست مدار چشم تو نصف النهار شوق من است شعاع روی تو پژواک مت...

ادامه شعر
پرستش مددی

من را بجای برگ اقاقی فروختی جای دو استکان می باقی فروختی از چشم خود چکیده ام ای سایه ی غزل با اشک من پیاله ی ساقی فروختی درد غریبی ام به کدامین سپیده گاه با زخم دل به شرح فراقی فروختی ...

ادامه شعر
جابر ترمک

پای دیوار ترک خورده عصیان خوابید دختری گوشه ی مرطوب خیابان خوابید مادری خم شده در کوچه ی بد نامی ها پسری کنج همین کوچه ی انسان خوابید سایه ی فقر به ناکامی این قوم کشید بغض تب کرده کمی از...

ادامه شعر
جابر ترمک

در غزل جا نگذارید مرا ، می میرم من به یک پلک دل انگیز شما می میرم سالها هست که با پنجره ها درگیرم عاقبت پشت همین پنجره ها می میرم دل به دریای غزلها نزنم پس چه کنم ؟ بگذارید خودم وقت شنا ...

ادامه شعر
امیرحسین مقدم

من .... تیر پنجاه و هفت خورشیدی مادرم بی خبر مرا زایید به سلامت من آمدم هرچندچشم دنیا مرا نمی پایید تیر پنجاه و هفت خورشیدی شب ختم من از نبودن بود شب سوم من آمدم دنیا ، بارسومی که خوب میدانی...

ادامه شعر
ورود به بخش اعضا