دیوانه...

دیوانه

طی دوران چهل ساله ی عمرم هیچکس را چون آقای "فتاح" خوشبین و صاف و ساده ندیده بودم. مردی پاک و مهربان که همه او را "دیوانه" می خواندند.
من در همسایگی خونه به خونه آقای "فتاح" زندگی می کردم و در آن دوران در شهرشان دانشجوی پزشکی بودم و گهگاهی با آقای و خانم "فتاح" به مناسبت های مختلف رفت و آمد داشتم.
آقای "فتاح"؛ صبح ها که از رختخواب بر می خواست به خورشید سلام می کرد و گل های گلدان را نوازش و گنجشک ها را به صبحانه دعوت می کرد.
عصرها به مهمانی برکه ی پشت خانه اش می رفت و برای ماهی ها داخل برکه قصه ی دریاها را می گفت و بعد دستی بر سر چمن ها می کشید و به خانه بر می گشت.
همسرش را بسیار دوست داشت... اسمش "لیلا" بود و زنی بالا بلند با موهایی به سیاهی و بلندای شب یلدا... عاشقانه برای همسرش شعر می سرود و وفاداری به معشوقه اش را دین و مذهب خود می دانست. دختری هم داشت. دخترش را مهربانانه از ته دل و اوج مهر و وفا دوست می داشت... دخترش "رها" نام داشت و با ابرها دوست بود و با نسیم هم قدم. اسم دخترش را "رها" گذاشته بود تا از هرچه پلیدی ها و زشتی ها و پلشتی ها دور و رها باشد.
عاشق شعر و ادبیات بود. تمامی آثار "دولت آبادی" را آرشیو کرده بود و بارها خوانده بود... خودش هم کم کم مثل او شده بود... سبیل های پر پشت اش که از تداوم چاق کردن پیپ به زردی گراییده بود.
به "سهراب" عشق می ورزید و با "جلال" چای می نوشید و صدها دوست و رفیق ادیب و هنرمند دیگر داشت از "گوته" گرفته تا "مارکز" و "تولستوی" تا "پروین" و "جبران" و "ناظم"... همه را به خانه دعوت کرده بود و در کتابخانه ی بزرگ و کاملی اسکان داده بود. در میان تمامی رفقایش "جورج اورول" را طوری خاص میفهمید و علاقه ای خاص به "مزرعه" اش داشت.
هر شب با دوستان اش درباره ی مطالب فخیم و مفاهیم جلیل از جمله حقوق بشر، مدارا و مرّوت و جوانمردی، ابدیت و روح، خواص مطالعه و تربیت و... گفتگو می کرد و فضای کوچک کتابخانه اش را در پرتو این آرای زیبا درخشیدن می گرفت.
دلبسته ی رقص بود... رقص زیبای همسرش در ساعت پایانی شب؛ روح او را جلا می داد و دلدادگی اش را دو چندان... "رها" را رها گذاشته بود تا با رقص به آرامش روح و چابکی جان برسد...

اما زمانه گذشت و زندگی روی پلید خود را بر او نمایان ساخت و ورق اندکی برگشت؛ روزی از روزها رسید که عقایدش دیگر به سُخره گرفته می شد و همسایه ها، دوستان و همکاران وقتی او را می دیدند دیگر لبخند در پاسخ لبخندش هدیه نمی دادند؛ بلکه پوزخندی تلخ و پچ پچی مبهم پاسخ لبخندهای "دیوانه" بود.

اوضاع از این هم بدتر شد. "دیوانه"، دیگر اجازه ی حضور در سر کار را نداشت. منبع درآمدش را از دست داد و پس اندازهای مالی اش را تمام، صرف شده بود. اما هنوز همسرش با عشق برای او می رقصید و دخترش که روز به روز بزرگ تر و رسیده و فهمیده تر می شد برایش شیرین زبانی می کرد و "گوته" و "جبران" و "مارکز" و بقیه دوستان صمیمی اش، غم و غصه اش را می زدودند و دردهایش را تسلی می دادند.

تقدیر چنان کرد که لبخند از صورتش محو شد اما ایمان در دلش زنده ماند و هیچ وقت اعتماد خلل ناپذیری که همواره به سرشت زیبایی بشری داشت، مخدوش نشد... آنگاه لبخندی بر لب می راند و در کنج کتابخانه اش در پناه اعتقاداتش محکم می نشست و منتظر روزی بود که محبت در دل مردمان جوانه بزند.

