عهد علی بن ابی طالب علیهماالسلام (مجموعه ی کامل)

عهد علّی بن ابی¬طالب(قسمتی از رُمان ناتمام تاریخی چهارده معصوم)
خدایا! خدای مهربان! خدای توبه¬پذیر! بر این کویر خشکیده – که سال¬هاست باران اُلفَتی ندیده است– ترحّمی فرما و ما را به گناهانِ بَدانِ¬مان از رحمتت دور مدار که ما از گناهان¬مان به درگاه امیدپرور بخشایشت پناه آورده¬ایم. «رَبَّنا لاتُزِغ قُلوبَنا بَعدَ اِذهَدَیتَنا وَهَب لَنا مِن لَدُنکَ رَحمةً إنَّکَ اَنتَ الوَهّاب».
خدا را شکر که دوباره مردم، پس از آشفتگی، به سوی حق بر می¬گردند. چه جمعیّت عظیمی ¬است! چه جمعیّت عظیمی! چنین جمعیّتی، ستودنی¬ است اگر تحمّل عدالت پروری او در آنها باشد و اگر پیمانش را پس از بیعت نشکنند. ترس فردایم از این است و ترس امروزم از این که خدای نخواسته، این انبوهِ تشنگانِ حمله¬ور به سوی آب، رود را به خون بکِشانند و رود از این همه هجومِ عطش، لگدمال و مُشت¬آلوده نشود که او تنها مسیرِ رسیدنِ این کویرنشینانِ خشکی زده به دریای بی¬کرانِ آسمان رنگ است. انبوهِ تراکم، تراکمِ انبوه، اکنون بر زمین مدینه معنا می¬شود – آن هم بعد از بیست و پنج سال تنهایی، بیست و پنج سال یتیمی، بیست و پنج سال ....
مردم، گروه گروه می¬آیند برای بیعت، ولی علیّ¬بن¬ابی¬طالب نمی¬دانم چرا از آنها کناره می¬گیرد و هر چه اصرار می¬کنند، تمایلی نشان نمی¬دهد. می¬دانم که او مرد دنیا نیست؛ امّا صحبت از ادامه¬ی سنّت پیامبر خداست. شاید همان طور که گمان می¬کنم، طاقتِ عدالت پروری¬اش را بزرگان این امّت ندارند. همان¬ها که همیشه جهت‌دهندگانِ جریانِ خلافت بوده¬اند و این جمعیّتِ به ستوه آمده، نشانه¬ی پایانِ طاقتِ مسلمانان از خلیفه¬¬ سازی ¬های منهای علی¬ است؛ مخصوصاً‌ خلیفه¬ای که قاتلانش گروهی پراکنده بوده و آشوبی به پا کرده¬اند. خلیفه¬ی مقتول، عملی داشت و اعمالی که عکس¬العملش را دیدیم و امروز، مردم سرخورده¬ از سه شکستِ پیاپیِ پس از رسول خدا، خسته از خلیفه ¬سازی¬ های بی¬پشتوانه¬ی کتاب و سنّت، جمعیتّی بی¬نظیر، تشکیل داده¬اند و هنوز حرف خلیفه¬ی دوّم – که گفت: انتخاب ابوبکر، کاری بی¬اساس بود که امیدوارم خدا، شرّ آن را از ما بر دارد – گوش¬های دوستداران سنّت پیامبر را می¬آزارد و دیگر بیش از حدّ توان، خسته از «فلته»¬های عمری گشته¬اند و این سوّمین خلیفه هم عملی داشت و اعمالی که عکس¬المعلش را دیدیم. دیدیم که بر او به سختی شوریدند و پیکره¬ی حکومتش را – که بر پایه¬ی اعتمادِ چشم بسته به خویشانِ اموی¬اش فربه شده بود – دریدند و او را پس از چندین روز محاصره، در سختی شدید و شاید حتّی در تشنگی سخت، رها کردند تا پس از سال¬ها پُرخوری از سفره¬ی وسوسه¬اندازِ خلافت، حالا لب بسته و فرو نشسته در حسرت، به ترک این دنیای بی¬وفا بیاندیشد؛ به دنیای بی¬وفایی که حتیّ برای خلیفه¬ی ذوالنّورین اسلام هم تبعیضی قائل نیست و بعید نیست او را پس از دیدار با عزرائیل ملک‌الموت، بی غسل و کفن و حتی شاید در گورستان یهودیان، تنها بگذارد. گفتم: عزرائیل. خداوندا! به حقِّ فرزندانِ آن بزرگمردی که مردم، این گونه در طلب بیعتش ازدحام کرده¬اند، جان او را و جان حسن و حسینش را حفظ بفرما که می¬ترسم در این هجومِ هیجانیِ پُرشمار .... زبانم لال! خداوندا! اگر جانم را و هر چه دارم را به جای آنها فدیه می¬پذیری، فدایشان می¬کنم تا گزندی به جانان¬مان نرسد که دیگر بیش¬ از این، اسلام و مسلمانان، تاب یتیمی ندارند. خوشا به حال ابامحمّد و اباعبدالله که فرزندان اباالحسن هستند و ای کاش! من نیز چنین پدری داشتم و یا اگر هم نه – که آن پدر برای آن چنان فرزندانی، بهتر است – ای کاش! من هم پدری داشتم شیفته¬ی محبّت امیرالمؤمنین و ای کاش! نبود این همه احترامی که بیهوده بر من روا می¬دارند که پدرم آن چنان مردی ¬است. ای کاش! به جایش پدرم گمنامی بود از دوستدارانِ نجیبِ وصّیِ پیامبر؛ از آنانی که به فرمانِ خداوندِ خوبی¬ها، به خوبی¬ها شتابان-اند و در خوبی¬ها مقیم، هر چند در زمین، گمنام باشند و حکومت، مستضعف¬شان نموده باشد؛ که فرموده¬ است:
«وَ نُریدُ اَن نَمُنَّ عَلَی الَّذینَ استُضعِفوا فِی¬الاَرضِ وَ نَجعَلَهُم اَئمَّه وَ نَجعَلَهُمُ الوارِثین».
من اگر به نیاکانم – که اهل ولای مولا نبودند – حقّ افتخار نداشته باشم، امیدوارم پایه¬گذار شجره¬ای طیّبه باشم به ولایت او که من فرزند غدیرم و تا چشم، باز کردم و گوش به حقیقت سپردم، ندیدم و نشنیدم به غیر از صفای علی، وصّی رسول خدا.
از غدیر، بیست و پنج سال شگفت¬انگیز گذشته است و اکنون من جوانی هستم بیست و پنج ساله که دل به بیعت و صبر نهاده¬ام و در این راه، دل سپرده¬ام به هر چه بفرماید که حق با علی و علی با حّق است؛ و خوب می¬دانم که «یوم¬الرّحبه» تکرار غدیر بود. یوم¬الرّحبه، همان روزی که مولایم علی – که درود خدا بر او باد – از حاضرینی که در غدیر بودند و حدیث «مَن کُنتُ مولاه فَهذا علیّ مولاه» را شنیده، گواهی می¬گرفت. بمیرم برای مظلومیّتت مولا! گواهی می¬گرفتی برای حادثه¬ای که ده¬ها هزار گواه دارد؛ ولی بسیارشان خاموش بودند و یکی¬شان همین اَنَس بن مالک، آن که در آن جا بود و دید و تأکید پیامبر را شنید و اکنون به گواهی خواستنِ این بزرگ مظلومِ عالم، جواب منفی می¬دهد و به ناچار، امیرالمؤمنین، علی، انس¬بن ملک را لعنت می¬کند که حکمِ الهیِ نازل بر زبان نبی را کتمان نموده است تا همین، گواهی باشد بر آنچه او به آن گواهی نداد و دیدند انس¬بن مالک را در همین جا، به بلای برص گرفتار آمده. انس بن مالک! من که در آن زمان¬های بی¬¬وفایی نبودم و چه خوب که در کنار شما نبودم؛ امّا آیا یادت هست که پیش از آن هم حقّانیّت علیّ¬بن¬ابی-طالب را انکار نموده بودی؟
ماجرای «طیرمشوی» را می¬گویم. داستان مرغ‌بریانی که پیامبر نمی¬خواست به تنهایی تناول کند و از خدا درخواست نمود که بهترین بنده¬اش را بفرستد تا همسُفره شوند و سه بار، علی آمد و تو – که پرده¬دارِ خانه¬ی پیامبر بودی – اجازه¬ی ورودش نمی¬دادی تا سرانجام، پیامبر فهمید و راهش داد و بازخواستت نمود. اَنَس! این همه کینه؟! آن هم بعد از آن همه سال؟! آن هم با بهترین بنده¬ی خدا بعد از نبّی مصطفی؟! حقّ تو بدتر از این دردی بود که دچارش شدی که خداوند، کتمان¬کنندگانِ امرش را سخت کیفر خواهد داد.
