داستان مینیمال - ک مثل کارخانه

معلم شروع به درس دادن حرف «ک» کرد.
بر روی تخته سیاه، سر مشق بچه‌ها را نوشت:
«پدر کار می‌کند.»
«پدر در کارخانه کار می‌کند.»
احمد اشک در چشم‌هایش حلقه بست. به پنجرۀ کلاس خیره شد و با صدایی خفه گفت: «کارخانه تعطیل شد! پدر از کار بی کار شد»...

سعید فلاحی (زانا کوردستانی)

کاربرانی که این نوشته را خواندند
این نوشته را 18 نفر 20 بار خواندند
سعید فلاحی (30 /11/ 1398)   |

ورود به بخش اعضا

کانون ادبی ققنوس
کانون ادبی ققنوس