قسمتی از یک نامه .....احساس

سلام
برای من سلام نقطه شروع گفتار نیست اغاز ودروازه دیدار است ولحظه لذت پرواز افکار است ....
شب تار است واسمان دلم بی مهتاب
تو نیستی ولحظه ها ی" نگار" بی تاب
بعداز تو نورچشمانم در پشت مه الودگیهای اندوه توپنهان و زیرباران است.تنها خانه بوی غربت نمی دهد دلم نیز هوای غربت دارد.......
دیگر تو که نبودی ,نگار نبود. احساس زمین خوردگی میکردم اما زانوهایم زخمی نبود ,دلم زخمی تنهایی بود.
امده ام دوباره سراغ دفترچه ام که برایت حرف بزنم ....
یادانروزی افتادم که نوشته های مرا می خواندی ومن نمی دانستم وبعد که فهمیدم می خواندی ,همه دلخوشی من ان بود که ندانی مخاطب ان دفتر کیست ولی معمای مرا را با خواندن دفترم فهمیدی!جواب این معماخودت بودی
خواستم دنیایت را تغییر بدهم تو دنیای منرا تغییردادی
قلمم کم کم نثر نامه های خطاب به تو وشعر تو شد...
انقدر اهسته وپیوسته امدی تا بخود جنبیدم, منی به جز تو نداشتم
دیگرتنها دردم نبودی, همدردم بودی
طبق معمول امدم سراغ تو .............می دانی نوشته های تو برایم خود تو شده. حرف زدنت ,شنیدنت, خواندنت و...وقتی با نوشته های تو هستم خودم را روبروی تو می بینم ,در حال می بینم وفهمیدم در حال, زندگی کردن رمز ارامش من است واین حال وابسته به تو ونوشته های توهست...
وقتی دفترخاطراتت ونوشته هایت را باز میکنم خودم را میان کوهی از افکارتو می بینم . نمی دانم! من نوشته های تورا, زودتر خواندم یا تو نوشته های مرا؟نوشته های تو پاسخ نامه های من یا نوشته من پاسخ نامه های توست ....؟فقط می دانم دوست داشتنت در امتداد زمان نوشته هایت در قلبم نسشت نه در لحظه های عاشقی ونوشته هایت درختهای سبز باور بر دشتهای خاطرات من شد.
بارها دلم میخواست کتابی تدوین کنم که هر نامه تو ومن سلسله وار در ان تدوین شودونمی دانم فرصت پرواز بی تو برایم هست یا نه ؟
انچه مرا بی نیاز از خویش ونیازمند تو کرد.....
میترسیدم که با تو از خودم ودنیایم جا بمانم .فهمیدم با تو تازه به ناشناخته های دنیایم پا گذاشتم تا امدم خودم را بیابم شیدا وواله توبودم .خودم در تو .گاهی دلم میخواهد فریاد بزنم وبگویم من به تنهایی توان وزور تنهایی را ندارم اما نوشته سکوتت مرا به سکوت که عمق فریاد توست میبرد.
در یکی نامه هایت خواندم "نگارم : دلتنگیت را جار نزن ,قلمت فریاد دلتنگیت شود هرچه خواستی بر روی کاغذها ,قلم دلتنگیت با پای دلت بدود ,فریاد بزند امادلبستگی تو وابستگیت نشود, وابسته که شوی راکد می شوی, راکد که شدی به جای دریا به باتلاق می رسی "
این نقش زندگی که به تقدیر من نگاشته است
ان یار رفته با تیر جفا به سینه ام نوشته است

گفتی: باشم یا نباشم تو برایم بنویس ,میخوانم
می نویسم که بخوانی :صبرم به تار مویی بسته است ودلم با حتی باهرهیچ چیزی بسیار می رنجد.ادمها را می بینم که گاهی مرا از بالا وگاهی از پایین نگاهم می کنندوهمین سخت مرا می ازارد با خودم می گویم انها که در جایگاه من نیستند پس چگونه مرا قضاوت می کنند؟یادم به نوشته تو می افتدکه می گفتی هرکس درباره دیگران قضاوت کند تمام کائنات دست در دست یکدیگر بر زنجیره هستی می چرخند تا اورا در جایگاه تو قرار دهند ومورد قضاوت قرار گیرند ,دلم ارام می گیرد.خودم را کنارت می بینم ......ادامه دارد





کاربرانی که این نوشته را خواندند
این نوشته را 53 نفر 66 بار خواندند
هادی امیدوار (24 /10/ 1397)   | فاضله هاشمی (27 /11/ 1397)   | ویکتوریا اسفندیاری (26 /05/ 1398)   |

تنها اعضا میتوانند نظر بدهند.

ورود به بخش اعضا

کانون ادبی ققنوس
کانون ادبی ققنوس