یوم الرّحبه! چه روز خوشگواری هستی! مرا می¬بری به بیست و پنج سال پیش، وقتی که تازه، متولّد شده بودم و اکنون هم البته در این ماجرایی که برای مولایم، علی، می¬بینم، واقعاً‌ احساس می کنم که دوباره متولّد شده¬ام. آخرین سالِ حضورِ پیامبرِ رحمت در کنار امّت بود. آن حضرت، خودش، از نزدیک شدن رحلتش خبر داده بود و می¬خواست در آخرین حجّش اسلام را با تمام شکوه بنمایانَد به چشم تماشاگرانی که بودند و تماشاگرانی که تا پایان تاریخ می¬آیند و این امر، جُز به امر الهی نبود همچنان که در غدیر به امر الهی، آیه نازل شد: «یا اَیُّهَا الرَّسولُ بَلِّغ ما اُنزِلَ اِلَیکَ مِنَ رَبِّکَ وَ اِن لَم تَفعَل فَما بَلَّغتَ رِسالَتَهُ وَ اللهُ یَعصِمُکَ مِنَ النّاس اِنَّ اللهَ لایَهدی القومَ الکافرین».
راستی! در آن آخرین سال عمر پیامبر، دیگر چه چیزی برای تبلیغ، باقی مانده بود؟!
نماز و روزه و جهاد و حجّ و همه¬ی اوامر که ابلاغ شده بود و مردم هم به سنّت پیامبرشان خو گرفته¬ بودند! آن چیست که اگر پیامبر امین به مردم نرساند، آن همه خون دل خوردن¬های حضرتش و تمام صحابه¬ای که با او در راه برپایی دین خدا کوشیدند، بی¬مقدار خواهد بود آن چنان که گویی ابلاغی در دین نبوده است؟! و باز آن چیست که خداوند برای رساندش، پیامبرش را دلگرمی به حفظ از شرّ مردم می¬دهد؟! کدام مرد؟! کدام ترس؟! کافران که مسلمان شده¬اند و دیگر، ادّعایی ندارند و خطری. ابوسفیان و امثال او که اِظهار اسلام کرده-اند و این همه هم در میانِ مسلمانان، اسلام¬شان همهمه کرده است. مشرکان دیگر هم که دیگر، قدرتی ندارند. اسلام، شبه جزیره را فتح کرده است و ده¬ها هزار مسلمان با شکوهی که تاریخ شاید مانندش را به یاد نداشته باشد، با پیامبری که تمامی رحمت است برای مؤمنان، و چند ماه بیش¬تر به پایان وظیفه¬ی الهی¬اش باقی نمانده، همسَفَر شده¬اند تا اجرای ابلاغ الهی که اگر آن کار به اتمام نرسد، وظیفه¬ی تبلیغ و ابلاغ به انجام نرسیده است. بله، بدون ابلاغ آیه¬ی بلاغ، تبلیغ دین خدا به کمال، و نعمتش به تمامی نخواهد رسید که خود فرموده است:
«اَلیَومَ اَکمَلتُ لَکُم دینَکُم وَ اَتمَمتُ عَلَیکُم نِعمَتی وَ رَضیتُ لَکُمُ الاِسلامَ دیناً».
و این چنین در غدیر و در امتدادِ بی¬پایانِ غدیر، خداوند به دین مؤمنان، خشنود می¬شود.
آخرین سال عمر پیامبر و حجّه الوِداع و زمان برگشت از حجّ است و پیامبر با اصرار، همه¬ی کاروانیان را – که ده¬ها هزار نفرند و حتماً‌ پیر و بیمار و خسته هم در میان¬شان بسیار است – جمع فرموده، خطبه¬ای برای همه می¬خواند و گلِ سخنانِ گلش این است:
«مَن کُنتُ مولاهُ فَهذا عَلیّ مولاهُ اَللّهُمَّ و الِ مَن والاهُ وَ عادِ مَن عاداهُ وَ انصُر مَن نَصَرَهُ وَ اخذُل مَن خَذَلَهُ» و اصحاب می¬آیند و به وصّی پیامبر، تبریک می¬گویند و نغمه¬ای در گوش تاریخ، طنین می¬افکند: «بَخٍّ بَخٍّ یا عَلیُّ اَصحبَحتَ مولایَ وَ مولا کُلِّ مُؤمِنٍ وَ مُؤمِنَه». غدیر گذشت و گذشته ها گذشت و حالا هم دوباره، مردم، اشتیاق¬شان به مرام علی¬ است که مرامش مرام پیامبر خداست و خدا کند که .... مردم، سراپا شور، شورِ شیرین آمده¬اند تا پس از رسواییِ قتل خلیفه¬ی سوم، با خلیفه¬ی دادگر و بی¬خلاف بیعت کنند. من هم شادمان¬ام؛ بلکه سراپا شادمانی¬ام؛ امّا بیزارم از بیعتی که با دل نباشد و همچنان ننگِ رسواییِ قبیله¬ ای را در این انتسابِ ناخواسته، به ناچار باید تحمّل کنم؛ همان¬گونه که دلخوش¬ام به سببِ انتسابم به امیرالمؤمنین و خاندانش. امیدوارِ سربلندی¬ام در امانتِ وفا و امیدوارم که خداوند، فرزندانی عطایم بفرماید در راه وفای سردار، استوار.
- السّلام علیک یا محمّد!
- السّلام علیک یا عمّار!
- درخود فرورفته¬ای؟! محمّد! مبهوت از این همه اشتیاق¬ای؟ هان؟ حق داری. بعد از آن همه مظلومیّت مولا، حالا دیدنِ چنین بیعتی، همه¬ی پیروان سنّت نبوی را خشنود می¬کند. «خشنود» که چه بگویم؟ اشک شوق بر چشم¬ها جاری می¬نماید. با این حال، عظمتِ امروز از عظمتِ روز غدیر، بیش¬تر نیست. تو که ندیده¬ای جوان! ای وای از غفلت! ای وای! خداوند، همه¬ی ما را از لغزش¬ها باز دارد! محمّد! نگفتی به چه چیزی می-اندیشیدی. اگر گفتنش رواست، بگو برادر!
- یا عمّار! صحابیِ بزرگوار! من از این همه محبوبیّت مولا به وجد آمده بودم؛ خصوصاً‌بعد از آن همه رنج صبورانه¬ای که در چهره¬ی نورانی¬اش و در رفتار پُر وقارش می¬دیدم و می¬دیدم سوختنش را همچون شمع در شب تاریک نادانی¬ها.
