تولد اعضا
بردیا امین افشار

در اشکهای خود گُم می شود بارانی که می بارد بر گل سرخ در جنگلی که مُرده در آن نسیم بر نمی گیرد سایه از مهتاب رُخ در غروبی که می شود دلگیر نمی کنُد طنازی رنگ ارغوان می چکد اشک از گونۀ شقایق می...

ادامه شعر
سجاد صادقی

شب های مستی و دیوانگی من تو شمع باشی و پروانگی من حرف از نبودنت ، در لابه لای غم ای کاش کم شود ، از زندگی من رویا برای تو ، کابوس سهم من خورشید مال تو ، فانوس سهم من هرچند خسته ام ، مانند ارگ ...

ادامه شعر
طارق خراسانی

حاملِ بوی بهار است سپاه حاصلِ مهرِ نگار است سپاه ماه و خورشید غلامانِ رَهَش صحبتِ لیل و نهار است سپاه طارق خراسانی کربلا_ 23 فروردین 1398...

ادامه شعر
بردیا امین افشار

این بار چون می درخشید رعد فرو می افتاد از میانِ انبوهِ ابر غلط زنان می بارید بر زمین می نشست بر لبِ خشکِ صبر می بخشید جان بر گلهای سرخ می نهاد خنده بر رخسارِ کویر خاک را می کرد عجین با خود تا...

ادامه شعر
طارق خراسانی

جُرمِ بی جُرمی ست جُرمت ای صنم رفته ای زندان و در ماتم منم ای ستوده راه تو  بستوده دل وای اگر بر ضدِّ راهت دَم زنم ۱۸ فروردین ۱۳۹۸...

ادامه شعر
بردیا امین افشار

شب مرا می جوید در خِش خِشِ پایِ سایه ها در مستیِ مرغان شب در فریاد ، در اشکِ دایه ها شب مرا می خواند در پسِ نورهای سرخ و سپید در ورایِ مرزهای همهمه در تفاوتِ پرهایِ پروانه و بید شب مرا می ...

ادامه شعر
بردیا امین افشار

تو چه کردی با من آن شب که به خیالم راهت بود کردی آشیان در قلبم تا ساختم از دقایق برایت سرود چه خواندی که نشست چون شبنم ، بر گل سرخ رویایم کدام رود بود بسترت که روان گشتی درهمه دنیایم بر...

ادامه شعر
محمد جوکار

‍شعرم آتشفشان دلتنگی ست وزن شعرم گدازه ی درد است فصل شعرم همیشه پاییز است و ردیفم شبیه سردرد است زیر پلک اشاره ی تقدیر حال و روزم عجیب ناجور است بغض من را کسی نمی فهمد سرنوشتم همیشه رنجور است...

ادامه شعر
بردیا امین افشار

آمد بهار ، رسید زمستان ، گذشت یک سال چشم ها بسته است ، زبانها گشته اند لال می جوشد سرکه ، به جای شراب در خُم می شود عشق ، در تابوت نفرت چال در آبی آسمان می نگرم بر سایه ها به جای شاهین ، کرکس گ...

ادامه شعر
بردیا امین افشار

رهایت می کنم و خواهم رفت در یکی از این شبها که میرسند از پس غروب نمی کِشم پرده ای تاریک بر روی رویایت نمی کُنم بر جداره های دل زیبایت ، رسوب چشمانت نیست دیگر مشتاق دیدارم فردا روزیست که میشوم ب...

ادامه شعر
بردیا امین افشار

با تو تمام میشود عشق و شور و مستی می آکند آسمان را عطر زندگی ، شوق هستی با تو به پا می شود مشت افتاده بر زمین نمی شود خسته از رفتن دلی که غلطیده بر روی مین با تو رها می شود عاشق ، از زنجی...

ادامه شعر
بردیا امین افشار

وقت است برای نوشتن نمی شوند قطار اما واژه ها رسیده فصل حملۀ زمستان نمی چکند چرا دیگر ماشه ها هوا ، هوای گریستن است سرخ تراند از پیش ، لاله ها ساقی مست است و نمی داند می ریزد خون به درون پیاله...

ادامه شعر
طارق خراسانی

آنکه زیر آبی قشنگی داشت سر او زیر آب می بردند عجبا مال آشنا را خورد !! مال او را غریبه ها خوردند ۲۷ بهمن ۱۳۹۷...

ادامه شعر
Ebrahim Hadavand

رفت و ماندم اسیر تنهایی آن سفر کرده یار دیرینم رفت و می بُرد آنچه را با خود عمر من بود و جان شیرینم داده بودم زمام عقلم را دست دیوانه ای که خود بودم دل سپردم که باز می گردد جز دل آزردگی نشد س...

ادامه شعر
بردیا امین افشار

وقتی که می شود برکه خشک وقتی نمی بارد به دشت باران می سوزاندم ، ابر در آسمان وقتی که می شود ، لاله گریان تا که می کُند ، پرواز گلوله چون می نشیند مرگ به جان می سوزاندم ، بازی می ، با نی وقتی...

ادامه شعر
ناصر پورصالحی خاکی

کشورم(سرود) کشورم ای که نام تو ایران می درخشی به قله غیرت وطنم ای همیشه پا بر جا ایستادی به صحنه عظمت مردمت معنی وقارو شرف باوقارندوبرتر از شیرند همچو البرز محکمندوقوی پهلوانان تو ن...

ادامه شعر
بردیا امین افشار

عدالت پرکشید ، رفت از جهان ، از هماندم که خلقت گشت آغاز ، بال بر نگرفت انسان به دوش نشست و نکرد ، به آسمان پرواز از چوب و از گِل ساخت خانه سرود ترانه ، تا بخواند آواز اشعارش نگشتند شاد و دل ...

ادامه شعر
بردیا امین افشار

مرگ یک شاعر به یاد فروغ فرخزاد ************** می کِشم به سوی خیالت پر نیست فریاد ، در دلم اندک می باید برساند پیامت را باد در لبهای خاموش قاصدک جاده می یابد امتداد و می رسد به افق شقایق تندر...

ادامه شعر
بردیا امین افشار

دوختم چشم را برآسمان شاید که بیابم از تو ردی چون همیشه ، بود خالی جایت از عمق وجود ، کشیدم آه سردی نشسته بود بر رخساره ام غبار می کشیدم نفس اما سخت کی تو میگشتی خدای من ؟ کی بلند می شدی از ر...

ادامه شعر
 نجمه عیدی

یک روز می فهمی که خالی هست گوری که برآن قصه می خوانی یوسف نمرده نابرادرجان پایان اوراخوب می دانی سخت است توضیحش که یک تاریخ رسواکند احساس یک زن را باید به خود ثابت کندیک بار چاقو،ترنج ودل بری...

ادامه شعر
ورود به بخش اعضا