"دیوانه" خانه نشین شد و همسرش به اصرار و جِدّ نگذاشت که در دیوانه خانه بستری شود و خودش شخصأ به او رسیدگی می کرد.
چند سالی گذشت و "دیوانه" به معجز فطرت نیک بشریت ایمان داشت و منتظر بود روزی فرا رسد که فطرت های خوابیده مردمان سرزمین اش بیدار شوند و او را چنان که هست بپذیرند نه آنکه آنچنان که می پندارند و می خواهد.
آنچه که خود فرد می خواهد باشد و شد با آنچه که دیگران از او انتظار دارند و در ذهن و تخیلات خویش پرورانده اند مغایر است. چه بسا انسان هایی که سرشتی سرشار از عشق و طبیعتی به زیبایی گل های یاس و لاله دارند و در ظاهر شبیه کاکتوس اند...

همسر "دیوانه" هر روز یک شاخه گل برایش می بُرد و در رختخوابش می گذاشت و اتاقتش را مرتب می کرد و صورتش را اصلاح و موهایش را شانه می کشید و با صبر و علاقه به او غذا می داد. دیوانه دیگر یارای آنرا هم نداشت که حتی خودش غذا بخورد... با زحمت حرف می زد و گاهی چشم های کم سویش، پر از اشک می شد و با نگاهی پر از حق شناسی به چهره ی شکسته و تکیده ی همسرش نگاه می کرد. دستان ظریف و لطیف دخترش را لمس می کرد و با این دو نازنین که نیروی اعتماد او را بر آنها و کل بشریت پا برجا گذاشته اند می نگریست؛ معلوم بود که خوشبخت خواهد مُرد. و در حالی که دست های مهربان عزیزانش را در دست های نحیف اش گرفته بود؛ با ایمان به اینکه در اعتقادات خود به خطا نرفته و احساس رضایت از زندگی اش از دنیا رفت.
خانم و دختر آقای "فتاح" شیون و زاری کنان بر سر و روی می زدند... من هم که در آخرین لحظات عمرش کنار بسترش ایستاده بودم، ملحفه ای بر روی پیکر بی جان اش کشیدم و کنارش بر روی تخت نشستم و با خود اندیشیدم: "آقای فتاح را گرچه دیوانه صدایش می کردند اما به راستی از همه ی انسان هایی که من دیده بودم، عاقل تر بود"...

او به انسانیت به دور از هر نژاد و رنگ و مذهبی اعتقاد داشت و در راه اعطلای انسانیت زندگی اش را سپری کرد؛ گرچه صدایش را کسی نشنید و آراء اش را کسی نفهمید و در جایی هم نوشته نشد و کسی نخواند... اما برای من که میشناختمش همیشه الگویی شایسته بود گرچه کاری از دستم ساخته نبود که برایش انجام بدهم.

قطرات اشک را از چشمانم پاک کردم. نگاهی به کتابخانه اش انداختم. دوستانش همگی مغموم و ماتم گرفته در سکوتی وهم آلود به ما نگاه میکردند. "جلال" سیگاری روشن کرد و در گوشه ی لب اش گذاشت که شاید اینگونه تسلی یابد. چشم های "جبران" هم مثل من اشک آلود غم هجرت یار بود و...

مدتی بعد از فوت "دیوانه"؛ خانم اش همه کتاب هایش را فروخت و اینگونه بعد از "دیوانه"، "گوته" و "جبران" و "محمود" و سایر دوستان "دیوانه" هم از آن خانه رفتند.

خانم "فتاح" هنوز زیبا می رقصد؛ هنوز هم ساعت پایانی شب، عکس "دیوانه" را روی صندلی راحتی اش می گذارد و با لباس حریر بلندِ سیاهش که "دیوانه" عاشق آن بود، زیبا و پر احساس و سرشار از عشق برای همسرش می رقصد.


سعید فلاحی

کاربرانی که این نوشته را خواندند
این نوشته را 25 نفر 31 بار خواندند
مرتضی فصیحی (11 /11/ 1397)   | لیلا طیبی (20 /12/ 1397)   |

نظر 1

  • لیلا طیبی   20 اسفند 1397 08:27

    درود استاد فلاحی

    احسنت به شما

    داستان عالی نوشته اید

    applause
    applause
    applause

ورود به بخش اعضا