یا عمّار! صحابیِ بزرگوار! از پیامبر بگو قدری از آنچه درباره¬ی مولای¬مان فرموده است. شنیدن داستان دلبر، هر بار که تکرار شود، شیرین¬تر شود آن هم از زبانِ چون تویی یار وفادار.
- یا محمّد! امیدوارم آنچه از خوبی درباره¬ام گفته¬ای، شایسته¬اش باشم و از درگاهش برای برومندِ آبرومندی چون تو، ثابت قدم ماندن بر این پاکی و اخلاص را می¬طلبم؛ امّا آنچه گفتی، طلب دریا بود و من هر چه از دریا بگویم، باز جز اندکی نگفته¬ام. «حدیث منزلت» را که شنیده¬ای که در آن، محمّد رسول الله – که درود بی-پایان خدا بر او باد – خود را به موسی و وصیّش، علی، را به هارون تشبیه فرمود جز این که پیامبری پس از آن حضرت نخواهد آمد. حُکمِ بستنِ درهای رو بِه مسجدالحرام را هم که شنیده¬ای که پیامبر به همه¬ی صحابه، امر فرمود و خانه¬ی علی را از این امر، استثنا. حدیث که فراوان است جوان! امّا چرا از قرآن کریم برایت نگویم و آیه¬ی تطهیر را برایت نخوانم که در آن، باری تعالی – جَلَّ شأنُهُ – فرمود: «اِنَّما یُریُد اللهُ لِیُذهِبَ عَنکُمُ الرِّجسَ اَهلَ البَیتِ وَ یُطَهِّرَکُم تَطهیراً». و باید امّت به سوی آن خاندان بگروند همچنان که فرمود: «فَسالوا اهلَ الذّکرِ اِن کُنتُم لاتَعلَمون».
و اکنون این مردم، بهتر می¬فهمند که سرپرستی که حُکمش حُکم خدا و رسولش باشد، تا علی هست، غیر از علی نیست و باز اگر بدت نیاید – که می¬دانم تو اهل حقّ¬ای – می¬گویم که پس از پیامبر، تنها علی، شایسته¬ی خلافت بود و گروهِ دیگران، غصب¬کنندگانِ آن.
- بله یا عمّار! می¬دانم. می¬دانم و با تمام وجودم گواهی می¬دهم. بگذار آیه¬ی دیگری را خودم در مقام اباالحسن علی بخوانم؛ چرا که همواره به این آیه عشق می¬ورزم مانند همه¬ی آیاتِ درباره¬ی اهل‌البیت و آیه¬ی مورد نظرم این است: «اِنَّما وَلیُّکُمُ اللهُ وَ‌رَسولُهُ وَ الَّذینَ یُقیمونَ الصَّلاهَ و یُؤتونَ‌الزَّکاهَ وَ هُم راکِعون».
و چه نشانیِ زیبایی می¬دهد خداوندِ رهنما، وقتی که به زکات اباالحسن در رکوعش اشاره می¬کند و بسیار آیاتی که هست و من می¬دانم و تو ای صحابیِ بزرگوار و ای یار وفادارِ آن دو نگارِ دلشکار، بهتر از من می¬دانی.
- خدا کند آنچه درباره¬ام گفتی، نزد خداوند، مردود نباشد و امّا به سبب آنچه از سخنت که درباره‌ی قرآن و اهل¬البیت بود، آفرین بر تو، محمّد، که درست گفتی و چه زیبا فرمود که: «چه بسیارند پندها و چه اندک¬اند پندگیرندگان». راستی، شاید شنیده باشی که اباالحسن گفته است که فردا در مسجد، قصد خطابه دارد. به همه¬ی دوستانِ حضرتش بگو تا بیایند و از این فیض، بی¬نصیب نمانند.
- به روی چشم، یا عمّار! در پناه خدا باشی برادر!
- در پناه خدا.
امروز، چشم و گوش مسجد به کلام علیّ¬بن¬ابی¬طالب است و صحابه و تابعین برای شنیدن کلام او اجتماع کرده¬اند و چشم و گوشِ تاریخ به والاترین انسانِ هستی پس از پیامبر خاتم است. علیّ¬بن¬ابی طالب، پس از سکوتی طاقت شکن، دوباره خطبه می¬خواند. سکوت کنید برادران مؤمن! سکوت تا بشنویم صدای دلنشین علی را ....
و صدا از عدالت گفت و از این که اگر آنان که خود را بزرگان امّت می¬پندارند، دارایی¬های به ناحقّی داشته باشند، بنده¬ی خدا، علی، از آنها باز خواهد ستاند؛ حتّی اگر مهریّه¬ی زنان¬شان کرده باشند؛ و صدا همچنان از عدالت گفت و صدای عدالت، علی، امّا دوباره جامعه را دو دسته کرد. امروز در چشمانِ ضعیف شدگانِ امّت، شادی، آشکارا می¬درخشید و خشمِ دل¬های فزونی¬طلبان، قابل پوشاندن نبود. سال¬های طولانی، مدینه¬النبیّ در خواب کسالت¬بار خود، سنّت هدایتگرانه¬ی پیامبر را به فراموشی می¬سپرد و اکنون امید و اکنون دوباره، امید. طلحه و زبیر، این گونه با شتاب از پیش امیرالمؤمنین به کجا می¬روند؟! در چهره¬هایشان فکر عجیبی می¬بینم که نمی¬دانم چیست؛ امّا اضطرابی ناخواسته، مرا فراگرفته است. آیا طلحه و زبیری که از خواص بخشیِ عثمان، آن همه خوش اقبال بوده¬اند، اکنون راضی می¬شوند که سهم¬شان از بیت¬المال، همانند سهم عجمی باشد غریب و گمنام؟
خداوند، همه¬ی ما را به راه درست، هدایت فرماید!
- السّلام علیک.
- السّلام علیک و رحمه الله.
- به طلحه بن عبیدالله و زُبیربن عوام می¬اندیشی. درست است؟ از نگاهِ ناخوشایندت به آنها پیداست. خداوند، ما را از شرّ آنها و امثال آنها حفظ کند! آنها با خلیفه¬ی مقتول – که آن همه از بیت¬المال بخشیدشان آن¬گونه با معاویه در قتلش همدستی کرده¬اند. اکنون با امیرالمؤمنین، علی، چه رفتاری خواهند داشت که ذّره¬ای از حقّ بیت¬المال به نفع کسی نخواهد بخشید. خداوند، ما را از شرّ آنان حفظ نماید!
- بله، خداوند، ما را از شرّشان حفظ کند!
- راستی، نامت چیست؟ جوان! می¬بینم که برخلافِ بیش¬تر مردم، فریفته¬ی ظاهرِ آدم¬ها نمی¬شوی و معیارت برای شناخت حق، افراد نیستند؛ بلکه نیکی¬ها و بدی¬هاست. نامت چیست؟ جوان!
- محمّد هستم. از یاران امیرالمؤمنین؛ امّا تو ای مرد سفید چهره! گویا با این شمایل و لهجه، برادری از قوم رومی هستی. درست است؟
- بله، یا محمّد! من از دیار روم¬ام؛ امّا سال¬هاست که در جزیره العرب زندگی می¬کنم. دوران خلیفه‌ی اوّل را درک کردم و خلیفه¬ی دوّم را و این خلیفه¬ی مقتول را – که سبب شرمساری همه¬ی مسلمانان شد. خلیفه¬ای که در جایگاه پیامبر، نشسته بود و آن قدر ستم به مردم بیچاره نمود و آن‌قدر نزدیکان ناشایست خود را در مصدر امور قرار داد که همان¬ها به نا کارآمدی¬اش پی¬بردند و در قتلش عاملی مهم بودند. خلیفه¬ی سوّم، معاویه را قدرت فراوان بخشید و بعید می¬دانم معاویه با علی از در بیعت درآید. برادر جوان! تو حتماً از زمان خلافت ابوبکربن ابی قحافه چیزی به یاد نداری و از ماجرای سقیفه نیز همچنین؛ امّا اگر طالب حق باشی و من هم از گفتن حقیقت در امان باشم، اعتقادم را درباره¬ی او و خلیفه¬ی پس از او با تو خواهم گفت؛ البتّه خدای را گواه می¬گیرم که آنچه بگویم، جز حقیقتی که دانسته¬ام، نباشد.
