تولد اعضا
ایمان کاظمی (متخلص به ایمان)

شب دل انگیز و ماه شعله پرست و دل از شوق یار دیوانه با نگاهی به مشعل مهتاب پر کشیدم دوباره از خانه بار و بندیل عشق را برچین باید امشب کنار هم باشیم ساز و خودکار و یک ورق کاغذ نیمه شب را حریف غ...

ادامه شعر
علیرضا نیک نفس

امروز همه مهر و صفا در فوران است شادی غلیان است در عرش همه هلهله زن رقص کناند میلاد مهان است دراین همه شور و ش...

ادامه شعر
مریم ناظمی

فریاد هر شب با گلویم شرط می بندد غمنامه ها را می برم در خلوت سینه کم می شوم از خود به ضرب ِشست ساعتها هر روز می بازم به تصویرم در آیینه مبهوت یعنی این من ِبیزارِ از بودن گنگی که خواب هر شبش د...

ادامه شعر
مریم حقیقت

در سرم لخته لخته فریاد است در گلویم غزل غزل خفقان دلم از دست زندگی خون است توی رگ های خسته از جریان می نویسم به نام آزادی می زند زیر گریه ام آواز می پرد یک پرنده ی زخمی از قفس...

ادامه شعر
قاسم پیرنظر

دیدار قیامت ماند درساحل نقش ات کارم شده مشق ات جاماندم از عشق ات دیدار قیامت ماند یک لحظه خوابم برد هشیاری ام پژمرد غفلت توان افزود دیدار قیامت ماند عمری از او خواندم درسینه گنجاندم د...

ادامه شعر
علی اصغر رضایی مقدم

کودک تقدیر من! پاکم نکن "واژه ای" از جمله ای ناخوانده ام اندکی هم شرح حالم را بخوان حال که در دفترت جا مانده ام در میان جمله بندیهای خود آنزمان که جمله ها میساختی گرچه تقدیر مرا چون واژه ای ساخ...

ادامه شعر
علی اصغر رضایی مقدم

جارچی!جار بزن عیب مرا در میان همه،رسوایم کن مگذار از دم خود،دود شوم در میان همه،معنایم کن بگو این شخص،که رسوای شماست عیب پوش همه ی دنیا بود چون گنه پوش شما مردم،بود گنهش،پیش همه پیدا بود پس ...

ادامه شعر
ابوالحسن  انصاری (الف. رها)

........... این روزمابر بالش شب تکیه کرده ای کاش می دانستم آغازش کلک بود من باخبرازطبع کرمویش نبودم ای کاش می دانستم انجامش کپک بود . جغرافیایم تارومار فصل انکار توجیه قد فاجعه ع...

ادامه شعر
علی اصغر رضایی مقدم

در دل جنگل غم پرور ما جغدها مرثیه خوانند هنوز زاغها همقدم روباهان شیخ و سلطان زمانند هنوز آنکه از روضه و غم،بیزار است مجرم روضه گه جنگل ماست شادمان بودن و جشن گل و مل کفر این جنگل بی سور و نواس...

ادامه شعر
ابوالحسن  انصاری (الف. رها)

این روزما بربالش شب تکیه کرده این روزگار اصلا به سامان خودش نیست خورشید در رگهای او جریان ندارد لحنی که یاد عهد و پیمان خودش نیست چنگیز تر برسرگذشتم حمله ور شد حسرت میان حال و روزم خانه ک...

ادامه شعر
طارق خراسانی

ترس از که؟ چونکه این همه آبم به رخ بوَد خرجش کنم به آنکه دلم را ربوده است شد دل اسیر آنکه به عمری ندیدمش دل را کنار بُرد و کنارم نبوده است طارق خراسانی 30 شهریور 1398 پ. ن چون برای شادی...

ادامه شعر
طارق خراسانی

ترس از که؟ چونکه این همه آبم به رخ بوَد خرجش کنم به آنکه دلم را ربوده است شد دل اسیر آنکه به عمری ندیدمش دل را کنار بُرد و کنارم نبوده است طارق خراسانی 30 شهریور 1398 پ. ن چون برای شادی...

ادامه شعر
بردیا امین افشار

سالهاست که نمی یابد روباهِ قصه خبر از زاغچه سالهاست که خشکیده گلبرگِ سرخ بر روی طاقچه سالهاست که غرق است دیوار پیر درخاطرات خود سالهاست که نمی وزد عطر باران بر گُل باغچه ...

ادامه شعر
Ebrahim Hadavand

قصه یِ سُرخرنگیِ من هم نَقلِ رنگین کمانِ خوش وقتی ست جُرعه ای آفِتاب می نوشد می رود باز و فکرِ بدبختی ست سرخوش از گونه هایِ گُل کرده دل خوش از قطره هایِ تابانَم سرخی از "آبِ آتشین" را هم سیلی...

ادامه شعر
بردیا امین افشار

چون به سحر افتد گذرت خالی می شوی از شب می درخشد آفتاب در بهار می نشیند لبخند بر لب چه رازی هست در شب که خورشید از او می گریزد چه میکند با فردای شیرین که دل به جنگ بر میخیزد از کجا می گیرد...

ادامه شعر
ایمان کاظمی (متخلص به ایمان)

آهسته قدم زنم به ساحل با پای برهنه بی اراده نیلی وش بیکران آبی آن دختر بی ریای ساده با پیچش موج موج مویش بی تاب کند ترانه ها را با آینه ی زلال رویش مستانه کند دلانه ها را خورشید در آن کران...

ادامه شعر
جواد صارمی

تا صبح بیدارم , نفس تنگ و دلم تنگ بغضی گلو را نیمه شب ها می فشارد یاداوری کردن عجب احساس شومی ست رحمی میان ضربه های خود ندارد پهلو به پهلو می شوم, خوابم نبرده هر شب شبیه برزخی پر اضطراب است و...

ادامه شعر
علی معصومی

یادت هست؟! روزگاری که خانه ارزان بود روی هر چینه پر زقندان بود سفره در سفرها نمکدان بود خانه باغ قدیم یادت هست؟! ... آنطرف نغمه قناری بود این طرف تقُّ تقِّ گاری بود دشت لبریز چشمه ساری بود کو...

ادامه شعر
بردیا امین افشار

شب می سراید داستان از زیبائی محزون رودخانه مهتاب می کُند شکایت از کابوس بی پایان شبانه آفتاب در پس ابرهاست نمی تابد از آسمان نور تاریکی نشسته بر خانه نیست در دل جای سرور عشق مرده در خلوت...

ادامه شعر
بردیا امین افشار

گُلِ بغض می روید بر گلویم می زند نهیب تگرگ بر پنجره افق را کرده رنگ سرخ آرایش بر نمی خیزد صدائی از هنجره اینکه دل باشد میهمان بهار خاطره ایست که گشته داستان در دشتی که کرده پائیز خانه پیش رو ...

ادامه شعر
ورود به بخش اعضا