- بگو برادر رومی! می¬شنوم.
- صداقت در وجودت موج می¬زند جوان! این گونه است که می¬توانم با احساس امان در این باره برایت سخن بگویم؛ ولی خودت که می¬دانی. در نزد بیش¬تر مردم سرزمین¬های اسلامی نمی¬توان سخنی از خطاهای خلفاء گفت هر چند مستند به قوی¬ترین دلایل باشد. حال البتّه با وضعی که عثمان بن عفّان به بار آورد، مردم فهمیده¬اند که همیشه حق به جانب خلیفه نیست. چه می¬شد اگر عثمان به اعتراضات مردم زیر فرمانش نیم توجّهی می¬کرد؟! چه می¬شد اگر به خیرخواهی¬های علّی بن ابی¬طالب، اعتنایی می¬کرد؟! حتماً علی، راهی برای حلّ مشکلات داشت؛ امّا عثمان ... بگذریم. چه می¬گفتم؟ محمّد!
- می¬خواستی درباره¬ی دو خلیفه¬ی نخستین، سخن بگویی.
- آری، خواهم گفت به حول و قوّه¬ی الهی؛ امّا چرا حالت دگرگون شده است؟ یا این که من در اشتباه¬ام؟ حرف بدی زده¬ام؟ جوان! شاید تو هم حرف¬های مرا کفر انگاشته¬ای. اگر این طور است، زود قضاوت مکن. به دلایل من هم گوش بسپار که خداوند فرموده است:
«فَبَشِّر عِبادِ الَّذینَ یَستَمِعونَ القَولَ وَ یَتَّبِعونَ اَحسَنَه.»
- حرف بدی نزده¬ای برادر! همان¬گونه که قبلاً‌گفته بودی، معیار من برای شناخت افراد، ظواهر آراسته¬ی آنها نیست؛ بلکه معیارم نیکی¬ها و بدی¬های آنهاست که البتّه ما آگاه به پنهان مردم نیستیم و از آن برحذریم؛ امّا آنچه خود، آشکار می¬کنند و بارها تکرارش می¬کنند، معرّف خوبی برای پی¬بردن به باطن¬شان است. سخنت را بیان فرما که مشتاق شنیدن¬ام.
- من بازرگانی رومی¬ام و بیش¬تر عمرم را در سفر گذرانده¬ام و کم¬تر وقتی در مدینه بوده¬ام؛ امّا در روزهای آخر حیات پیامبر – که گمان به رحلتش بُرده بودیم – در مدینه ماندم تا از وجودش بهره¬ای بیش¬تر برگیرم. حتّی در آن واپسین روزها پیامبر به امور امّت، التفاتی کامل داشت و یکی از دستورهایی که صادر فرمود، اِعزام سپاهی بود به فرماندهیِ اُسامه بن زید – که من هم در آن سپاه بودم – و حضرتش بزرگان صحابه، همچون ابوبکر و عمر را زیر پرچم اُسامه¬ی تازه جوان گماشت و بیرون شوندگان از آن را لعنت فرمود، امّا وصیّش علیّ¬بن¬ابی¬طالب را مثل همیشه در کنار خود داشت. جوان! معنای این اقدام پیامبر چه بود؟ آیا ابوبکر و عمری که پیامبر، آنها را تحت فرمانِ تازه جوانی می¬گمارد، شایستگیِ خلافت آن حضرت را دارا هستند؟ آیا این اقدام پیامبر، پیامی برای امّت نداشت؟
بر فرض هم که آن دو به سبب نگرانی درباره¬ی حال پیامبر، سپاه اسامه را ترک کرده باشند و مشمول لعنت نباشند، قرار داده شدنِ¬شان تحت فرمان آن تازه جوان – که امر مستقیم پیامبر بود- چه پیامی دارد؟ چرا مردمی که با کوچک¬ترین مذمّتِ ما نسبت به خلفاء، حُکم به کفر ما می¬دهند، جوابِ قابل قبولی در بسیاری از سئوال¬های ما ندارند؟! آیا درست است که به جای پاسخ اندیشیِ خداپسندانه – که شایانِ پذیرش باشد – نخستین و تنها قضاوتی که بر ما، فرزندان بُرهان، روا می¬دارند، اتّهام زنی به کفر باشد؟!
- نه، درست نیست. مشتاق شنیدنم برادر! ادامه بده.
- سپاه أسامه از مدینه خارج شد تا پیکی، خبر رحلت آن حضرت را رساند. ما، همه، سراسیمه بودیم و اختلافی در سپاه افتاد که برویم یا بمانیم، که ابوبکر و عمر به سوی مدینه شتافتند و کار به گونه¬ای شد که دیگر، سپاهی برای اُسامه باقی نماند.
در مدینه، مردم، مبهوت بودند و این بُهت، بی¬شک، قوی¬تر از ماتم بود.
علیّ¬بن¬ابی¬طلب، پیامبر را غسل و کفن می¬کرد و آدابِ اسلامیِ احترام به جنازه¬ی مسلمان بلکه احترام به پیکر پاک پیامبر را انجام می¬داد و از آن سوی، جمعی به جای گرامی داشتن پیامبرشان و کمک و تسلیت به خاندان بی¬هاشم، برای تصاحب غنیمت خلافت شتافتند.
رئیس گروه انصار از قبیله¬ی خَزرَج یعنی همان سعدبن عباده که فتنه را بنا نهاد – افرادی را در سقیفه به دور خود جمع نمود تا خودش را برای آنها خلیفه¬ی پیامبر اعلام کند و از آنان بیعت بگیرد. ناگهان سه تن از مهاجران – که ابوبکر، عمر و ابوعُبَیده¬ی جرّاح بودند – به سقیفه شتافتند و فرد دیگری از مهاجران در آن¬جا نبود. عمر، مردم را به کلام خود فرا خواند و انصار را که دو قبیله¬ی خَزرَج و اوس از آنان بودند و هر یک از این دو قوم نسبت به قوم دیگر، سابقه¬ی شدید دشمنی پیش از اسلام داشت، به همین سبب، شایسته¬ی خلافت ندانست و مسلمانان را از بُروزِ دوباره¬ی دشمنی¬های آنها ترساند. خزرجی¬ها از این موضعگیری عمر به شدّت ناخشنود شدند تا پیر مهاجران، ابوبکر، سخن گفت و گفت که مهاجران به پیامبر، نزدیک¬ترند و منطقاً باید خلیفه¬ی او از میان آنها باشد و سخنان آن دو، رؤیای انصار خزرجی را به سرابی تبدیل نمود؛ خصوصاً‌ این که پسرعموی سعدبن عباده به نام سعدبن بشیر هم به خاطر ناخرسندی از پسرعموی مدّعی¬اش مردم را به قول خلافت مهاجران دعوت می¬کرد و قبیله¬ی اوس هم به خاطر رقابتی که با خزرجیان داشتند، خلافت مهاجران را عادلانه دانستند؛ خصوصاً‌ وقتی که ابوبکر، نظر به این داد که خلیفه از مهاجران باشد اما وزیرش از انصار؛ پس همه چیز به نفع آن سه مهاجر تغییر کرد و ابوبکر گفت: ای مردم! با یکی از این دو مهاجر بیعت کنید و من، خودم، هر کدام از این دو را برای خلافت، شایسته می¬دانم و حاضرم با هر کدام¬شان بیعت کنم. عمر گفت: یا ابابکر! تو شیخ ما هستی. محال است با غیر از تو بیعت کنیم و آن دو با ابوبکر بیعت کردند. سعدبن عباده – که دید طعامی که خود پخته، غذای دیگران شده است – با آنها به مخالفت برخاست و میان او و مهاجران، سخت¬ترین بیزاری¬ها آشکار شد و خزرجیان هم به حمایت از رئیس¬شان برخاستند در حالی که اوسیان، اهل بیعت بودند. نزدیک بود خون¬ها ریخته¬ شود؛ خصوصاً‌ وقتی که حباب بن مُنذر خزرجی در حمایت از حق خلافت خزرجیان، شمشیر کشید و وقتی که عمر به مردم گفت: سعدبن عباده را بکشید که می¬خواهد میان¬مان فتنه برپا کند. خزرجیان – که دیگر، ناامید شده بودند – تازه به یاد پیمان روز غدیر افتادند و جز علی را شایسته¬ی خلافت پیامبر ندانستند و شعار سردادند که: «لانُبایِعُ اِلاّ عَلیّاً.»
سرانجام، بدون آن که نارضایتی خزرجیان را به بهایی بخرند، ابوبکر را بر دوش گرفتند و به سوی مردمی که در سقفیه نبودند، بردند و در همه جای مدینه پراکندند که: ای مردم! این مرد، خلیفه¬ی پیامبر خداست و مایه¬ی تسکین دل¬های مسلمین در غم رحلت آن حضرت. با او بیعت کنید. ابوبکر صدّیق، شخص اول مهاجران است که انصار و مهاجر، پیمان به بیعتش بسته¬اند و هرکس با او بیعت نکند، خواهان تفرقه در میان مسلمانان و اهل فتنه خواهد بود.
- گریه می¬کنی؟! محمّد!
- سخنت را ادامه بده، برادر رومی! مشتاق شنیدن¬ام.
- آری، مردم، سرگشته بودند و عدّه¬ای از آنان، چشم به خانه¬ی علی دوخته که او چه خواهد کرد. خانه¬ی علی، تحصّنگاهِ معترضان بود و بنی¬هاشم در آن جا به حال زار امّت می¬گریستند که یک¬باره، صدای مرد تندخو بلند شد که: مسلمانان با ابوبکر بیعت کرده¬اند. شما یا بیعت می¬کنید یا با این هیزم¬ها خانه را با هر که در آن هست، خواهم سوزاند. و گذشت آنچه گذشت. دُخت نبی، فاطمه – سلام الله علیها – از آن پس تا عمرش به دنیا بود، بر آنها خشم می¬گرفت تا پس از مدّتی کوتاه به دیار باقی شتافت و سپس علی، دوباره تنها شد. پیکر پاک دخت پیامبر را شبانه، غریبانه و مخفیانه به خاک سپردند تا دشمنانش در مراسمش جایی نداشته باشند و سندی باشد برای مظلومیّت آن ستمدیدگان و چنان شد که مزاری برایش نمی¬دانیم. علی پس از فاطمه، غریب¬تر شد و پایه¬های حکومت ابوبکر پیر، محکم¬تر. از آن پس که همگان به مخالفت اهل¬بیت و شیخین، پی-بُردند، علی – علیه¬السّلام – که دیگر، تفرقه را به صلاح امّت نمی¬دید – به خلیفه در اموری مشورت بخشید تا بدعت بر امّت، چیره نگردد و تفرقه به حدّ اکثر نرسد. با این حال، بدعت¬ها گذاشتند و خلاف¬ها کردند. آنها زمین فدک را از دخت پیامبر گرفتند و گفتند: پیامبران که چیزی به ارث نمی¬گذارند؛ با این که در قرآن مُبین آمده است: «وَ وَرِثَ سُلَیمانُ داوودَ». و باز حتّی فدک، ارث نبود که چنین سئوالی مطرح شود یا نشود؛‌ بلکه بخشش پیامبر بود در زمان حیات دنیایی¬اش و این گونه شیخین در گرفتن حقوق اهل¬البیت و گمراه کردن مردم، بسیار همراه یکدیگر می¬شدند و حتّی خمس اموال را هم -که خاندان پیامبر در آن سهیم¬اند – از آنان بازداشتند و ایشان را در محاصره¬ی اقتصادی قرار دادند. ابوبکر – که پذیرش خلافت خود را خواست مردم و خود را بی¬رغبت نسبت به آن معرّفی می¬کرد – وقتی مرگش را نزدیک دید، همه را برخلافت عمر بعد از مرگ خود دستور داد و وقتی به او گفتند: چگونه مرد تندخویی را بر ما مسلّط می¬کنی، پاسخ داد: مرد بسیار خوبی را برایتان معرفی کرده¬ام .....
نمی¬دانم اگر سقیفه آن چنان که بعضی می¬گویند – شورا بود؛ پس استبداد ابوبکر در تعیین عمر به عنوان جانشین چه معنایی دارد و نمی¬دانم اگر عمر حق داشت که بدون شورا به خلافت برسد؛ پس چرا در تعیین خلیفه¬ی پس از خود، امر به تشکیل شورا داد. از هر سو که بنگری، یک پای مَرکب می¬لنگد؛ بلکه هر دو پا. تناقض پشت تناقض است. در ردّش تردیدی نیست؛ اما بعضی ها می خواهند چشمانی بسته داشته باشند. بی شک، عهد علیّ¬بن¬ابی¬طالب با خدایش و با مردم اگر نبود، او برای در دست گرفتن خلافت، همین مقدار هم تلاش نمی¬کرد و دیگر حتّی پس از خلیفه¬ی سوّم و پس از بیست و پنج سال گوشه¬نشینی، تاریخ، عصری را به نام عهد علیّ¬بن¬ابی¬طالب نمی¬نوشت.
- از شورای تعیین جانشین خلیفه¬ی دوّم بگو. می¬خواهم بیش¬تر بدانم و اگر می¬دانم، تذکّری برایم باشد.
- در آن شورا، عبدالرّحمان بن عوف ریاست داشت و علیّ¬بن¬ابی¬طالب حاضر به پذیرش شرط پیروی از سنّت شیخین ابوبکر و عمر نشد و عثمان حاضر شد که بعدها دیدیم که به همان مقدار هم عمل نکرد و دیدیم آنچه را دیدیم. محمّد! گریه¬هایت را فرو مخور. بر این فتنه، خون باید گریست. با رفتن پیامبر، اگر علی نبود، از اسلام، بیش¬تر از نامی نمی¬ماند.
مشهور است و خودت هم حتماً‌ شنیده¬ای ماجرای قضاوت عمر درباره¬ی زنی که بچّه¬ی شش ماهه¬ای به دنیا آورده بود و عمر در این باره، زن را بی¬عفّت می¬پنداشت؛ ولی علی با منطق قرآنی¬اش بی¬گناهی آن زن بی¬گناه را ثابت فرمود و عمر اعتراف کرد که اگر علی¬ نبود، عمر هلاک می¬شد. ابوبکر هم پیش از این، حکم به نامسلمانیِ مسلمانانی داده بود که از پرداخت زکات به او و در حقیت از پذیرش خلافت او پرهیز می¬کردند و جنگ با آنها را جنگ با نامسلمانان دانست و چه بسیار بی¬حرمتی که به مسلمانان روا داشتند همان شیخینی که احادیت پیامبر را سوزاندند به این استدلال که ممکن است با قرآن، اشتباه گرفته شوند و می¬دانستند که احادیث پیامبر – که ترجمان شأن علی و آل اوست – برای آنها بسیار خطرناک است و اگر می¬توانستند شاید حتّی قرآن را هم که سرشار از آیاتی ¬است در شأن اهل¬البیت به تحریف می¬کشاندند؛ امّا خداوند، خود، حفظ قرآنش را نوید داده است و ناخشنودان، تحریفی در آن نتوانند جز این که در شأن نزول و تفسیرش به میل خود رفتار کنند. زیاد صحبت کرده¬ام جوان! از ابوبکر و عمر، اندکی گفته¬ام از آن همه و تو اکنون از عثمان بگو که زمان او را به خوبی دریافته¬ای و از منِ بازرگانِ مسافر، اوضاع را بهتر دیده¬ای. از عثمان، تا بیش¬تر بدانیم و قدر این روزهای با شکوه خلافت علی را که تو را دوستدار راستینش می¬بینم.
- سپاس، برادر! چون امر فرموده¬ای، اطاعت می¬کنم. بله، همان¬طور که فرمودی، عمر – که خودش تنها انتخاب شده¬ی خلیفه¬ی اوّل در جانشینی بود – امرِ پس از خود را برعُهده¬ی شورایی نهاد که اعضایش را خود مشخصّ کرده بود و امر کرد که آنها را در خانه، محاصره کنند که اگر به همفکری نرسیدند، همه¬ی اعضا را بکُشند و اگر اقلّیت، رأی اکثریّت را نپذیرفت، اقلّیّت را بکشند و اگر رأی¬ها مساوی شد، رأی بر حق از آنِ عبدالرّحمان باشد و از آنِ جماعتی که رأیش مثل رأی او بوده.
پس از آن که در شورای شش نفره¬ی تعیین خلافت بعد از عمر، عثمان، شرطِ التزام به کتاب خدا، سنّت پیامبر و سیره¬ی شیخین را تعهّد کرد، خلیفه¬ی سوّم مسلمانان هم مشخّص شد و با تأیید عبدالرّحمان بن عوف، رسماً‌خلافت را بر عهده گرفت؛ چرا که پیش از آن، موضع علی و عثمان برای تصدّی خلافت، برابر یا تا حدودی برابر بود و عبدالرّحمان بن عوف هم قصد خلافت نداشت و میان علی و عثمان، پذیرنده¬ی شرط رفتار به سیره¬ی شیخین را برگزید و عثمان، خلیفه شد و آن قدر با رفتارش سنّت پیامبر را دگرگون کرد که امّت، دیگر توان تحمّل نداشت و علیّ¬بن¬ابی¬طالب به او گفت: بترس از این که مسلمان¬ها تو را بکُشند و قتل تو، سبب ضعف حکومت اسلامی بشود و باعثش تو باشی و خودت هم فنا بشوی و درباره¬ی مروان بن حکم، او را هشدار داد که اختیارت را به دستش نده که خیرخواه تو نیست. همواره علیّ¬بن¬ابی¬طالب را می¬دیدیم که واسطه می¬-شد میان مخالفان و عثمان که هم به مخالفانی که اعتراض¬شان برحق بود، پاسخ مناسبی داده باشد و هم عثمان را از ادامه¬ی خطاهایش باز دارد و حتّی عثمان از او خواسته بود مدّتی مدینه را ترک نماید تا مردم به دورش جمع نگردند و دو دستگی ایجاد نشود و او نیز این کار را انجام داد و حتّی آن قدر در دفاع از عثمان – که خلیفه¬ی مسلمانان بود و قتلش آشوب آفرین – پیش رفت که برخی در دُرُستیِ کارش شک کردند و حتی او را همدستِ عثمان پنداشتند.
با این حال، او معتقد به دفع فتنه بود؛ امّا عثمان همچنان همان¬گونه به راهش ادامه می¬داد و سرانجام، آن چنان مُفتضحانه به قتل رسید. از بدعت¬های عثمان، کامل خواندن نماز مسافر است که اصحاب هم از او پیروی کردند؛ ولی علی بر سنّت پیامبر، پایدار بود و وقتی عثمان در اعتراض به او گفت: چرا وقتی می¬بینی که من، نماز را چهار رکعتی می¬خوانم، تو آن را شکسته به جا می¬آوری؟ حضرت در پاسخ فرمود: من به حرف کسی، سنّت پیامبر را تغییر نمی¬دهم.
از خطاهای عثمان، فراوان می¬توان گفت؛ امّا تازه از خلافت او راحت شده¬ایم. بگذار روزهای خوش خلافت علی را با یاد عثمان، ناگوار نکنیم.
- موافق¬ام برادر! از هم‌صحبتی¬است بهره بردم. در پناه خدا باشی.
- من هم از همکلامی با برادر بزرگ¬ترم وقت پرباری داشتم. راستی، وقت نماز، نزدیک است. آیا با هم به سوی مسجد می¬رویم تا نماز را به امامت امیرالمؤمنین برپا کنیم؟
- آری، من نیز چنین قصدی داشتم برادر! می¬خواستم خواسته¬ام را مطرح کنم که خودت زودتر گفتی. برویم که نماز به امامت امیرالمؤمنین علی¬بن¬ابی طالب، بیش¬تر از تمام دنیا می¬ارزد ....
شادی روزهای خوشِ آغازین بیعت، چندان طولانی نشد که طلحه و زبیری که با علی بیعت بسته بودند، به بهانه¬ی عُمره از مدینه خارج شدند و امیرالمؤمنین هم که قصدشان را می¬دانست و به خودشان هم خبر داده بود، قصاصِ قبل از جنایت نکرد و قبل از شروع فتنه، سرکوب¬شان ننمود. طلحه و زبیر، اُم¬¬المؤمنین عایشه را هم کهِ دلش با علی نبود – با خود همراه کردند که عوامفریبی کنند و خودشان را در کنار اُم¬المؤمنین، طرفداران حق جلوه دهند؛ خصوصاً‌ این که خونخواهی عثمان هم بهانه¬شان بود اگر چه به فرموده¬ی مولا، آنها خودشان به قتل عثمان، سزاوارتر بودند. عایشه وقتی که به زمین «حوأب» رسید، هشدار پیامبر را به یادش داشت که او را از فتنه در آن زمین، ترسانده بود و شاید اگر اصرار آنها و گواهی دادن شان بر آن نبود که این جا حوأب نیست، عایشه، اُم¬المؤمنین بر می¬گشت؛ ولی چه حوأب و چه هر جای دیگرکه باشد، فتنه، فتنه است. سرانجام، خون¬های هزاران تن از دو سپاه ریخته شد و در برابر سپاه امیرالمؤمنین، خوار شدند؛ ولی علی، امیرالمومنین بود و حرمت اُم¬المؤمنین نگه داشت و به سپاه دشمن امان داد و سیلاب فتنه¬ی خونین طلحه و زبیر و عایشه، فراتر نرفت. سفر علیّ¬بن¬ابی¬طالب به عراق برای دفع فتنه¬ی بیعت¬شکنان، سبب تغییر مرکز خلافت از مدینه به کوفه شد؛ زیرا کوفه به فارس و شام، نزدیک¬تر بود؛‌ خصوصاً به شامِ قلمروِ دیرینه¬ی معاویه – که بیعت نمی¬کرد و خونخواهی از عثمان را مثل ناکثین جنگ جمل یعنی طلحه و زبیر و عایشه و پیروان¬شان عَلَم کرده بود.
- (تق تق تق) در را بگشا. محمّدم.
- السّلام علیک. خوش آمدی محمّد.
- السّلام علیکِ شاه زنان چطوری؟ چه کار می¬کنی؟
- متشکّرم. خوب¬ام. شکر خدا. خبر خوبی برایت دارم محمّد!
- بفرما. همیشه خوش‌خبر باشی.
- امروز، اباعبدالله و خانواده¬اش مهمان ما هستند. شهربانو....
- چه خبر خوبی شاه زنان! خدا به تو و خواهرت، خیر بی¬شمار عطا فرماید که حسین¬بن¬علی را مهمان این خانه کرده¬اید؛ پس فرشتگان هم امروز در خانه¬ی ما رفت و آمد می¬کنند.
- آری، بی¬شک؛ ولی محمّد! خیلی هم فرقی نمی¬کند؛ چون حسین¬بن¬علی آن¬قدر با شکوه است که حتی اگر فرشتگان را هم ببینم، باز شکوه او در نظرم چیز دیگری ا¬ست. خوش به حالت محمّد! که پرورش یافته¬ی مولایمان علی هستی. ناشکری نمی¬کنم؛ ولی به حالت غبطه می¬خورم. من تا وقتی که در دربار پرشوکت پدرم بودم، از اسلام چیزی نشنیده بودم تا چه رسد به شنیدن از علیّ¬بن¬ابی¬طالب و خاندان او و پس از آن که رفیق پدرت ما را به اسارت گرفت، اگر نبود نظر لطف مولایمان علی، معلوم نبود که من و شهربانوی شاهزاده، حالا کنیزکانِ کدام غلامِ عربی بودیم.
- شاه زنان! این حرف¬ها چیست که می¬زنی؟! درست است که تو، دختر پادشاه ایران بودی؛ ولی اگر خداوند، اسارت را نصیبت کرد، همان¬طور که خودت هم خوب می¬دانی، به خاطر آن بود که به اسلام و دوستی علی و دوستدارانش گرامی¬¬ترت کند. راجع به پدرم هم که خودت بهتر می¬دانی که من او را غاصب خلافت می¬دانم که جز مولایمان علی، کسی شایسته¬ی خلافت نبود. لطف کن و دیگر، خطاهای پدرم را به رخم¬نکش که هرکس، مسؤول اعمال خودش خواهد بود و من پیرو راه پدرم نیستم. من پرورش یافته¬ی علی¬ّبن¬ابی¬طالب¬ام که او حقّ پدری برگردنم دارد و مادرم اسماء بنت عمیس است و افتخارش خدمت به خانه¬ی فاطمه¬ی زهرا – سلام الله علیها.
- مرا ببخشا محمّد! خدا می¬داند که قصد بدی نداشتم. فقط ....
- خدا ببخشاید شاه زنان! هم تو و هم خواهر بزرگوارت، همسر نور چشم¬مان حسین، چنین توفیقی داشته¬اید که مورد بخشایش و بخشش خداوند مهربان باشید. حالا تو از من درگذر که من شوهرت شدم در حالی که حسین بن علی، شوهر خواهرت؛ امّا مژده¬ات می¬دهم به مژده¬ای که مولایمان علی داده بود وقتی که به علّت انتسابم به آن پدر، نزد بابای دینی¬ام و تربیت¬کننده¬ی گرامی¬ام می¬گریستم و او به من بشارت فرزندانی داد که به فرزندان او خواهند پیوست و ما، نیاکانِ نوادگانِ امیرالمؤمنین خواهیم بود و بیهود نیست شاه زنان! که نامت شاه زنان است آن چنان که خواهرت شهربانو.
اگر شاهیِ دنیا به ظاهر از شما گرفته شد، سروریِ هر دو عالم را به شما بخشیده¬اند و فارسیان باید به شما افتخار کنند که ادامه¬ی نسل خاندان عترت از شماست.
- چه زیبا سخن گفتی محمّد! مثل همیشه زیبا گفتی و این بار، زیباتر، حالا بیا در کارِ خانه، کمکم باش که مهمانان بسیار عزیزی داریم.
- حتماً؛ امر کن که انجام دهم.
خداوندا! شکرت که حسین بن علی را مهمان¬مان نمودی و در حقیقت، ما مهمان او بودیم و همواره هستیم و تو ای خداوند بخشاینده ی بخشنده! در آن عالم نیز ما را مهمان لطف این خاندان قرار بده. آمین یا ربّ العالمین ....
غروب را دوست داشته¬ام از آن هنگام که کودکی بوده¬ام چابک و با دشمنان فرضی، چابکانه به عشق حیدرکرّار می¬جنگیدم. غروب شاید برایم معنای شهادت داشت با آن خورشید زیبای سرخ رنگی که تمام آسمان را و زمین را مدیون جلوه¬ی خود می¬نماید. دوست دارم غروب را و پرندگانی را که در تکاپوی آسمانی-شان ناپیدا می¬شوند و نغمه¬هایی را که مثل باران، نثار تشنگی زمین می¬کنند.
دوست دارم آسمان را و پرندگانی را که دل به دریایش می¬زنند و خورشیدی را که در آغوش محبّت آسمان، همه¬ی غم¬هایش را فراموش می¬کند. جنگ جمل هم تمام شد و من هنوز در انتظار شهادت، تشنه کام مانده¬ام. کجایند آنان که مولایم علی را یاری نمودند و بر سرپیمانی که بستند، جان باختند و پیروزِ هر دو عالم شدند؟ کجایند آنان که مولایشان علی، آنها را ستود و گرامی¬شان داشت و آن¬قدر مقام¬شان در نظر مولا بلند بود که از فراق¬شان دلتنگ می¬شد؟ کجایید ای سبقت¬گیرندگانِ پوینده¬ی راه خدا؟ کجایید ای خوبانِ امّتِ پیامبر؟ دریغا که دشمنانِ خدا و پیامبرش شما را از ما گرفته¬اند و میان ما و شما بهشت را فاصله کرده¬اند. من اکنون در پیشگاه خدا، با ارواح پاک¬تان پیمان می¬بندم که با یاری او انتقام¬تان را از معاویه¬ی پلید بستانم یا جانم را در این راه به شما برسانم که خداوند در قرآن کریم فرموده است: «وَ مِنهُم مَن قَضی نَحَبهُ و مِنهُم مَن یَنتَظِر.»
اکنون که به فرمان مولایم علی، امیرالمؤمنین، امیر لشکر ایمان شده¬ام؛‌ نامه¬ای به معاویه می¬نویسم تا به امرمان در آید یا در انتظار مرگ بنشیند که برای او تا دشمن علی ا¬ست، جز بدبختی نیست و برای ما هر چه پیش آید، خیر است. این، قلم و جوهر و این هم .... بله، شروع کنم به نام خدا:
«بسم الله الرّحمن الرّحیم. از محمّدبن ابی¬بکر به معاویه¬ی گمراه.
سلام بر اهل طاعت الهی، از کسی که تسلیم اوامر ولیّ خداست. امّا بعد، به درستی که خداوند، مخلوقاتش را با توانِ فراوانِ خود آفرید بدون این که کارش بیهوده باشد و بدون گرفتار آمدن به سستی و بی¬نیاز به آفریندگانش. آفریدگانش را بندگان خود نمود که از آنها بعضی گمراه و بعضی رهشناس¬اند؛ بعضی بدبخت و بعضی سعادتمند. و پیامبرش را برای وحیش انتخاب فرمود و امین خود قرار داد و او را فرستاده¬ای بشارت-دهنده و بیم¬دهنده، تصدیق نمای کتاب¬های پیشین و راهنما؛ پس با حکمت و موعظه¬ی نیکو به راهش فراخواند. آن¬گاه، اوّلین کسی که اجابتش نمود و ایمان آورد، برادر و پسرعمویش علی¬ّبن¬ابی¬طالب بود که ایمان به غیب آورد و او را بر همه مقدّم داشت و خودش را سپرِ او قرارداد و در جنگ و صلح با او بود آن چنان که همتایی در این همراهی نداشت. اکنون تو را می¬بینم که خود را برابر علی قرار می¬دهی. تو کجا و علی کجا؟ او بهترینِ مردم است و تو لعینِ فرزند لعین هستی که با پدرت همواره در کمینِ خاموش نمودنِ نورِ الهی بودید و اکنون تو در جایگاه پدرت نشسته¬ای، و گواهِ پستیِ تو، آمدنِ پست¬ترین به سوی توست و گواهِ علی، یارانش از مهاجر و انصارند که خداوند در قرآن، آنان را ستوده است. چگونه¬ای و بیچاره! خودت را با علی برابر می-کنی؟ در حالی که او وارث پیامبرخدا و وصیّ او و پدر فرزندانش و اوّلین و نزدیک¬ترین فرد به اوست و او علی را از رازِ کارهایش با خبر می¬فرمود، در حالی که تو، دشمنِ او و فرزندِ دشمنِ او هستی؛ پس در این دنیا به باطل خود، سرگرم باش و از فرزند عاص در این گمراهی، کمک بگیر که مرگت نزدیک است و فریبت ناپایدار و زمانی به تو خواهم گفت که عاقبت شایسته¬، از آنِ کیست؛ و بِدان همچنان که تو نقشه می¬کشی، خداوند هم برایت نقشه می¬کشد و او تو را از رحمتش ناامید نموده، در کمینگاه توست؛ در حالی که تو در غرور خود به سر می¬بری. وَالسَّلامُ عَلی مَنِ اتّبَعَ الهُدی....
قاسم! فرزند برومندِ محمّد! این قدر در شهادت پدر، گریان مباش. تو دیگر، مردی هستی برای همه¬ی ما. خداوند، پدرت را بیامرزد و درجاتش را – که بالاست – بالاتر بَرَد و او را همنشینِ پیامبرِ رحمتش قرار دهد! ای جماعتی که در عزای محمّد نشسته¬اید! بدانید که مولایمان علی، محمّدبن¬ابی‌بکر را – که در کودکی، پدر از دست داده بود – خود پروراند و همواره از او به نیکی یاد می¬کرد. خداوند، او را بیامرزد و ما را هم در صف دوستان پیامبر و وصیّ راستینش استوار نگه دارد ....
- وای بر تو ابن عباس! از خدا بترس. آیا تو نیز پیروِ کفرِ علی بن ابی طالب شده ای؟آیا نام بلند علی، تو را از دیدن کفرش باز داشته است؟
- درست می گوید.
- درست می گوید.
- بگذار من هم سخن بگویم: حرف ما این است که اگر علی، امیرالمؤمنین بود، خدا از جانب او ما را شکست نمی داد.
- بله، من هم قبول دارم. شما هم قبول دارید؟ جماعت مؤمنین!
- بله، بله. قبول داریم.
- حکمرانی، تنها از آنِ خداست. اصلا انتخاب حَکَم، اشتباه بود.
- نه، چه می گویی؟ برادر! اشتباه نبود. کفر بود. مگر کفر نبود جماعت؟
- بله، علی، کافر شده است.
- علی،کافر شده است.
- ابن عباس! به علی بگو از این کفرش توبه کند.
- جماعت! اجازه می دهید شبهه هایتان را پاسخ دهم یا قرار است فقط شما سخن بگویید؟
- مگر حرفی برای گفتن داری ابن عباس؟
- به جای حرف زدن، به توبه بپرداز که خداوند، اهل عمل را دوست دارد نه اهل سخنان باطل را.
- به علی هم بگو توبه کند. شاید حرف تو را بپذیرد. حیف از علی است که کافر شود و کافر بمیرد.
- ای مردم! حرفی زدید. حرفی هم بشنوید! من برای شبهه ای که کرده اید، پاسخ روشن دارم. مگر شما قرآن را قبول ندارید؟ ای جماعت مسلمین!
- اگر قرآن را قبول نداشتیم که به احترام آن و هنگامی که بر سر نیزه ها بود، دست از جنگ با مسلمانان بر نمی داشتیم؛ هرچند که فریفته شدیم.
- همه می دانند که ما قرآن را قبول داریم.
- چرا سفسطه می کنی؟ ابن عباس! آن که قرآن را قبول ندارد، جماعت ما نیست. شما چطور؟ قرآن را قبول دارید؟
- بله، برادر! قرآن را قبول داریم و می دانیم که طبق رأی قرآن، انتخاب داور، کفر نیست همچنان که خداوند در قرآن به انتخاب داور بین زن و شوهری که باهم به اختلاف دچار شده اند، توصیه به داوری می کند.
- ابن عباس! این داوری باعث شکست ما شد. ما اگر برحق بودیم یعنی اگر علی، خلیفه ی مورد تأیید الهی بود، ما شکست نمی خوریم. اِنِ الحُکمُ الّا لله. اِنِ الحُکمُ الّا لله.
- اِنِ الحُکمُ الّا لله.
- اِنِ الحُکمُ الّا لله.
- اِنِ الحُکمُ الّا لله.
- ....
- مردم! علت شکست تان خودتان بودید. علی با داوری ابوموسی اشعری، مخالف بود. شما او را به او تحمیل کردید.
- علی چرا پذیرفت؟
- آری، ما گناهی کردیم و به گناه مان معترف ایم و توبه کننده از آن هستیم. علی هم باید توبه کند.
- آری، علی هم مثل ماگناهکار است. باید توبه کند.
- علی، کافر شده است مگر این که توبه کند.
- مسلمان ها! چرا داد و فریاد می کنید؟! اگر طالب شنیدن پاسخ اید، گوش فرا دهید. مگر نباید سخنان را شنید و بهترینش را برگزید؟
- جماعت! بگوش باشید! ببینیم حرفش چیست.
- بگو ابن عباس! می شنویم.
- اگر علی بن ابی طالب در تأیید نظری که به او تحمیل کردید و جز آن را نپسندیدید، به ناچار کوتاه آمد، پیامبرخدا هم در پیمان صلح حُدیبیّه در مقابل خواسته ی مشرکان مبنی بر حذف عنوان رسول الله از مُفادّ صلحنامه کوتاه آمد. این، اقتضای موضع بود. ربطی به کفر ندارد.
- اصلا ما چرا پیش از این در جنگ جَمَل با همسر رسول خدا و یاران بزرگوارار نبی گرامی مثل طلحه و زُبیر جنگیدیم؟
- آری، پیامبر با کافران و مشرکان می جنگید؛ اما سپاه علی با مسلمانان.
- آن هم با بهترینِ مسلمانان.
- ما از علی بجز جنگ بیهوده با همکیشان مان ندیده ایم.
- مردم! آیا علی راهی بجز دفاع داشت؟ آیا ما جنگ را شروع کردیم یا آنها؟
- ابن عباس! اگر اُمّ المؤمنین و طلحه و زبیر و دیگران، مسلمان بودند، چرا با آنها جنگیدیم؟ حال، تو می گویی که دفاع کرده ایم. قبول. حرفت درست؛ اما حال که آنها به سبب جنگ افروزی، سزاوارِ دشمنیِ ما شده اند، چرا پس از پیروزی در جمل، اموال شان را به غنیمت نگرفتیم و زنان شان را به کنیزی؟ یا آنها حرامی بودند یا حرامی نبودند. از این دو حال که خارج نیست.
- راست می گوید.
- راست می گوید.
- علی تا توبه نکرده،کافر است.
- اِنِ الحُکمُ الّا لله.
- آرام باش

کاربرانی که این نوشته را خواندند
این نوشته را 43 نفر 57 بار خواندند

ورود به بخش اعضا